طیبه سنگیاننیستی وقلبم در عصر یخ بندان استمنتظر مثل کودک فال فروشکه پر از اصرار استاما تا کی ؟خبری نیست از رویش یک خاطره و لبخندیمی ترسم از انقراض نسل احساس . . .
نمایش نسخه قابل چاپ
طیبه سنگیاننیستی وقلبم در عصر یخ بندان استمنتظر مثل کودک فال فروشکه پر از اصرار استاما تا کی ؟خبری نیست از رویش یک خاطره و لبخندیمی ترسم از انقراض نسل احساس . . .
در ابتدای خونمدر انتهای سینه ام پنهان شده ایوقتی خودت را در آینه ی پهناور آسمان نگاه می کنیخورشید به شکل تو در می آیدو درخشان ترین ستاره هاسکه هایی می شوندو بر سرت می ریزندبایک دسته گل یاسو پیراهنی که بوی شوق می دهدمنتظر می مانمتا بیاییمن نام تمام کوچه های دنیا را بلدمبگو سر کدام کوچه بایستم
توی ماشین گل زده امشب تونشستی کنار رانندهباهوایی سراسر از بوسه با دهانی لبالب از خندهبوق بوق و هلهله دورت می روی تو به سمت خوشبختیدور و دور تر می شوی از من از من بی حواس بازندهاز منی که نشسته ام حالا تک و تنها کنار تنهاییبی کسی را فقط بغل کردم مثل یک آدم سر افکنده***سرگذشتم پر از غم و اندوه دست هایم خالی و سردندبا چنین حال زار و غمگینی نا امیدم برای آینده . . .
به عکسمنگاه کناین منی کهاز منگرفتیاز قاب خودش همفراتر نرفته است.
چرا درختان را به آتش می کشیبه درک که سرد است فضای این خانهمگر نمی دانیمن از نفرین پرنده ها می ترسم
من نطفه ی اندوه زنی تنهایمآبستن لحظه های نازیبایمزاییده شدم که مرگ را دریابممن وارث درد مادرم حوایم
کوچه اشک می ریزدپرنده ها مرد گندم گون دشت را
بدرقه می کنند و حیران
می چرخند و می چرخند
دور ویلچری که
در صدای سرفه ی مرد
از حرکت می ایستد
شهر انگار
یادش رفته است
پرنده ها بدرقه ی کسی را کرده اند
که کوچه ها
نام سرخشان را
بر سینه می زنند
آواره می کنم خفقان کلام را
اگزاز و ساز درد و غزل گریه پام را
از دشتهای سرد زنی ناله میکند
تادرد میکشد شریان دوام را
میگفت دست توی سرم حل نمی شود
هرقدرمیزنم به سرم دست هام را
وقتی که زهر توی رحم نطفه میکند
باید به گریه شست غم انتقام را
ما زایمان زهر به نطفه نشسته ایم
مفعول بوده ایم سکوت مدام را
باید که خودکشی بکنم زهر مانده را
ما شب را آنچنان کشیدیم
که صبح سیاه شد
آری ببین
آسیاب مرد چرخ نان سفره متعفن کودکان را......
که بوی تعفن قناعتش
تا انتهای آسمان هم رسیده است
کودکان دردانه های درد دانه ای
که قواص بد شانسی
از ته اقیانوس شهوت بیرون کشیده است.
ودی ماه سردیکهزاروسیصدو اندی
پس از آخرین بهار شاید
ومن
و تو
و دیگر هیزمهای خشک یک آتش بازی
که بیش از حد داغ شد.
آنچنان که به جهنم هم تنه نمیزند
ولی به بهشت لگد آری
* * *
ساعت بیست و چهار سال شمسی
به وقت آنجلوس
و هیچ تابع احتمالی
سیاره غریب مرا کشف نمی کند
در میان جمع دانشگاهیان
مصلوب آزادی نام خویش
مسلمان شده ام
اینجا استمناء ناشیانه اقتصاد است بر صورت علم
و نرهای باکره مرد
نزدیکترین خدایانند
نرهای باکره مرد
مرد بارکش درد
درد زمستان سرد
سردسرد
من اشتباه بودم"
حبیب زارعی منظم موجودیست
لا به لای مدارک نیامده
گم نمی شود
لا به لای حرفهات لالایی لب هات
زمستان ساکت را خواب دیده
و بیست بهار را
در حسرت پاییزی شاعرانه افسرده کرده
:موجودی منظم
روبروی آینه که می نشـینم
مادر بزرگ ها به جستجو می ایستند
از انبوه برادران یوسفی ام
که زیرعبای پدربزرگ پنهان شده اند
تنها من نسلی سوخته ام
سیاوشی بی مزار
که امتحان آتش عصیان
شعله ور از شراره هاش
آویزان ِکتاب های مقدس
زیرعبای پدر بزرگ اروپا می شوند
ومن هنوز آفریقا تر از وقتی هستم
که آفریقا گفت:
کم آورده ام
زیرعبا تپل می شوند وُ
چاههای نفت لاغرتر از همیشه
سوسوی چراغی در دور دست خاموش
جامعه کم که آورده باشد با گلوله بی گلوله
کار به باریک می کشد
و حبیب زارعی من نیستم
ار به احکام این خانه سرنهم
منظم موجودی
در مبارزه با خویشتن خیزبرداشته ام
در جنگ های علیه خودم هیچ نامردی را نامراد نگذاشته ام
همه در من دست داشتند
حتی پدر طوری قافیه هام را ربود
که شعری دردناک
در کتاب مادرم به چاپ رسید
از آن پس
حرف های نگفته را عطسه کردم بجای تکـلیف شاعرانه
#
هوا سرد است
و من زودتر از هر سال پیر شده ام
می روم برای سوختگی هام تابوتی دست وُ پا کنم
و آرزوی کاشتن ِ _ پشت هر تریبون بمبی را _
به ارث بگذارم.
شما وارث من می شوید؟