امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت
انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد
در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !
نمایش نسخه قابل چاپ
امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت
انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد
در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !
وقتی که می روی
بهار در آستانت دلتنگ می شود
و قمر یان بی گناه ترین قربانیان هجران تونند
گلهای یاس پنجره تن در اشک می شویند
و ستارگان تاریکترین نگاه شان را به مهتابی می دوزند
نازنین رونق از بهار دلها می بری
وقتی که می روی
دلم میگیرد
بعد از سکوتی
میشکند
باران بارید .... دیشب
و تو هیچگاه با اسب نیامدی
نه با اسب سفید
نه حتی با اسبی سیاه
سهم ِ تـو از من
هرچه بود ؛
سـپـردی اش بـه بـاد .
سهم ِ من از تــو
هر چـه بـود ؛
هـســت .
عـزیـز می دارمـش
تا آخرین نـبـض بـودن
تا لحـظـه ی سـپــردن بـه خــاک ...
تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است
تنهایی در قطار
هزار نفر .
به تو فکر می کنم
در چشم های بسته آفتاب بیشتری هست
به تو فکر می کنم
و هر روز
به تعداد تمام دندان هایم سیگار می کشم .
حالا سالهاست كه هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد
حالا بعد از آنهمه سال ، آنهمه دوري ، آنهمه صبوري
من ديدم از سر صبح آسوده هي بوي بال كبوتر و ناي تازه نعناي نو رسيده مي آيد
پس بگو قرار بود كه تو بيايي و من نمي دانستم .
بیچاره دلم
دکتر برایش نیم ساعت گریه تجویز کرده است
آن قدر ساده است
که اگر صدای شر شر باران بشنود
خیس می شود
هی ...
تو که رفته ای چه خوب کردی !
رفتن از شعر گفتن
ساده تر است
و امروز
آنقدر شفافیم
که قاتلان درونمان پیداست
و دریای شهرمان
چنان خسته ست
که عنکبوت
بر موج هایش تار می بندد.
.
.
.
ما کاشفان کوچه های بن بستیم
حرف های خسته ای داریم
این بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند
بيهوده عاشق تو شدم
نه نامي داشتي
نه چهره اي.
در تاريكي بازي ميكردم
بايد ميباختم
حالا منم و دست هاي خالي
و ماه كه سكه اي است
دست نيافتني
حالا منم و سرشكستگي
به يك كارت پستال سياه و سفيد ميمانيم
پسراني با چهره هايي از ابر
انگار گير افتاده باشيم
در بارانهاي تابستاني
گريه هايمان را
به دشت برده ايم
و آوازهاي عاشقانه مان را.
مخفيانه عاشق شده ايم
تا پدرها
ديگر سرزنش مان نكنند.
هر شب
به آسمان،
از راه كوچكي
بالا ميروم
كم نور ترين ستاره ام
و سال هاست منتظر
شايد تو
مالكم باشي
چه فرقي ميكند
زمين كروي باشد يا مستطيلي
وقتي سفري در كار نيست!؟
چه فرقي ميكند
لحاف در چه اندازه اي باشد
وقتي پايي نداري كه دراز كني !؟
اين خورشيد
چه بتابد چه نتابد
چه فرقي به حال مردگان دارد!؟
زندگي را به بهانه خواب
خواب را به بهانه درد
درد را به بهانه تو
فراموش کردم
حال خود قضاوت کن که
از من چه ماند
جز تويي که وقت و بي وقت من را
انکار مي کني
وقتی که رفت اخم كردم
برمي گشت و يك سبد انار با او بود ؛
خنديدم
و بچه گانه دستم را دراز كردم
و او از انارهايش يك دانه هم به من نداد
دلم مي خواست بخندم ولي گريستم
و ناگهان همه گفتند تو ديگر مرد شدي!
باشد از فردا مرد مي شوم
امروز يك انار به من بدهيد
اين زندگي غمزده غير از قفسي نيست
تنها نفسي هست ولي هم نفسي نيست
اين قدر نپرسيد كجا رفت و كي آمد
اشعار پراكنده ي من مال كسي نيست
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخن گوي تو ام
من در ايت تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي تو ام
حميد مصدق
در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او ، دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا
غم با آن همه بیگانگی هر شب به من سر میزند ... !
هيچ فکر نميکردم
به جرم عاشقي اينگونه مجازات شوم
ديگر کسي به سراغم نخواهد آمد
فلبم شتابان ميزند
شمارش معکوس براي انفجار در سينه ام
و من تنهايي خود را در آغوش ميکشم
تنـهـا مانــــدم....
من قول خود مرا به تو و تو قول خودت را به من داده بودي
بدون هيچ دلواپسي ...
و لي سرنوشت مهر برگشتي به نامه سر به مهر سرنوشتمان زد و تقدير
عشقمان را به گروگان گرفت!!
شعر من آغاز نيست
شعر من تكرار نيست
شعر من پايان تلخ قصه ايست
كز تمام حادثه تكرار و آغازش نمايان است و بس
وز تمام طول قصه
نيست جز ناباوري ها
قصه ام پايان ندارد
از عدم هم تا ابد راهي مگر هست؟
تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرقی میکند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی میکنم.
