-
مرحبا ای پرده تو آن پردهای
کز جهان جان نشان آوردهای
برگذر از گوش و بر جانها بزن
ز آنک جان این جهان مردهای
درربا جان را و بر بالا برو
اندر آن عالم که دل را بردهای
ماه خندانت گواهی میدهد
کان شراب آسمانی خوردهای
جان شیرینت نشانی میدهد
کز الست اندر عسل پروردهای
سبزهها از خاک بررستن گرفت
تا نماید کشتها که کردهای
-
هیچ خمری بیخماری دیدهای
هیچ گل بیزخم خاری دیدهای
در گلستان جهان آب و گل
بی خزانی نوبهاری دیدهای
چونک غم پیش آیدت در حق گریز
هیچ چون حق غمگساری دیدهای
کار حق کن بار حق کش جز ز حق
هیچ کس را کار و باری دیدهای
هیچ دل را بیصقال لطف او
در تجلی بیغباری دیدهای
بی جمال خوب دلدار قدیم
جز خیالی دل فشاری دیدهای
از نشاط صرف ناآمیخته
شرح ده ای دل تو باری دیدهای
در جهان صاف بیدرد و دغل
بی خطر ایمن مطاری دیدهای
چون سگ کهف آی در غار وفا
ای شکاری چون شکاری دیدهای
لب ببند و چشم عبرت برگشا
چونک دیده اعتباری دیدهای
شمس تبریزی بگیرد دست تو
گر ز چشم بد عثاری دیدهای
-
میزنم حلقه در هر خانهای
هست در کوی شما دیوانهای
مرغ جان دیوانه آن دام شد
دام عشق دلبری دردانهای
عقلها نعره زنان کآخر کجاست
در جنون دریادلی مردانهای
ای خدا مجنون آن لیلی کجاست
تا به گوشش دردمیم افسانهای
ز آنک گوش عقل نامحرم بود
از فسون عاشقان بیگانهای
سلسله زلفی که جان مجنون او است
میل دارد با شکسته شانهای
شهر ما پرفتنه و پرشور شد
الغیاث از فتنه فتانهای
زوتر ای قفال مفتاحی بساز
کز فرج باشد ورا دندانهای
هین خمش کن کژ مرو فرزین نهای
کی چو فرزین کژ رود فرزانهای
-
گر سران را بیسری درواستی
سرنگونان را سری درواستی
از برای شرح آتشهای غم
یا زبانی یا دلی برجاستی
یا شعاعی زان رخ مهتاب او
در شب تاریک غم با ماستی
یا کسی دیگر برای همدمی
هم از آن رو بیسر و بیپاستی
گر اثر بودی از آن مه بر زمین
نالهها از آسمان برخاستی
ور نه دست غیر تستی بر دهان
راست و چپ بیاین دهان غوغاستی
گر از آن در پرتوی بر دل زدی
یا به دریا یا خود او دریاستی
ور نه غیرت خاک زد در چشم دل
چشمه چشمه سوی دریاهاستی
نیست پروای دو عالم عشق را
ور نه ز الا هر دو عالم لاستی
عشق را خود خاک باشی آرزو است
ور نه عاشق بر سر جوزاستی
تا چو برف این هر دو عالم در گداز
ز آتش عشق جحیم آساستی
اژدهای عشق خوردی جمله را
گر عصا در پنجه موساستی
لقمهای کردی دو عالم را چنانک
پیش جوع کلب نان یکتاستی
پیش شمس الدین تبریز آمدی
تا تجلیهاش مستوفاستی
-
ای بهار سبز و تر شاد آمدی
وی نگار سیمبر شاد آمدی
درفکندی در سر و جان فتنهای
ای حیات جان و سر شاد آمدی
درفکن اندر دماغ مرد و زن
صد هزاران شور و شر شاد آمدی
از بر سیمین تو کارم زر است
ای بلای سیم و زر شاد آمدی
پای خود بر تارک خورشید نه
ای تو خورشید و قمر شاد آمدی
