تو کیستی؟
هان؟
یادم آمد...
...
تو همانی که روزی با پاهایت آمدی
و نماندی و رفتی!!!
و من...
من همانم
که روزی با دلم آمدم و ماندم و ماندم
نمایش نسخه قابل چاپ
تو کیستی؟
هان؟
یادم آمد...
...
تو همانی که روزی با پاهایت آمدی
و نماندی و رفتی!!!
و من...
من همانم
که روزی با دلم آمدم و ماندم و ماندم
در این توهمات پیچ در پیچ خاکستری
شاید که دستی سرخ
کبودی گونه های تاریخ را مرهم می نهد
در همین نزدیکی
زیر بار تکرار ثانیه هایی که مدام
چنگ در گریبان هم می زنند
دستی سبز از طراوت گونه ها ی فقر
تیله های بلورین دلی شکسته را
سوال می کند!
شاید که این هجوم کهنه می خواهد
از حلقوم نقره ای آلونک های سر به فلک کشیده
سهم عریان و لخت اندیشه هایی که در باد
بر خود می لرزند را
بستاند
شاید که آن پر نور ترین ستاره
و تمامی ستارگان دیگر
که در قلبشان ذره ای عدالت موج نمی زند
توهمات نورانی ای هستند
که در درون با سیاهی آمیخته اند
شاید که اوج لذت این ستاره ها
به تولد سیاه چاله ها ختم خواهد شد
کاش سیاه چاله ها هم به صداقت قاصدک ایمان می آوردند
کاش قاصدک ها هم می توانستند معجزه کنند
آن وقت شاید آن پرنورترین ستاره
می توانست
عدالت را استنشاق کند
وشاید که عدالت از شیقه های زمان بالا می رفت
و دیگر ثانیه ها دست در گریبان هم نمی کردند.
چرا گریه کنم وقتی باران ابهت اشکهایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت.
چرا گریه کنم وقتی او بغض عروسکی دارد و همیشه این منم که باید قطره قطره بمیرم.
چرا گریه کنم وقتی بر بلندی این ساده زیستن زیر پا له شده ام.
چرا گریه کنم وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ.
چرا گریه کنم وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهمم از تو اشک بریزم.
چرا گریه کنم وقتی تبسم نگاهت زیبا تر است………
نــه تــو آنـــــی که می نمـــــــــــــــــــــــ ـــاییو نه مــن آنــــم که می گویــــــــــــــــــــــ ـــــمتو طـــــالب عشـــــق بـــــودیو من مطلــــــــــــوب نفریـــــــــــــــــنوانک تو و من تسلیم تنوع عشق به راهــــــــــــــی که خود اراده می کند، اشاره می کند، و با خود می برد" قســــــم " به استــــــــــواری که مـــــا در آغــــــــــــــــاز این راهیــــــــــــم
نور چه با شکوه ، اندام روسپی شهر را غسل تعمید می دهد اما افسوس که سایه پااندازها نیز بیشتر قد می کشند.
من خورشيدم
آن آتش فزون
با شعله اي چو خون
بالاتر از جنون
مي سوزم از درون
مي نازم از برون
بي سحر و بي فسون
تا هر زمان تو را
بياموزم
سبز شدن
سبز ماندن
گفتي شمع سوخت
تا به جمعي روشني بخشد
تو !
مرا قياس مي كني با شمع
من خورشيدم
درونم عجب آتشي است
كه تا فرسنگها زبانه مي كشد
آتش عشق
نثار تو .
و حتي در شب هم
از آ ن سوي زمين
گرميم را به تو نثار مي كنم
آن زمان هم من
مي سوزم
آيا ميداني ؟ مي بيني
شايد نه !
چشمهايت را بسته اي
در خواب نازي
شايد …
در فكر ماه .
او را ستايش مي كني؟
درونش را ببين .
من خورشيدم
من .
آن آتش فزون
با شعله اي چو خون
بالاتر از جنون
مي سوزم از درون
مي نازم از برون
بي سحر و بي فسون
در آسمان كنون ،
باور كن مرا
باور كن مرا
بيژن شمسي زاده 1383
عشق را مجالی نیست ، حتی آنقدر که بگوید برای چه دوستت میدارد.
مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ای اندیشد.
زندگی را فرصت آنقدر نیست، که در آیینه به قدمت خویش بنگرد.
وقتی فروغ را فهمیدم ، پرنده مردنی بود ... وقتی سهراب را فهمیدم ، پشت دریاها شهری بود ...وقتی اخوان را فهمیدم ، پاییز پادشاه فصلها بود ...ولی وقتی تو را فهمیدم ، شعر بیکار شده بود ...
باران نباش و
با التماس به شیشه نکوب
نگاهت نمی کنند
ابر باش و
به التماس نگاهشان ببار.
