به صد رسيده بودی
چشم بسته
گرچه قرار ما يک بازی ساده بود
نيامدی بگردی
و شايد از هزار هم گذشته بودی
من پشت درختها زرد می شدم
و ديگر خيال پيدا شدن
از سرم پريد
نمایش نسخه قابل چاپ
به صد رسيده بودی
چشم بسته
گرچه قرار ما يک بازی ساده بود
نيامدی بگردی
و شايد از هزار هم گذشته بودی
من پشت درختها زرد می شدم
و ديگر خيال پيدا شدن
از سرم پريد
از زندگي از اين همه تكرار خسته ام
از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر كه و هر كار خسته ام
دل خسته سوي خانه تن خسته مي كشم
آوخ ... كزين حصار دل آزار خسته ام
بيزارم از خموشي تقويم روي ميز
وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
از او ككه گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود كه بي شكيبم و بي يار خسته ام
تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد
از حال من مپرس كه بسيار خسته ام
دیروز عزراییل را دیدم
با همان کیف پستچی مآبش
پر از قبض روح
که به سراغ مشترکین می رفت
مصرف عمر من بالا رفته است
خیلی زود نوبت من می شود.
در شبي باراني او را ترك كردم
همه جا تاريك بود و سرد و مه گرفته
دلم شكسته بود و چشمانم اشكبار
ديگر رمقي براي ماندنم نبود
به تو ای دوست سلام
دل صافت نفس سرد مرا آتش زد،
کام تو نوش و دلت، گلگون باد،
بهل از خویش بگویم که مرا بشناسی
من که می دانم شبی
عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من
سهل آسان می رسد
من که می دانم که تا
سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم
و شتابان می رسد
پس چرا عاشق نباشم
من که می دانم به دنیا
اعتباری نیست نیست
آدمك آخر دنياست بخند
آدمك مرگ همين جاست بخند
آن خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثل توتنهاست بخند
فكر كن درد تو ارزشمند است
فكر كن گريه چه زيباست بخند
راستي آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست كه در جاست بخند
آدمك نغمه ي آغاز نخواند......
بر نمی گردد این رود
به مخفی خواب خویش
بر نمی گردد این قافله این بدقول این دقیقه ها
برنمی گردد این
از هر چه رفته که رفته است
کبوتر کلمه سکوت ثانیه ها
دختر هی دختر
تا مرگ سرگرم سراغ تو از گرفتن پروانه و گندم است
همین سطر مانده به لااقل را لا اقل
فوارههای آبی خاموشاند
سرد و تاریک
آنقدر سرد که انگار هیچ گاه گرم نخواهند شد.
دریچههای درخشش نور گم شدهاند
محو شدهاند
و غباری که به سنگینی نامردیست
پنجرهی خورشید را که به وسعت معرفت است
میکشد سخت در آغوشی
که به اندازهی تاریکیست.
فوارههای آبی خاموشاند
سرد و تاریک
آنقدر سرد که انگار هیچ گاه گرم نخواهند شد.
دریچههای درخشش نور گم شدهاند
محو شدهاند
و غباری که به سنگینی نامردیست
پنجرهی خورشید را که به وسعت معرفت است
میکشد سخت در آغوشی
که به اندازهی تاریکیست.
برخیز و رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خویش برکن
که برهنهگی را شایستهتر
تا جامهای تار و پودش نفرتی ناموزون
که چنیناش بافتهای
برخیز و کمرِ نگاهِ کورِ گور گسیختهات بشکن
که سیاهی را بایستهتر
تا نمایی ذره ذرهاش تاریِ ناهمگون
که چنیناش ساختهای
برخیز و رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خویش برکن
که برهنهگی را شایستهتر
تا جامهای تار و پودش نفرتی ناموزون
که چنیناش بافتهای
برخیز و کمرِ نگاهِ کورِ گور گسیختهات بشکن
که سیاهی را بایستهتر
تا نمایی ذره ذرهاش تاریِ ناهمگون
که چنیناش ساختهای
شد ميسرم کنج خلوتي طي شد صحبتي دلبري
در کنار من با فسونگري مي دهد مرا ساغري
مطرب بود در هواي خوش با نواي خوش نغمه خوان
مستم کند با تراني با فسانه اي دلستان
و من پنداشتم
او مرا خواهد برد
به همان کوچه ی رنگین شده از تابستان
به همان خانه ی بی رنگ و ریا
و همان لحظه که بی تاب شوم
او مرا خواهد برد
به همان سادگی رفتن باد
او مرا برد
ولی برد ز یاد
این زمان نادان است
و نمیداند
شاخه ی سبز حیات
روی دیوار زمستان خواب است
این زمان نادان است
او چه میداند
پر پرواز کبوترهارا
چه کسی می چیند
و من اندیشیدم
که چرا ماه ز خورشید
گریزان شده است
که چرا عقربه ها می چرخند
روزی که میمیرم
نگران من نباش
که میان ابرها گم نمی شوم
و اشک مریز
که نمیتوانم
حتی بغض کنم
حتی صدایم مکن
که من دیگر درون تورا حس میکنم
وقتی مردم
میان اسمان مرا بجوی
نه زیر سنگی که نام من کشیده به روی
من
همیشه تورا از فراز ابرها
تماشا میکنم
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
ذهنم هنوز می تپد و قلبم آزاد است .
