سکوت و صبوری ام را به حساب ضعف و بی کسی ام نگذار
دلم به چیز هایی پای بند است که تو یادت نمی آید ...
نمایش نسخه قابل چاپ
سکوت و صبوری ام را به حساب ضعف و بی کسی ام نگذار
دلم به چیز هایی پای بند است که تو یادت نمی آید ...
مینویسم نامه و روزی از اینجا میروم
با خیال او ولی تنهای تنها میروم
در جوابم شاید او حتی نگوید “کیستی ؟”
شاید او حتی بگوید “لایق من نیستی”
مینویسم من که عمری با خیالت زیستم
گاهی از من یاد کن ، حالا که دیگر نیستم
.
.
.
این شعرها دیگر برای هیچکس نیست
نه ! در دلم انگار جای هیچکس نیست
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست
.
.
.
مثل آتیش تو صحرا / یا که طوفان تو دریا
مثل ظلمت توی شب ها / جون به لب موندم و تنها
.
.
.
مینویسم نامه و روزی از اینجا میروم
با خیال او ولی تنهای تنها میروم
در جوابم شاید او حتی نگوید “کیستی ؟”
شاید او حتی بگوید “لایق من نیستی”
مینویسم من که عمری با خیالت زیستم
گاهی از من یاد کن ، حالا که دیگر نیستم
.
.
.
این شعرها دیگر برای هیچکس نیست
نه ! در دلم انگار جای هیچکس نیست
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست
.
.
.
مثل آتیش تو صحرا / یا که طوفان تو دریا
مثل ظلمت توی شب ها / جون به لب موندم و تنها
.
.
.
در برهوت بی کسی ، تنها تو همزاد منی
ای نازتر از خواب شبم ، آیا تو هم یاد منی ؟
.
.
.
گر بدانم نیستی ، غمی نیست ز تنهایی / اینکه هستی و تنهایم ، غم دارم
.
.
.
از دل کوچه گذشتم از میون جاده ی خیس
این مسیر بدون برگشت که واسم هیچ آشنا نیست
میخوام آرامش بگیرم من که تو غصه اسیرم
حق من نیست مثل سایه توی تنهایی بمیرم…
.
.
.
کاش میشد هیچکس تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی باتو میمانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دستهای تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود …
.
.
.
میدانی تنهایی کجایش درد دارد ؟ انکارش !
.
.
.
در قفس تنهاییم تنها یاد توست
که مرا به اوج همه ی دوست داشتنها به پرواز در می آورد
.
.
نبری از یادت...
اشک باید ریخت،زار باید زد
عشق یعنی این...
خود پرستی را بارها دار باید زد...نبری از یادت... شب مهتابی را
نفس خسته بی خوابی رانبری از یادت گرمی دست مرا ای دوست...رنگ چشمان من ای زیبا رو باز هم نیکوست
من تو را در قفس سینه خود می خواهممن تو را می خواهم...نبری از یادت ... آن شب تنهاییآن شب ملتهب رویایی...دست من در طلب ماه به رخسارت خورددستی اما دل من را افسرد...من به چشمان تو جان بخشیدم
نی که در چشم تو جان را دیدمنبری از یادت...التماس دل غمگین مرانبری از یادت...
من تو را می خواهم...باز بی چون و چرا می خواهم
نبری از یادت
...Every body say that sky is blue......but i think that sky is black......because i see the sky is your eyes......i Love You...
پسر به دختر گفت اگه يه روزي بهقلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من درقلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم
میزنم فریاد و می گویم کمک
میدهد پاسخ به من دیوار و می گوید کمک
پشت سر پل ها همه ویران شده
راه برگشتی که نیست
بین من تا گور تنها یکقدم
مانده و میترسم از مرگی چنین
من نمی خواهم بمیرم آسمان
من نمی آیم به سویت ای زمین
آنکه مرگش آرزو بود،او همای دیگریست
آنکه در من بود و اکنون این چنین بیگانه است
دین هائی دارد و باید بپردازد زمانی زود رس
میزنم فریاد و می گویم: کمک تا به تن دارد نفس
نعره ام در چاردیوار اتاق پیچیده و بازآید از نو سوی من
می دهد پاسخ به من دیوار و می گوید: کمک
این صدای غرق غم
این صدای التماس آمیز رنجم می دهد
صاحب آن کیست آیا؟ می کنم دستی دراز
تا به او یاری دهم
پنجه هایم حلقه در هم می شوند
باز می گردم ز خویش
آنکه می خواهد کمک از من؛منم
این صدای خسته قلب من است
سر به زانو می برم گریان و می گویم: خدا!!
قطره خونی است در زندان تنگ سینه ام
نی ز سنگ و گل ،نه مشتی آهن است
بر نمی خیزد صدائی از خدا
پنجه هایم مانده حیران
در هوا دستهایم را نمی گیرد کسی
باز هم دیوانه وار
می زنم فریاد و می گویم خداوندا کمک
می دهد پاسخ به من دیوار و می گوید: کمک!!
با چشات میخندی اما تو دلت یک چیز دیگس
بهم میگی عزیزم و حیف تو دلت عزیز دیگس
پنهونش نکن میفهمم میدونم که اشتباه نیست
هرچی باشه اون رو میخوای عزیزم این که گناه نیست
اگه میتونه غریبه تورو خوشبخت کنه یارم
دستت رو خودم با شادی توی دست اون میزارم
میگذرم از دلت اما اون توی خاطرت بمونه
واسه یارت کم نزاری بی تو یارت نمیتونه
بهش نگو حتی که دستات یه روزی پناه من بود
صورت ماه و قشنگت یه زمانی ماه من بود
من که عاشقم میفهمم سخت این ها رو شنیدن
سخت توی چشمای یارت عشق یک قریبه دیدن
من که عاشقم میفهمم چه قدر سخت نباشی
مرگه واسش که ببینه با غریبه آشنا شی
با چشات میخندی اما تو دلت یک چیز دیگس
بهم میگی عزیزم و حیف تو دلت عزیز دیگس
پنهونش نکن میفهمم میدونم که اشتباه نیست
هرچی باشه اون رو میخوای عزیزم این که گناه نیست
اگه میتونه قریبه تورو خوشبخت کنه یارم
دستت رو خودم با شادی توی دست اون میزارم
برو خوش باش نازنینم من خوشم به دل خوشیهام
بگذر از شکستن من دستش رو بگیر تو دستات
ای کاش:
اسمت را برای هميشه در قلبم ننوشته بودم
و عشقت را برای هميشه در دلم جای نداده بودم
ولی حالا که اين کارا کرده ام برای هميشه دوستت خواهم داشت
و هيچگاه و در هيچ مکانی از کاغذ و برگه قلبم حذف نکرده و نخواهد کرد
پس:
دوست دارم
دوست دارم يه عالمه
دوست دارم به وسعت يه آسمون به وسعت سيارمون
دوست دارم به خاطر مهربونيات؛به خاطر خودت
دوست دارم به خاطر وجودت
دوست دارم به خاطر همه هستیت و ......
راحتت کنم دوست دارم تا آخرين نفس
رفتی.....
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد
وابیتگام را به تو باور کردم