گاهي دلم ميخواد يکي ازم اجازه بخواد ؛
که بياد تو تنهاييم و من اجازه ندم !
و اون بي تفاوت به مخالفتم بياد تو و آروم بغلم کنه
و بگه :
مگه من مردم که تنها بموني ... !
نمایش نسخه قابل چاپ
گاهي دلم ميخواد يکي ازم اجازه بخواد ؛
که بياد تو تنهاييم و من اجازه ندم !
و اون بي تفاوت به مخالفتم بياد تو و آروم بغلم کنه
و بگه :
مگه من مردم که تنها بموني ... !
هرگز نفهمیدم فراموش کردن درد داشت یا فراموش شدن
به هر حال دارم فراموش میکنم فراموش شدنم را . . .
.
.
.
خوابیــده بــودم
کابــوس میــدیــدم
از خواب بلنــد شدم تا به آغوشــت پناه ببــرم
افســوس...
یادم رفتــه بود که از نبــودنت به خواب پنــاه برده بــودم!!!...
ببین که قلبم از آن روز که تو آمدی ، چه حالی دارد ،
تو که در قلب منی ببین چه هوایی دارد ،
به چشمانم نگاه کن و ببین چه دنیایی دارد ،
بیا در آغوشم و حس کن که وجودم چه التهابی دارد
قلبم چه تپشی دارد ، وای که خودم نیز نمیدانم چه حالی دارم
میدانم تو نیز حال مرا داری ،
اما هنوز هم باور نداری که چه جایگاهی در قلبم داری
دیـگر بـه هـــواے ِ نـــازَت ،
هـیـچ مـــردے
ســر بـه بــیـابـان نـمے گـــذارد !
ســاده اے لــیـلے جـــان !
ایــنـجــا مـجــنـون هـــا
بــا یـک کـلیک
روزے هــزار بار عــاشـق مــے شـــونــــد !!!
امروز دوباره دیدمش
خیلی خوشحال شدم
بهش گفتم منو دوباره قبول میکنی
گفت من رفیق خودمو خیلی وقته انتخاب کردم
گفتم رفیق ؟
گفت آری تـــــــــــــــــنـــها یـــــی
نیایــــــــــــــــــی
بـــــــهار نمی آید
پرستوها بی کار می شوند
درخت ها غمْ باد.
حالا من هیچ؛
اما…
چه گناهی کرده اَند این بی چاره ها
خـــــــــواسـتـنـد از عـشـق …
آغــــــــــوش و بـوسـه را حـذف کـنـنـد …
عـشـق … !
از آغـوش و بـوســـه
حـذف شـد … !!!
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست
آب پاکی که می گفتند همین است
بی هوا
که بریزند روی دستت دلت یخ میکند .