هنوز هم در دنیای خوشبخت من لحظه ی آمدنت بارانیست
روزی كه آمدی باران می بارید
نمی دانم ! تو با باران آمدی ؟
یا باران با تو ؟
اما دلم برای باران تنگ شده است .....
نمایش نسخه قابل چاپ
هنوز هم در دنیای خوشبخت من لحظه ی آمدنت بارانیست
روزی كه آمدی باران می بارید
نمی دانم ! تو با باران آمدی ؟
یا باران با تو ؟
اما دلم برای باران تنگ شده است .....
چه سنگین گذشت عصر بارانی ام
گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را
وامروز دوباره شکست
تکه ای از شکسته های قلبم
درآن گوشه ی پاییزی
گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود
تا حرفهایم
در بستری از بغض بخوابند
کاش گفته بودم ....
کاش گفته بودم تو روزی بتی بودی
که قلبم ستایشت می کرد
دریغ از گوشه چشمی
که همان، بت شکنم کرد
وامروز....
بخشایش عذرم
مفهومی بی رنگ است
گمشده در اعماق تاریک قلبم
اگر بارید باران و من هم نبودم
اگرمن ندیدم
مرا هم ببخش
اگر شکل سرشار بودن
شبیه محبت
درون صدایم نیامد
مرا هم ببخش
ببخشم اگر شکل باران نباریدم و
سوزسرما نفهمیده مردم
ببخشم
که تقدیر تنهایی ام بود من بازنده بودم
اگر بارید باران و من هم نبودم
اگر من ندیدم
مرا هم ببخش
صدایم نکردی و
احساس قلبم نفهمیده رفتی
و در شکل بودن
ندانسته شعر نحیفم
نفهمیده خواندی
و پرواز صدایم
اگر چه برون بر نیامد ،
نشنیده گفتی
اگر فکر کردی که چشمم به تو گفت
نفهمیده آن شعر بد را شنفتی .
نمی دانم از کجای شعرم بر آمد ،
ولی :
اگر شعر هم برایت خوشایند خوبی نبود ،
مرا هم ببخش
اگر بارید باران و
من شکل باران نباریدم و سرودی و شکل نیایش نخواندم
اگر روز ابری به یادم نیامد
اگر من نگرییستم شعر تو را
اگر چشم تو فقط با دلم پر گرفت
مرا هم ببخش .
اگر چه دل من گواه
که امروز ،
گناهی ندارم
ولی باز هم تو ای زیبای من
مرا هم ببخش
من و شب چیست...
شای رویایی بی پایان...
تک نقطه ای سپید
پس کجاست باران
نقطه تنها و شب را پایان...
در دل مرا جز ترس نیست...
پس کجاست باران.
معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان ..
نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي
و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست
و درون انسانها پر از غم و تنهايي است
ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم
تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم
باران ببار که دلم هوای یارم کرده است
هنوز با او قدمی به زیر بارش های ملایم و لطیفت بر نداشتم
هنوز طراوت تو و سیلی های دلنشین قطراتت را در کنار او حس نکردم
ولی تو همچنان ببار.....
زیرا که باریدن تو حس عاشقانه ی مرا بیشتر می کند.
باران كه ببارد
با تمام وجود
زمزمه ات خواهم كرد
و با تمام وجود خواهم شكست
و نبودنت را
با باران خواهم باريد
آنقدر خواهم باريد
كه بيايي
با تو زير باران
كوچه ها را
آواز سرخواهيم داد
با تو زير باران
اگر كه بيايي .....
باز باران بی ترانه
با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده نمی دانم ،
نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران
سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن
به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش
آرام باریده کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم...
نمی دانم
چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش
در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران
از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر
آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم کجــــای این لجـــــن زیباست
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا
از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط
من از صدای بارون قصه کهنه دارم
وقتی که زیر بارون سر رو شونت می ذارم
سبد سبد ترانه می شم به زیر بارون
وقتی به شوق دیدن پر می کشه دلامون
دلم ز غم می گره وقتی که غصه داری
می خونم از نگاهت حرف نگفته داری
دلم ز غم می گره وقتی که غصه داری
می خونم از نگاهت حرف نگفته داری
حرف نگفته داری
عاشق می شه پرنده وقتی می پاشی دونه
می شم غم یه عالم وقتی که نیستی خونه
خزون سرد و خسته با تو برام بهاره
می رقصه با نگاهت تو آسمون ستاره
تو از تبار شبنم رو برگ گلدونایی
تو قبله گاه عشقی,تو کعبه وفایی
یه آسمون ستاره,تو روشنی,تو ماهی
برای گریه عشق,تو بهترین پناهی
بارونو دوست دارم هنوز
چون تو رو یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون میباره
بارونو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرند توی یه آه
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه پاییزی ما
مرداد داغ دست تو
بارونو دوست داشتی یه روز
عزیز هم پرسه ي من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن