خدایا !
چه بی حساب بر ما می بخشی
و ما چه حسابگرانه تسبیحت می گوییم؛
کاش
از شمارش دانه های تسبیح دست برداریم
و فقط یکبار
فقط یکبار بی حساب ترا بخوانیم
نمایش نسخه قابل چاپ
خدایا !
چه بی حساب بر ما می بخشی
و ما چه حسابگرانه تسبیحت می گوییم؛
کاش
از شمارش دانه های تسبیح دست برداریم
و فقط یکبار
فقط یکبار بی حساب ترا بخوانیم
گاهی دلم می خواد ، دور از تمام چیزایی که دارم، یه دل سیر رها باشم و یه چُرتکه بردارم و زندگی ام رو حساب ـ کتاب کنم ...
میل رفتن و عشق موندن رو بذارم روبروم و باهاشون روراست باشم بدون ترس...
دلتنگی ها و علایقم رو بذارم کنار و تا وسعت خودم پرواز کنم ...
از همه چی دور بشم و ببینم وقتی دیگه چیزی دور و برم نباشه ، " من " پیدا می شم ؟
وقتی تنهایی ام را قدم می زنم ...
تمسخر کفش هایم را ، در سستی گام هایم حس میکنم !
یک نفس عمیق ..
سکوت ..
و چشمانم ..
که حکایت ها دارد
رفتن دلیل نبودن نیست ...!
در آسمان تو پرواز می کنم
عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش
من بیزار از خود و کرده ی خویش
دل نامهربانم را بر دوش می کشم
تا آنسوی مرزهای انزوا پنهانش کنم
در اوج نیزار های پشیمانی
به ابرهای سیاه سرگردان که با من از یک طایفه اند
سلام می گویم ،
تو باور نکن اما من عاشقم !
هیچ کس باور نمی کند
که من
به خاطر صدایی که
دوباره بشنوم
در کوچه های شبانه
تلف شدم ... مُردم ...
تو صدای دل انگیز ترانه ای بودی
که در یک شب مهتابی
از جهتی مجهول به گوش می رسید ...
هیچ کس باور نمی کند
که من ...
به خاطر ...
به خاطر تو آواره ی باران شدم ...
به تو قول خواهم داد ...
که در مسیر چشمانت گام بردارم ...
همراه روح بی بدیلت اوج گیرم ...
گوشه نشین خلوت تنهایی هایت باشم ...
اما قول نمی دهم ...
در دریای بی کران عشقت گم نشوم ...
من بی تقصیرم ...
عشق تو بی انتها است ...!!!
تمام مداد رنگی هایم مال تو
با صدای قارقار یک کلاغ هم
می شود عصرهای ابری را
نقاشی کرد!!!
تو
آواز پرندگانم بودی
رویای خاطره های دوردست
که زیبایی ات
مثل نسیم
از لابه لای درخت ها گذشت
اما...
به شانه هایت اعتمادی نبود
و این گونه
نقش بر زمینم کردی ...
دیروز در خیابان
دختری که چشمانش هیچ شباهتی به چشمان تو نداشت،
لبخند زد به من
آهسته نزدیک شد
و با صدایی که هیچ شباهتی به صدای تو نداشت،
صمیمانه پرسید:
«ما همدیگر را کجا دیده ایم؟!
در آن قصه ی ناتمام نبود؟!»
نمی دانم چرا آن دختر
ناگهان تو را به یادم آورد
و گفتم:«چرا!
در آن قصه بود...»
تو نیستی
اما من
برایت تولد گرفته ام!
شمع ها را فوت می کنم!
مبارک است...!
تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم!
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم!
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم...!