خرده مگیر
آخرین پناهم بود .
اشکی که ریختم
وفغانی که بر آوردم
اگر چه از نگاه تو مردانه نبود، اما
گریه کردن آخرین پناهم بود.
محمد فتحی
لمیده ام در کنج،
بی تو ترین خسته ی دنیا
تمام یک ربع ساعت تاخیرت،
نشسته ام تنها،
تنها میان جای خالی آدم ها،
آدم هایی که یک ربع ساعت پیش،
اتوبوسی را لبریز کردند
بی ما...
این چه رازیست که در میکده عشاق به آن می خندند.
نکند راز من و تو باشد.
نکند عهد شکستی و...
یادمان باشد:
آسمان شاهد عهدیست که با هم بستیم
ابرها در سفرند
آسمان
اما
هست.
من از تصور بيهودگي اين همه دست
و از تجسم بيگانگي اين همه صورت ميترسم
من مثل دانش آموزي
كه درس هندسه اش را
ديوانه وار دوست ميدارد تنها هستم
سالها پیش از این
پیشگویان گفتهبودند
شبی ماه خواهد گرفت
و دزدان به قبیلهی ما خواهند زد
و هر چه داریم با خود خواهند برد
دیشب پیرترین زن قبیله خواب دیدهاست
که ماه میگیرد
امشب همه هرچه داشتند را پنهان کردهاند
من اما
نام و یاد تو را بر سر در خیمهام آویختهام
که با آنها نیز تنها بودهام
آه ای شباهت دور!
ای چشمهای مغرور!
اين روزها که جرأت ديوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببينم!
بگذار در خيال تو باشم!
بگذار…
بگذريم!
اين روزها
خيلی دلم برای گريه تنگ است!
من از اينجا خواهم رفت
و فرقی هم نميکند
که فانوسی داشته باشم يا نه
کسی که ميگريزد
از گم شدن نميترسد
کسی مانند من تنها نماند
به راه زندگانی وا نماند
خدا را در قضای کاروان ها
غریبی در بیابان جا نماند
زندگی قشنگ و زیباست
اما ، ما بد شانسیم
باد درست جایی می وزد
که ما در آن پناه گرفته ایم
ما بد شانسیم
و کاری هم نمیشود کرد
به هر ضیافتی که رفتیم
قورباغه هایی که راه گم کرده بودند
سر از لیوان های ما در آوردند
اسمان ابری بود
ما غصه هایمان را شمردیم و
به خواب رفتیم
باید هم کابوس می دیدیم .
ه از قبيله ابرم، نه از تبار كويرم كه بي بهانه بگريم، و بي ترانه بميرم ستاره اي
به درخشندگي ماه كه ديري است به دست توده اي از ابرهاي تيره اسيرم فرو نمي كشد اين
آب ، آتش عطشم را خوشا كه باز بيفتد به چشمه سار مسيرم دلم گرفته برايت ولي اجازه
ندارم كه از نسيم و پرنده، سراغي از تو بگيرم
من هنوز می ترسم
مبادا با زبانی سخن بگویم
که میان آدم ها رایج نیست
من هنوز هم از نیمکت های چوبی ردیف اول می هراسم
چون آنجا آزادی دست ها محدود است
و من دلم میخواهد دست هایم را
بی شرمندگی بالا ببرم :
-آقا اجازه
ما جواب تمام سئوالهای شما را بلدیم
اما هنوز
از چشم های شما می ترسیم !
صدای قدم هایش را به خاطر دارم
حتی گرمای نفسش را میشناسم
هر ماه به دیدارم می آید
آنقدر گریه می کند تا باران ببارد
من
پرنده ی زخمی خون بالی را دوست دارم که خیس خیس...
خون بال خون بال...
زیر تازیانه ای باران می پرد..
تا شاید عادت قشنگ پریدن را از یاد نبرد
مرده ام در کوچه های بی کسی
سنگ قبرم را نمی سازد کسی
سوختم خاکسترم را باد برد
بهترین یارم مرا از یاد برد
کوچ روزها را در آنسوی نگاهم درک کردم ولی مرگ را نمی يافتم
کيست که ميگويد مرگ
کيست که ميگويد هجو
آرام وآهسته در پی بهاری هست
هرگه بهاری هست کوچ نگاهی هست
اما پس از آن رنگ خزانی هست
بعد از خزانم رنگ سپیدی هست
پس هرگه آهی هست يا بار خواری هست
آنجا بهاری هست
مرگی نمی بينم در باغ هستی من
چون هرگه آهی است بر آن صبوحی هست
بدليل مردن مردي،
خانه اي سياهپوش شده است
ماهها مي آيند و فصلها مي روند
و ما در فواصل ميان ماهها و سالها
- براي فراموشي واقعه اي بزرگ –
خود را به کارهاي بي هوده مشغول مي کنيم
بدور از هيچگونه اهمال و سُستي.
می خواهم خود را نابود کنم
می خواهم محو شوم
هیچ هم نباشم
من میتوانم
همه چیز برای یک پرواز آماده است
یک پرتگاه بلند
و در انتها فرود بر زمینی سراسر چمن
یا دریایی که صخره های تیزی دارد
ولی شاید این حق مادرم نباشد