نه ... نه
ابر هم نباش
ابر را باد به سخره می گیرد
آسمان باش و
باد و ابر و باران را
زیر بالین خویش
به مهر و عشق و نور
مزین کن
شاه چکامه
آغاز سلسله عیلامیان
چو ایران شود تخت دیو و ددان نماند دگر نامی از بخردان
که من درصف پرغرور مغان بگویم حکایت زملک کیان
بگویم ز خاکم خدایی کنم زشاهان چکامه سرایی کنم
خرد را ز نیکی ستایش کنم به راه نیاکان نیایش کنم
بگویم سخن از سر مهتران ز آغاز تاریخ اعیلامیان
زشاهی که ماند زاو یادگار زیگورات و آن قلعه ی ماندگار
که نامش بود او خردمند گال تنومند و پر دانش و پر کمال
چو بار سفر از ممالک ببست ناخونته به اورنگ شاهی نشست
چو بر تخت پرمهر شاهی نشست کمر بسته برفتح سک ها برفت
همه قلب گیتی زظلمش گسست سپس در پی فتح بابل برفت
که با خشم و کین وسپاهی خشن گذشت او زدریا وکوهساروشن
همان لحظه در بین میدان جنگ سر نیزه ی دشمنی بی درنگ
رگ شاه این سرزمین را برید ناخونته دگر روی دنیا ندید
سپس شوشیناک دلاور رسید همان مرد نیکو چو داوررسید
همه خلق را متحد کرد ورفت ز ملک دلیران چو خوبان گذشت
شکوه وطن شد دوباره فغان همه کشت و کشتاره بین سران
که در بین وادی سرای ستشت همان مرد خونخوار ویرو سرشت
به تاج وبه اورنگ شاهی رسید وطن را به سولاب دیوان کشید
دگر نامی از فرو و دانش نماند هالوشو وطن را به یغما کشاند
درآن ظلمت و آسمان غمین همه مردم پاک ایران زمین
بشوریدن اینک برآن شاه خار کشاندن دوباره خرد رابه کار
کودوروهمان مرد نیکو سرشت همان مرد پیروز باور بهشت
به تخت شکوهمند ایران نشست تمع برزر و مال مردم نبست
که در جشن پر تابش مهرگان در آغاز پیدایش آسمان
سپاه پر از ننگ آشوریان شبی خون زد ن بهر ایرانیان
که خاک پر از مهرایرانیان چو ویرانه شد از سپاه ددان
هوبان از غم و درد آشوریان به جوش آمد ونعره زد برددان
سپاه ددان را از آغاز سور بکرد ازهمه خاک ایران به دور
که ایگاش واورتاک وهوبان راد شدن یک به یک حاکمان بلاد
در آغاز فرو و شکوه زمان دوباره سپاه پر از ننگ آشوریان
به خاک پر آواز ایران بتاخت به شهر و ده و کوه و برزن بتاخت
وطن شد چپاول زدست ددان نماند از خرد در زمانه نشان
پایان سلسله عیلامیان به دست آشوریان وآغاز سلسله ماد
که من در میان غبار ستم درآن روزگاران غرق عدم
بگویم سخن ازم وادی کنم سخن ها زشاهان مادی کنم
ازآن مرد و سردار نیکو نژاد بگویم سخن از شکوه بلاد
دیا اکو سپه دار ایرانیان به تنگ آمد از ظلم آشوریان
که دشمن براند ز دیرسترگ به شمشیرخوبان چوگرگ
سپس او بمرد و پسرشدمهان شد اینک تاج دار ملک کیان
شد اینک شهنشاهشان فرورتیش همه عمر او جنگ بودش زپیش
چو پیوسته شد او ز پردیسشان شدش خشتریشه شه ملکشان
که او پایه ی ملک مادی گذاشت بجز دانش اینک سپاهی نداشت
چو او مرد اینک پسر شد مهی شروع شد وفور جهان در دهی
هووخشتره ی نامدارایران زمین سپاهی بنا کرده با مردمین
که در سال او قدرت ما شکفت ولی او هم آخر چو خوبان بخفت
چو او بارگیتی ز دوران ببست به تخت مهی ایختوویگونشست
ایختوویگوهمان آستیاگ دد است همان پادشاه سترگ بد است
که با صد هزاران فریب و دغل بکشت او زکینه هزار مرد یل
که در عصر او خانه ویرانه شد که بهر همه دیار دگر لانه شد
سپس چند سالی که دوران گذشت زمین شد گذرگاه دیوان پست
پایان سلسله ماد و دوران شکوهمند هخامنشی
که ازنسل و دودمان هخامنش همان دودمان آزاده ی چیش پیش
یکی پا به میدان مردان گذاشت که جزنیکی و راد در سر نداشت
یکی دورازافکار دیوان زشت جوانمرد وسردارو نیکو سرشت
