زن جنس عجیبی ست ....
چشم هایش را که می بندی ؛
دید دلش بیشتر میشود !
دلش را که میشکنی ؛
باران لطافت از چشم هایش سرازیر ....
انگار درست شده تا روی عشــــق را کــــــم کند ... !!!
نمایش نسخه قابل چاپ
زن جنس عجیبی ست ....
چشم هایش را که می بندی ؛
دید دلش بیشتر میشود !
دلش را که میشکنی ؛
باران لطافت از چشم هایش سرازیر ....
انگار درست شده تا روی عشــــق را کــــــم کند ... !!!
آه اي زندگي منم كه هنوز
با همه پوچي از تو لبريزم
نه به فكرم كه رشته پاره كنم
نه بر آنم كه از تو بگريزم
دلم برای خودم تنگ میشود...
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوه کن بودم
ميگريم و چشمهايم از ابر پر است
كافي است كه ديگر دلم از صبر پر است
اي چشم غزال كمي بيا نزديكم
پاهاي من از دويدن ببر پر است
راهـم بـده ای همنفس در خلـوت غمـهای خویش
تا خویش را من ره دهم در هجرت آوای خویش
از مـن بـرونـم کـرده ای ، برخـویشتن آورده ای
تا آشنـا کـردی مرا با شور و مستی های خویش
مـن از جهـــان دیگـــرم ، بـالاتــــرم بـالاتـــــرم
...پیــونــد دادی تــا مــــرا ، با عالــم بالای خویش
دارم سفـــر سوی خـــدا ، در آبـــی بـــــی منتها
درحجم سبـز لحظه ها ، با هیات غوغای خویش
ره میبرد غــوغای من ، تا عمــق دنیــا های من
تا میـبری با خـود مـرا ، در آبـی دنیـــای خویش
پنهــان مــن پیـــدا شده ، خامــوشیم غـــوغا شده
رنگ دگــر حـاشا کنم ، با هوهو وهاهای خویش
با هست مـن آمیـخــته ! آتـش به خــونـــم ریخـته
راهــی چنینم داده ای ، در خلوت غمهای خویش
شبـــــــ است و ماه مي رقصد
ســــتاره نقره مي پاشد
نسيم نسترنها
عطر گلها
ز لبهاي هوس انگيز زنبق بوسه مي گيرد.
من اما در حريم خلوتم
تنهايــــــ
تنهایــــــــم
برسید چند
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده کرد ودل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای بایش روی دل جا مانده بود
برای کشتن یک پرنده فقط یک قیچی لازم
است،البته نیازی نیست انرا در قلبش فرو
کنی،فقط کافیست پرهایش را بچینی،پرنده
از خاطره ی پرواز خودش را به ته دره خواهد
انداخت
دیگر توان رفتنم چه سست شده است
آینه ها چه زود تیره می شوند
و چه زود شیشه ها غبار نیستی می گیرند.
دلم که می گیرد می دانم
رفتن باز می ایستد
خسته ام ....
خسته ام از حرف سكوت
خسته ام از هر واژه كه با
تنهايي همرا ه است
مي خواهم نقطه بگذارم
در پايان همه اين جملات
شايد باز نتوانم
اما من پر از فردايم
من مغلوب ديروز نخواهم شد
گوشه اتاق كز نخواهم نشست
به اميد خاطره
بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد
وصف تنهايي را
من پر از فردايم
در افق فردايم انتظار جايي ندارد
من به دنبال آسمان خواهم بود
به دنبال طلوع ها
...به دنبال دري به سوي اميد...