لعل گوید از میان کان تو را
سوی آن کوه و کمر شاد آمدی
شمس تبریزی که عالم از رخت
هست مست و بیخبر شاد آمدی
-
ساقی این جا هست ای مولا بلی
ره دهد ما را بر آن بالا بلی
پیش آن لبهای آری گوی او
بنده گردد شکر و حلوا بلی
هست چشمش قلزم مستی نعم
هست جعدش مایه سودا بلی
این همه بگذشت آن سرو سهی
خوش برآید همچو گل با ما بلی
چون بخسبم زیر سایه نخل او
من شوم شیرینتر از خرما بلی
هم عسس هم دزد ای جان هر شبی
سیم دزدد زان قمرسیما بلی
چون برآید آفتاب روی او
دزد گردد عاجز و رسوا بلی
ناشتاب آن کس که او حلوا خورد
در دماغ او کند صفرا بلی
بس کن آن کس کو سری پنهان کند
روید از سر گلشن اخفی بلی
-
هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می
هم بهاری در میان ماه دی
هر طرف از عشق تو پر سوخته
آفتاب و صد هزاران همچو دی
چون همیشه آتشت در نی فتد
رفت شکر زین هوس در جان نی
سر بریدی صد هزاران را به عشق
زهره نی جان را که گوید های و هی
عاشقان سازیدهاند از چشم بد
خانهها زیر زمین چون شهر ری
نیست از دانش بتر اشکنجهای
وای آنک ماند اندر نیک و بی
آن زنان مصر اندر بیخودی
زخمها خورده نکرده وای وی
در شب معراج شاه از بیخودی
صد هزاران ساله ره را کرده طی
برشکن از بادههای بیخودان
تخته بندی ز استخوان و عرق و پی
شمس تبریزی تو ما را محو کن
ز آنک تو چون آفتابی ما چو فی
-
باد بین اندر سرم از بادهای
نوش کردم از کف شه زادهای
جان چو اندر باده او غوطه خورد
بر سر آمد تابناکی سادهای
چشم جان میدید نقشی بوالعجب
هر طرف زیبا نگاری شادهای
هر دو گامی مست عشقی خفتهای
بر سر او ساقی استادهای
زان هوس شد پای دلها بستهای
زان طرب شد پر جان بگشادهای
نوش نوش مستیان بر عرش رفت
تا گرو شد زهد را سجادهای
شمس تبریزی سر این دولت است
در نهان او دولتی آمادهای
-
آه از عشق جمال حوریی
کو گرفت از عاشقانش دوریی
زندگی نو به نو از کشتنش
صحت تازه شد از رنجوریی
گر گهر داری ببین حال مرا
در تک دریا ز دریا دوریی
گفتم ای عقلم کجایی عقل گفت
چون شدم می چون کنم انگوریی
جان بسوز و سرمه کن خاکسترش
تا نماند در دو عالم کوریی
تا کند جانهای بیجان در سماع
گرد آن شهد ازل زنبوریی
تا کند آن شمس تبریزی به حق
جمله ویرانهات را معموریی
-
ای دلی کز گلشکر پروردهای
ای دلی کز شیر شیران خوردهای
وی دلی کز عقل اول زادهای
حاتم از دست سلیمان بردهای
طاقت عشقت ندارد هیچ جان
این چه جان است این چه جان آوردهای
آفتابی کآفتاب از عکس او است
زیر دامن طرفه پنهان کردهای
هم چراغ صد هزاران ظلمتی
هم مسیح صد هزاران مردهای
این شرابی را که ساقی گشتهای
از کدام انگورها افشردهای
هم زمستان جهان را میوهای
دستگیر صد هزار افسردهای
کار زرکوبان چو زر کردی چو زر
شه صلاح الدین که تو صدمردهای