چه راهِ دور ...!
چه راهِ دور بی پایان
چه پایِ لنگ ...!
نفس با خستگی در جنگ
من با خویش
پا با سنگ
چه راهِ دور...!
چه پایِ لنگ ...!
نمایش نسخه قابل چاپ
چه راهِ دور ...!
چه راهِ دور بی پایان
چه پایِ لنگ ...!
نفس با خستگی در جنگ
من با خویش
پا با سنگ
چه راهِ دور...!
چه پایِ لنگ ...!
من شمال ِ نقشه ام
تو در جنوب
نقشه را
کاش دستی از میانه تا کند...!!!
شمعها را فوت نمیكنم
دنیا تاریك میشود
من مسافر كوچكی هستم
كه سیارهاش را گم كرده است
چشم میگذارم و
درختها به جنگل باز میگردند
دستانم را به پیراهن دختران كوچه میگیرم
تا قطاری كوهها و دشتهای نقاشی را
سوت بكشد
بابا را با لنگهای دراز مینویسم
اما دیوارهای این اتاق
هیچ جای جهان را نمیبینند
سی-چهل بار
میشمارم و
بستهای را بر میدارم
شاید تو برایم
پنجره آورده باشی!
خواهرک . . . ! :
عشق از ایوان توگل خواهد داد !
سنگ با دست تو در کوچه صدا خواهد کرد !
زخم از شانه ی تو تا سر میدان پل خواهد زد !
. . .
و در آن هنگامه پیرهن گلدارت بیرق افراشته ی
پیروزیست !
. . .
و زنی پیرتر از میدانها !
با نفسهای گره خورده به بغض !
جامه ات را سوزن خواهد زد !
خواهرک عشق از ایوان تو ، فواره ی گل خواهد زد !
. . .
خواهرک نور چه نزدیک چه دور !
دست آخر سهم دستان تو را خواهد داد !
چه حسی بهت دست میده،وقتی به تهِ دفتر مشقت می رسی ...؟
خوشحال از اینکه همه رو درست نوشتی !
بعد یهو می بینی از همون اول سرمشقی که بهت دادن ، یه اشتباه مضحک بوده ... !!!
همون حس رو دارم با این تفاوت که نه وقت دوباره نوشتن هست ، نه حوصله ی اعتراض و ... !!!
و نه هیچ حس دیگه ای !
تا حالا فکر می کردم ، این مسیری که دارم میرم ، منو به مقصد می رسونه...!!!
الان خسته و دلزده از مقصد و مبدا و راه و همسفر و توشه و ... !!!
سرمو برگردوندم و به مسیرم نگاه می کنم ... !!!
حس همون دفتر مشق و سرمشق غلط !!!
خدایا
اگه مسیرم درسته ، یه نشونه برام بفرست ...
تا بتونم ادامه بدم ...
حوا نافرماني کرد
آدم پشتش بود
اما امروز
آدم که ديگر نيست
هر چه که هست نامردمانيست که به گناه ناکرده
............از پشت خنجر ميزنند
و حوا را به صلابه ميکشند
امروز
حوا از نبود آدم ميترسد
آن لحظه
که دستهای جوانم
در روشنایی روز
گل باران سلام و تبریکات دوستان نیمه رفیقم بود
دلم...
سایه ای بود ایستاده در سرما
که شال کهنه اش را
گره می زد!
هِی خدا ... !
حواست هست ...؟!
چشمان ابری ام ، رو به آسمان خشک شد ...!!!
چرا آفتابی نمی شوی ...؟؟؟
نه زندگی بر وفق مراد من می چرخه ، نه من بر وفق مراد زندگی می چرخم ... !
اون واسه خودش می چرخه ، من واسه خودم ... !
شاید دلیل سرگیجه هام همینه ... !
می نویسم ازصدای گام هایت
صدای گام هایت را شنیدم که سایه به سایه دنبالم میکردی
دستان مهربانت را دیدم که در برابر سوزش آفتاب زمانه ،سایه ی سرم کرده بودی
دریای چشمانت را دیدم که به هنگام عزم در گناهم، بی قرار می شدند
مرواریدغلتان بر گونه هایت را به هنگام شکستن دلت دیدم
و باز هم گفتم:یک بار که هزار بار نمی شود،بعد از این بار دیگر دلش را نخواهم شکاند
و روز ها در پس دیگری رفتند و من هر روز گفتم:فردا!
فردا،فردا،فردا