قول میدهم خرمن گیسوانم را به آتش بکشم
تا لبهایمان از سرما نلرزد..
هذیان نمیگویم مرد!
اینجا هوا در مردادی ترین ماه سرد است.
نمایش نسخه قابل چاپ
قول میدهم خرمن گیسوانم را به آتش بکشم
تا لبهایمان از سرما نلرزد..
هذیان نمیگویم مرد!
اینجا هوا در مردادی ترین ماه سرد است.
دستهایم را تا ابرها بالا برده ای
و ابرها را تا چشمهایم پایین
عشق را در کجای دلم .....
پنهان کرده ای که :
هیچ دستی به آن نمیرسد !
دِلــَم یکـــــ اتِّفــاق می خـواهـَد !
یکـــ تلفـن نـا آشنـا
بـا بـی مـِــیلـی تـمــام جـواب دَهَــم
و
صـِـــــــــــدای تــــو …
دستهایت را زیر تنهایی ام ستون کن که من...
از آوار بی تو بودن می ترسم!!!
میدانی بعضی ها را هر چه بخوانی...
خسته نمی شوی!
بعضی ها را هر چه گوش دهی...
عادت نمی شوند!
بعضی ها هر چه تکرار شوند...
باز بکرند و دست نخورده!
دیده ای؟؟؟
شنیده ای؟؟؟
بعضی ها بی نهایت اند...
" من " ...
انگار همان " ما " است ...
که این روزها در شهر ِ ما ...
با لهجه ی ِ تنهائی ادا می شود ...
تمام پاییـــز را قدم میزنم تــــــــــــــــــــــــ ــا بهـــار ِ آمدنتـــــ !
یه وقت به سرت نزند! که شعرهایم را بتکانی…
چرا که رسوا خواهم شــــــــــــد…!
و همه خواهند دید!!
لحظه لحظه تــــــو را در میان واژه هایم!!!…
خیلی مواظب باش!!! اگه باشنیدن صداش دلت لرزید…
اگه از بدی هاش فرار نکردی و موندی…
دیگه تمومه…!!!
اون شده همه ی دنیـــــــــــــــــــات
عزیـ ـ ـز دلِـ من کہ تـــو باشے…
دیگـــــر از هیچ نگــآهِ هرآسانے ؛
هرآســ ندارمــ …
دیگــر از اینــ همـہ هیچــ ،نــآراحت نمے شوم…