با دست های سبز دعا حرف می زنم
با شیشه های پنجره با کوچه با حیاط
با خاطرات مانده به جا حرف می زنم
می پرسم از کبوتر و می پرسم از کلاغ
با این پرندگان هوا حرف می زنم
شاید بگیرم ار تو سراغی نشانه ای
با کاروان باد صبا حرف می زنم
با هر که می نشینم و هر جا که می روم
یا فکر میکنم به تو یا حرف می زنم
دیوانه ام صریح بگویم که مدتی است
در بین خواب هم به خدا حرف می زنم
با آب ها و آینه ها با درخت و باغ
با هر که می شناخت تو را حرف می زنم
می ایستم مقابل سروی میان باغ
با قامتی شبیه شما حرف می زنم
هم قبله نماز منی هم نیاز من
با تو بدون قبله نما حرف می زنم
هر چند از پیاله ی چشمت هنوز هم
مستم ،ولی بدون ریا حرف می زنم
چشمم اگر که با زبیفتد به چشم تو
این بار با شراب شفا حرف می زنم
وقتی که نیستی به خدا در میان شهر
انگار با مجسمه ها حرف می زنم