پر می کشم ,
اوج می گیرم ,
می خندم و زندگی را معنا می بخشم .
درست است..
من برای زندگانی کردن آمده ام نه زنده ماندن ...
طلوع بر چشمهايم غروب ميكند و غروب بر چشمهايم طلوع
به پا نرسيد
از سر گذشت
و زندگي همين يك وجب بود!
دیشب به یاد تو
هفت آسمان را
به جستجوی ستاره ات
بوئیدم...
سرت را روی شانه ام بگذار
دیگر برایت
نه حافظ می خوانم
نه شمس
نه حتی سهراب
فقط تو ....
شعر تو را خواهم گفت .
دل وحشت زده در سینه ی من می لرزید
دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید
آی همسایه ی زندانی من
ضربه ی دست مرا پاسخ گوی!
ضربه ی دست مرا پاسخ نیست.
تا به کی باید تنها تنها
وندر این زندان زیست
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
دل وحشت زده در سینه ی من می لرزید
دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید
آی همسایه ی زندانی من
ضربه ی دست مرا پاسخ گوی!
ضربه ی دست مرا پاسخ نیست.
تا به کی باید تنها تنها
وندر این زندان زیست
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
به باران قسم
به راز بودنم قسم
به چشمان پرالتماسم قسم
دگر خبرت را از قاصدک لبانت نخواهم گرفت
دگر رازهای سر به مهرم را بتو نخواهم گفت
نه دگر نه من و نه چشمان بخون نشسته ام
نه دیگر سراغت را از آن همه همهمه نخواهم گرفت
سكوت بلندی در امتداد این جاده نشسته است و
یاد تو همچون هراسی سرد وجودم را در بر گرفته
حال من هستم و شكوه نگاه تو
نگاهت بر نگاه خسته ام چقدر زیبا و دل انگیز است!
نگاهت را از من مگیر.
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
وقتی که تنها می شم
اشک تو چشام پر می زنه
غم می آد یواشکی خونه دل در می زنه....
به خلوت بی ماهتاب من بگذر
به شام تار من ای آفتاب من بگذر
کنون که دیده ام از دیدن تو محرم است
فرشته وار شبی رابه خواب من بگذر
چنان دل کندم از دنیا
که شکلم شکل تنهایست
ببین مرگ مرا در خود
که مرگ من تماشایست
قاصدک غم دارم
غو آوارگی و دربدری
غم تنهایی و خونین جگری
قاصدک دریابم!
روح من عصیان زده و طوفانیست
آسمان نگهم بارانی است....
من به خود وامانده ام
قاصدك فرياد مردن مي زند
در پي هر پنجره چشمها در جستجوي تكیه گاهي مي دوند
و براي زيستن يك نگاه هم كافي است.
روزهای زندگی
مثل برگ از شاخه می افتد و من
همچنان تنهای تنها،راه می رفتم
یادها ، غم های سنگین
چهره آئینه دل را کدر میکرد
شاید این فریاد را به خویش می گفتم
باید این آئینه را از ظلم این ظلمت
رهایی داد
ای نسیم سحر ارامگه یار کجاست
منزل ان مه عاشق کش عیار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش ا
تش طور کجا موعد دیدار کجاست
هر که امد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست
نگاه تو
انعکاس صامت گرفتگی صدای یک فریاد است ...
به من نگاه کن !
بگذار من
در سکوت صدای نگاه تو
تراژدی مرگ همه ی فریادها را
تجربه کنم ...
بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از پنجره با مهربانی دانه بر میداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه و ماتم شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایش خیس باران شد
شمان خيست را
در رود
جايی كه ماهی و ماه
گريسته اند
می شويم
خشك خواهی شد
كه مرداب
از تو شكل می گیرد
له شده ام زیر دندان های برنده ی شب
پرت شده ام در آخرین سیاه چاله های دردناک
سالهاست غرق شده ام
در زیر مرداب خفگی
خسته از نفس های دروغین
جسارتی نیست برای عاشق شدن
شیرینی ای نیست برای دلربایی
دلم گرفته از بی باکی خنجر
بي تو هر شب اشك من از ديده مي بارد
در سكوتي تلخ
دست سردم
گرمي دست تو را احساس مي دارد
در حباب اشك
ديدگانم لحظه ديدار مي بيند
آتشين لبهايم
از باغ لبانت بوسه مي چيند
من تنهایی را در التهاب لحظه ها
از پس دیوار شب
پشت آینه باور خود احساس کردم ...
قسم به زمان ...
اشک تنها گواه این حضور تلخ بود
گاهی تو صدایم میکنی
گاهی من صدایت میکنم
عجیب است
گاهی هر دو
چیزی به این سادگی را
فراموش میکنیم
گر بیایی
از فرط خوشحالی خواهم مرد
اگر نیایی
از فرط غم و صوت
حالا که مرگ
در تو نفس می کشد
چه فرق می کند محبوب من !
بیایی یا نیایی !؟
با دست خودش سر خودش را که برید
وقتی که بجز خون خودش هیچ ندید
بالای سر خودش،خودش فاتحه خواند
یک پارچه بر صورتش از رنگ سفید