هوا گرفته بود
باران می بارید کودکی آهسته گفت
خدایا گریه نکن درست میشه
نمایش نسخه قابل چاپ
هوا گرفته بود
باران می بارید کودکی آهسته گفت
خدایا گریه نکن درست میشه
عشق را تن پوش جانم می کنی
چتری از گل سایبانم می کنی
ای صدای عشق در جان و تنم
آن سکوت ساده و تنها منم
من پر از اندوه چشمان تو ام
آشنایی دل پریشان تو ام
آتش عشق تو در جان منست
عاشقی معنای ایمان منست
کی به آرامی صدایم می کنی
از غم دوری رهایم می کنی
ای که در عشق و صداقت نوبری
کی مرا با خود از اینجا می بری؟
ز همه دستــــ کشیدم که تــــو باشی همه ام
با تــــــو بودن ز همه دست کشیـــــــدن دارد
......
نه رد میشی نه میمونی تبت بد جور واگیره
منو با دست کی کشتی که پایه هردومون گیره
منو کشتی و آزادی نه زندونی نه تبعیدی
میونه ما دوتا مجرم به کی حبسه ابد میدی
داری گم میکنی راهو امیدی نیست پیدا شی
من این دستارو میبوسم بذار همدسته هم باشیم........
تو تا وقتی که اینجایی به رفتن اعتقادی نیست
خودت باید ازم رد شی بمن هیچ اعتمادی نیست
عذاب با تو سر کردن برای من یه تسکینه
تو چی میفهمی از من که عذابم با تو شیرینه.........
چشمــــانم خستهــــ استــــــــ
و نبض ذهنــــــم افتاده . .
کاش نگاهتـــــــ
یکــــــ قدم نزدیکـــــتر بود. .
بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم گرچه میدانم كه عمری در غریبی
زیستم . مثل رودی بستر این خاك را طی كرده ام . تا بفهمم عاقبت در
جستجوی چیستم . در عبور از لحظه ها بر روی پای اشتیاق . لب شكست از
خشكی اما همچنان می ایستم . دستهایت برگهای عمر سبزم را ربود .گرچه
اینجا هستم اما در حقیقت نیستم . ای فریماه شب تار یاریم كن تا بدانم سایه
گمگشته ای از كیستم
اینجا بدون تو غریبترین انسان سال هستم...
امسال هم گذشت و از محبتت خبری نشد مهربان...
خدایا از این غریبترم نکن
هر شبــــ وقتی تنهــــــــا می شم، حــــــس می کنم پیـــــش منـــــــی
دوباره گریم می گیره، انگار تو آغوش منی
روم نمی شه نگاتــــــــ کنم، وقتی کــــــه اشکــــــــ تو چشمامـــــه
با این که نیستی پیش من، انگار دستات تو دستامه
بارونـــــــــ می باره و تو رو، دوباره پیشـــــــم می بینــــــم
اشک تو چشام حلقه می شه، دوباره تنها می شینم
دوباره باز یاد چشاتـــــــــــ ، زمزمــــــه ی نبودنتــــــــ
ببین که عاقبت چی شد، خسته ی با تو بودنم
خاکـــــــ سر مــــــزار من ، نشـــــــونی از نبودنتـــــــ
دستهای نامردم شهر، تو رو ازم ربودنت
بارونــــــ می بــــاره و تو رو، دوبـــــاره پیشــم می بینـــــم
اشک تو چشام حلقه می شه، دوباره تنها می شینم
قـــول بده وقتـــــی تنها می شــــم، بازم بیـــای کنــــار منـــــــ
شبهای جمعه که میاد، بیای سر مزار من
بــــه زیر خاکــــــم هنـــــوز، نرفتــــــی از خیــــــال منــــــــ
قصه نخور سیاه نپوش، گریه نکن برای من
دیگـــــــه فقـــــط آرزومــــــه، بارونــــــــ بباره رو تنـــــــم
رو سنگ قبرم بنویس، تنها ترین تنها منم
از سیـــــــاره ای
دور
دور
دور
با تــــــــــــــو حرف می زنمــــــــــ
کجا بردی
این دل بی صـــــــــــاحب مـــــــــــرا
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است