و سکوت........
زیباترین آواز در سمفونی تنهایی
دراوج فرو رفتن در خویش
در اعماق قله ی رهایی
به هنگامی که نمیبینی آشنایی که ببیند تورا
که برهاندتورا از قفس بغض
که بپرسد:
به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای؟
...کاش گوشی ،سکوت مرا میشنید...
نمایش نسخه قابل چاپ
و سکوت........
زیباترین آواز در سمفونی تنهایی
دراوج فرو رفتن در خویش
در اعماق قله ی رهایی
به هنگامی که نمیبینی آشنایی که ببیند تورا
که برهاندتورا از قفس بغض
که بپرسد:
به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای؟
...کاش گوشی ،سکوت مرا میشنید...
دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوسی باران بروم
آسمان گفته که پاروی پرم نگذارید
اینقدر آینه ها را به رخ من نکشید
اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید
آخرین حرف من این است زمینی نشوید
فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید
لحظه هاي کاغذي
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني ، زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سرشکسته ، چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته ، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده ، ميزهاي صف کشيه
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
عصر جدول هاي خالي ، پارکهاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي ، نيمکت هاي خماري
رونوشت روزها را ، روي هم سنجاق کردم :
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من ، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليت ها ، نامي از ما يادگاري
قيصر امين پور
به پیوست این شعر
خود را
در باقی مانده کاغذ سپیدی می پیچم
بگو
حضرت مرگ بیاید
دیگر زندگی شعر تازه ای ندارد
خسته از دردی پریشان
مانده در بغضی هراسان
حکم تنهایی سرشتم
بی کسی شد سرنوشتم
خانه ام خالی ز احساس
سهم من خواب گل یاس
خبرت هست که از خوبی خود بی خبری
بخدا
خوبتر از خوبتر از خوبتری
می خواهم مچاله شوم
کوچک شوم
کودک
آغوشت را باز کن
تکه هایم را کنار هم بگذار
دیروز سنگ بزرگی پرتاب شد
شکسته ام !
ميترسم از عشق
از عشق ميترسم
اين شعرهاي عاشقانه كه مينويسم
سوت زدن كودك است در تاريكي
یک میلیون سال از آخرین دیدارمان می گذرد !
و من یک میلیون سال پیرتر شده ام !
و انگار قرار نیست هیچ گاه این شب به پایان برسد ....
چند " شب " دیگر باید صبر کنم ؟
چند " میلیون سال " دیگر ، بی تو ؟! ...
نمي داني كه چه قدر خسته ام
و اندكي دلتنگ ِ عادت ِ بودنت
از وقتي نبوده اي( يا نخواسته اي كه بماني)
قطره قطره اب هايي كه مي چكد از اسمان
دلتنگي را
مانند ان اسفنج هاي كهنه
به خود گرفته ام
باد كرده ام
ان قدر كه جا نمي شوم در اين كلمات.