که اوشد یل سال ارتش به پاس تنومند و پردانش از نسل پارس
که نامش بود او کوروش نام ور خردمند و آزاد و نیکو گهر
که او قبله گاه سران یل است در آزادگی نام او اول است
که با ارتش ناب کمبوجیه شدش چیره بر شاه بی روحیه
چو کوروش نشستش به تخت مهی شروع شد سرآغاز شاهنشهی
همه تاج وسیم و زرملک ماد تصرف شد از بهرآن شاه راد
همه پیر وبرنا و هوشیارو مس شدن یار آن شاه یزدان پرست
که در ملک او دانش آزادگیست خرد پایه ی میهن و زندگیست
همه مردم هگمتان حق شناش شدن متحد با امیران پارس
همان لحظه درمرزایران زمین سپاه پر از خشم بابل ز کین
شبی خون زد و آرین را ربود بجز خشم و کین در سپاهش نبود
سپس مردم پاک ایران زمین به فرمان آن شاه مهر آفرین
شدن متحد در هجوم ددان سپاهی پدید آمد اندر میان
که نامش بود ارتش جاودان همان ارتش صلح ملک کیان
سپس کوروش نامور بر دمید سپاهش به دژهای بابل رسید
همه مردم بابلی سو به سوی شدن پیرو آن شه نام جوی
سپس لیدی و هندو بغداد و سارد تصرف شد ازبهر آن شاه راد
که ازهند و یونان ومصروبیاس شدن یک به یک زیر فرمان پارس
به فرمان آن شاه شیرین وجود هرآن کس خداوند خود را ستود
که هر آزاده در هرجا کم اورد فقط نامی ز کوروش بر لب آورد
درآن لحظه ی خوش میان مهان خبرآمد از سرزمین سکان
سپس کوروش ازم دلیرانه کرد پی آن مجازات بیگانه کرد
که در جنگ خونین سکهای پست گلوی شه پاک یزدان پرست
به تیری برید وجهان تیره شد جهان را غم و درد وتب چیره شد
چو کوروش به خاک وطن خفته شد بلاد سکایی به گتها بسته شد
که تاج جهان داری کوروش نامور به کمبوجیه داده شد با زمام پدر
درآن سوگ و غوقای پرشر و شور در آن ظلمت و صحرای بی مرزونور
پسر در پی انتقام پدرهو کشید سپاهش به آن سوی مرزسکایی رسید
که از گرمی و سوز آن پهن دشت سپاه تنومند و جاوید ایران گذشت
چوبه خیمه های سکایی رسید سرا پا پراز ناله زوبین کشید
توموروس دد در نگاهی گسیخت سپاهش به مرز انیران گریخت
سپس ارتش جاودان ایران زمین به لیبی واعراب باده نشین
چنان ضربه ای زدکه طوفان گسست که شوریدن از قلب گیتی برفت
جهان شد دوباره پر از عدل و داد زپیکار آن شاه اندیشه راد
سپس شاه نامدارایران زمین به دور از غم و غارت و خشم و کین
دراندیشه شد تادرآن شهر و خاک ستایش کند نام مردوک پاک
که ناگه درآن لحظه ی بی فغان خبر آمد از سرزمین کیان
که ای شیر خفته درآن پهن دشت بیا بنگر ایران شده هشت و هفت
که هم خون تو کشته شد در وطن گعومات مغ جای او شد شهن
همان لحظه کمبوجیه بی امان دل آزرده و مست بی آسمان
به خونخواهی بردیا بردمید سرا پا پر از کینه خنجرکشید
که گریان و تنهاو خنجر زنان به غرش پریدش به اسب ژیان
که ناگه سر خنجرآن پلنگ به جان خود آمد فرو بی درنگ
غمین و پریشان وزخمی به تن درآن راه دور و پرازاهرمن
شهنشاه ایران زدنیا برفت وطن شد پراز یاقیان پلشت
که درآن همه تیرگی های بد فقط خون زقلب دلیران چکد
که ناگه یکی از سواران سخت خروشید وبرتخت ایران نشست
همه مرز ایران بدو روشن است که با دشمن خاک خود دشمن است
که او داریوش قوی پیکر است چوکوروش زهر پهلوانی سر است
گعومات مغ را چو بیگانه کشت سپس همچو کوروش سخنها بگفت
که ایران به مقدونه لشکر کشد به آن شهربی مرز و قانون رسد
سپس در پی انتقام پدر به خونخواهی کوروش نام ور
به خاک سکاییه لشکر کشید خردمند و آزاده آنجا رسید
توموروس بی اصل و بی پیشه را همان شاه خونخوار بی ریشه را
به آرامگاه سلطان دنیا ببرد سرش را برید و به سکها سپرد
