تا روح بشر به چنگ زر زندانی ست
شاگردی مرگ پیشه ای انسانی است
جان از ته دل ، طالب مرگ است ، دریغ!
درهیچ کجا برای مردن جایی نیست ؟
نمایش نسخه قابل چاپ
تا روح بشر به چنگ زر زندانی ست
شاگردی مرگ پیشه ای انسانی است
جان از ته دل ، طالب مرگ است ، دریغ!
درهیچ کجا برای مردن جایی نیست ؟
مردگان را،
صدا میزنیم-
جوابمان را میدهند.
زندگان را
صدا میزنیم-
پاسخی شنیده نمیشود.
روی برگهای خشک
که قدم میزنیم
صدا میکنند...
برگهای سبز
صدایی ندارند...
هرگز حسرتی
در هيچ كجای جهان
اينگونه يک جا جمع نمی شود
كه در همين سه واژه كوتاه:
او دوستم ندارد !!!
سر كلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف كن !
گفتم : رفتم ... رفتي ... رفت ...
ساكت مي شوم ، مي خندم ، ولي خنده ام تلخ مي شود
معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده !!!
و من مي گويم :
رفت ... رفت ... رفت ...
رفت و دلم شكست ...
غم رو دلم نشست رفت و شاديم مُرد ...
شور و نشاط رو از دلم برد ...
رفت ... رفت ... رفت ...
و من مي خندم و مي گويم :
خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است كارم
از گريه گذشته كه به آن مي خندم
کسی درد خنديدنم را نفهميد
و از ريشه پوسيدنم را نفهميد
همان اول راه او از من جدا شد
که به بيراهه پيچيدنم را نفهميد
زمين و زمان پشت سر ميزد اما
کسی بر زمين خوردنم را نفهميد
چنان نرم و آهسته در خود شکستم
که حتی ترک خوردنم را هم نفهميد
امشب از آسمان دیده ی تو ، روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذها، پنجه هایم جرقه می کارد!
بی من اگر آرامی
من نمی خواهم که کنارم باشی!
با شکست قلبم تو اگر پیروزی
آرزوی دل من هم کامیابی توست!
من تنها به تو می اندیشم ، که مبادا خاری به دلت ریش آرد...
سال هاست سكوت كرده ام
پای صحبت دلم، در چشم هايم خيره شو !
حرفی اگر مانده
همين حالا ، چشمانم را بگو ...
شايد كه فردا
چشمانم هم فرو روند در سكوت ...!
می دانی از وقتی که رفته ای
دیگر ترانه به سراغم نمی آید
دیگر قلم در دستم به شعر نمی رود
دیگر شب ستاره باران نیست
من پشت پنجره یادت را گریه کردم
نیامدی و من باز تو را زمزمه کردم
شب میلادم همه نور پاشیدند
ولی من باز پنهانی تو را آرزو کردم
شب از نیمه گذشت و باز به یاد تو بیدارم
خسته شدم از بس با آئینه گفتگو کردم
نمی دانی ، نمی دانی کجای شعر غمگین است
همین جا، در همین لحظه ، که تو را آرزو کردم ...
دلم را شبی در حضورم شکستی
نه آینه، حتی غرورم شکستی
ندادی به خلوتگاه عشق راهم
پلی بود اگر در عبورم شکستی
به سنگ مزارم ببین چهره ات را
که آینه را روی گورم شکستی
نمی بخشمت ای دل من که روزی
به دریای غم هچو نورم شکستی
فتادمت شبی در مسیر نگاهت
به تیر نگاهی به قلبم شکستی
چو پیمانه ات گشت از عشق خالی
شدی مست و جام بلورم شکستی
شکیب دلم را به نازی ربودی
به اغمی دل نا صبورم شکستی
باز هم بگو و دوباره بگو،
که به من عشق میورزی ...
و تکرار این واژه باید چون
آوای فاخته ای درآید ...
به یاد داشته باش که بدون آوای مدام فاخته
بهار هرگز با همه سبزی اش به کوه و دشت
و دره و جنگل پای نمی گذارد.