بی رد پای تو
گم می کنم
راه سرنوشت را
ای کاش
برف می بارید . . .
نمایش نسخه قابل چاپ
بی رد پای تو
گم می کنم
راه سرنوشت را
ای کاش
برف می بارید . . .
بی تو اينم...
اينكه می بينی به خاک افتاده است ...
بی ريا و ساده است ...
دل به وصل تو نهاد و در فراغت ...
بارها جان داده است ...
ترس بر تنم لرزه افکنده بود..وحشت سقوط بود و زمزمه های ناامیدی...
دستان خواهش به سوی من و من انباشته از تردید.....
نبض زمان تندتر از همیشه میزد،فضای سنگینی حاکم..آخرین التماسها و دره تاریک در انتظار.....
اگر چه پاهایم سست،تنم زخمی..اگر چه داغ نتوانستها بر پیشانی....
اما گرفتم دستان بی رمق باورم را.....
باورم را......
دیگر دریچه های قلب شکسته ام را
به روی احدی نخواهم گشود
قسم می خورم
دیگر این کتاب را به هیچکس نخواهم داد
بگذار شعر های این کتاب نا خوانده بماند
بگذار بماند
چرا که می دانم
جز رنج دادن و رنج دیدن
نصیبی نخواهم داشت
می دانم . . .
دلم برای دلتنگی ات سخت تنگ است...
و نمی دانی که نبودنت تنگنای دلتنگی ام را تنگ تر می کند...
وقتی بودنت نیست و نبودنـت هست ...
و من معلق از بودن و نبودنت ...
آویزانم به عقر به ها...!
گویا تو نیز از تبار آنانی که
بام هایشان دو هـوا دارد...!
Sadece sevmeyi bilenler için söylüyorum
تنها برای کسانی که عشق را درک میکنند می گویم
Seviyorsanız allahına kadar
اگر عشقتان شما را به اندازه خدا دوست دارد
Seviliyorsanız allahına kadar
اگر به اندازه خدا عاشق شماست
Sevip nankörlük görüyorsanız
ولی اگر عشق می ورزید و ناسپاسی می بینید
Boşverin gitsin
رهایش کنید تا برود
جان رفته ولی زخم جفایت نرود
تاثیر طلسم چشم هایت نرود
فرشی زدل ِ شکسته انداخته ام
آهسته بیا شیشه به پایت نرود
دلم که برایت تنگ می شود
بستر گرم شعرت را
بهترین پناهگاه می یابم
تخت گل واژه هایت مرا
سخت در آغوش می فشارد
و زیر ملحفه سپید گل بوسه های مفاهیم
بیت بیت آن گرم می شوم از عطر
مست کننده عشقی که در آن
از دیدگان آسمان پنهان مانده
و مرا سرمست می کند
از این همه راز . . .
زمانی که غروبی نبود
با طلوعی غم انگیز آمدم
اما عزیز در هر غروبی
لذتی است بی انتها
چرا که به وصل نزدیک تر می شود
تا طلوعی جدید داشته باشد
در تمام طلوع ها و غروب ها
دوستت دارم
تنهايی من، همان انتظارم است
و انتظارم، همان عشق!
و عشق تنها بهانه ی بودنم!
بی بهانه ام نکن!
بعد از رفتن تو
چقدر غریب شده ام میان این همه آشنا…
چند روزی است حجم تنهایی را بر روی قاب آبی دلم نقاشی می کنم
نه
قلم در دست من نیست
من نقاش این تنهایی نیستم
این خاطرات شب چشمانت است که
قلم در دست گرفته...
و به حرمت شبهای تلخ من
بعد از رفتن تو
حجم تنهایی را بر قاب دلم نقاشی می کند
تنهایی بدون تو...!