که در عهد دارا تمام جهان زهرگونه رنگ و نژاد و زبان
به زیر درفشش به آمد فرود که قانون او را جهانی ربود
که از آن همه قدرت و تاج و تخت سی و هفت سال دوران گذشت
سپس در شبی تلخ و صبحی سپید تن و روح دارا به خاک آرمید
چو او مرد شد تاجدارش پسر جدا شد ایونی ازاین بوم و بر
که اینک خشایار شیرین گهر به پاس جهانداری سرزمین پدر
به همراه یاران دشمن ستیز آمیتریس وآرتمیس اهریمن ستیز
به آن سوی دریای یونان رسید آتن را به زیر پروبال ایران کشید
از آن پس درآن سرزمین بزرگ همه یاقیان واجانب چو گرگ
به بند آمدند و وطن شهره گشت زعدلش جهان یکسرآزاده گشت
سپس در شبی تلخ و تاریک و سرد سره نیزه ی اردوان زگرد
به پهلوی شاه دلیران بخورد خشایار ازآن زخم کاری بمرد
سپس اردشیر نکو نام و مرد به خشم آمد از کار آن هرزگرد
به شمشیر کینه کمر بر به بست سر اردوان را برید و نشست
به تختی که کوروش بنا کرده بود عدالت را درآنجا به پا کرده بود
که در عصرآن شاه اندیشه راد جهان شد پرازعشق و سورزیاد
که آن شاه دیندار مردم پرست چهل سال دوران به گیتی نشست
که ناگه درآن نیمه روز سپید شهنشاه ایران به خواب آرمید
چو پورش به تخت مهی تکه کرد میان سران خشم و کین شعله کرد
که تندیس آن علم ودانش گسست خشایاردوم چهل روزه ازپا نشست
سپس تاج ازآن سغدیانوسه گشت که هفت ماهی به تخت دلیران نشست
چو بین سران خشم و کین شعله کرد وهوکه به تخت مهی تکه کرد
وهوکه همان مرد آزاده است همان مرد پر شور سر ساده است
که درعصر او خاک ما جان گرفت دوباره دل مرد آزاده ایمان گفت
چو او از دل خاک خوبان برفت ارشک جوان شاه ایران بگشت
که او هم چو دیگر سران وطن به خون خفته گشته درآن تخت و تن
که این بار ازآن تاج تخت و کلاه اخوس جوان را به گردیده شاه
که اینک همه عمر او جنگ شد کز او خاکمان عاری از ننگ شد
سپس بعد او کل ایران زمین به زیر جناح مغان شد حزین
که دارا درآن شهر بی مرزو کین خروشید و شد شاه ایران زمین
همان پس در آن سوی ملک کیان سپاه سکندر به همراه مقدونیان
چو خون ازسر تیغشان می چکید به یونان بی ریشه لشکر کشید
که یونانیان را به خود برده کرد همان دیو بد دانش هرزه گرد
سپس با هزاران سوار و ددان شبی خون زدن بهر ایرانیان
چو اینک سپاهش به لیدی رسید به طفلان بی خانه خنجر کشید
همان لحظه دارا خروشان رسید سکندر غرورش به زیر آرمید
سپاهی به سرکرده ی پارسان که جمله سواران به گرز گران
سپاه ددان را به بیران کشید سر یاقیان را ز پیکان برید
سکندر ازآن سوی میدان گریخت سپاهش به یک باره از هم گسیخت
سپس کشور و خاک یونانیان به همراه آن خاک مقدونیان
دوباره بشد جزعی از خاک ما خرد شد ستایش بره پارسها
زمین و زمان پهنه ی راد شد جهان یکسره شاد و آباد شد
که از آن همه فرو و آزادگی ازآن شوکت و قدرت و زندگی
دو سالی به احوال دارا گذشت دوباره سکندر پی یاقیانی بگشت
سپاهی به خونخواری تازیان پدید آمد از آن دد بی نشان
که آن دیو بد خوی عیش لوات دوباره به مرز دلیران بتاخت
که دارا درآن خاک و سرمای سرد به فکرآمد اینک که باید چه کرد
زکاخش همه نو سران را بخواست که ای نیک نامان اندیشه راست
سپاهی پدید آورید از بر کار زار به همراه آن آریو برزن نامدار
سپس پیکی از آن یاران کنید که یوتاپ را ازم ایران کنید
سپس جنگ ایران و مقدونیان پدید آمد اینک درآن بی کران
سکندر چو آتش به زارع کشید سپاهش به دربند پارسه رسید
چو در پیش خود کاخ دارا بدید زغم شعله بر قلب دنیا کشید