جویای راه خویش باش
از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه
دیدار می کنیم
حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه
می بالد و به بار می نشیند
دوستی یی که توانمان می دهد
تا برای دیگران
مأمنی باشیم و
یاوری
این است راه ما
راه تو
و من
نمایش نسخه قابل چاپ
جویای راه خویش باش
از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه
دیدار می کنیم
حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه
می بالد و به بار می نشیند
دوستی یی که توانمان می دهد
تا برای دیگران
مأمنی باشیم و
یاوری
این است راه ما
راه تو
و من
این عادلانه نیست،
گاهی در شعرهام مجبورمزیبایی ِ تو رادر آغوش بیگانه ای تصور کنم،افسوس که تو همچنان زیبایی،حتی وقتیسهم من نیستی
آغوش
ترکیب پیچیده ای ستاز من و خیال توکه هر شب
مثل سایهروی دیوار خانه می افتد...
زردها بیهوده قرمز نشدند
قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
گرده روشنی مرده برفی . همه کارش آشوب
بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
زردها بیهوده قرمز نشدند
قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
گرده روشنی مرده برفی . همه کارش آشوب
بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته . انداخته است
چند تن خواب آلود . چند تن ناهموار
چند تن نا هشیار که به جان هم نشناخته . انداخته است
چند تن خواب آلود . مشتی ناهموار
چند تن نا هشیار . چند تن خواب آلود
باز از نهانههای طلب میلرزم
یک بوسه از میان دهانت
میل مرا به سوی تو آواز کرده است،
اما وقتی هر بوسهتو تشنهترم می کند
شاید علاج تشنگی من،
تنها نوشیدن تمامی آن چشمه است
که از دهان کوچک تو
سر باز کرده است...
امروز همه نیاز من این است که تو را به نام بخوانم
و مشتاق حرف حرف نام تو باشممثل کودکی که مشتاق تکه ای حلواستمدت هاست نامتبر روی نامه هام نیستاز گرمی آن گرم نمی شوماما امروز در هجوم اسفندپنجرهها در محاصرهمی خواهم تو را به نام بخوانمآتش کوچکی روشن کنمچیزی بپوشمو تو را ای ردای بافته از گل پرتقالو شکوفههای شب بو احضار کنمنمیتوانم نامت را در دهانمو تو را در درونم پنهان کنمگل با بوی خود چه میکند؟گندم زار با خوشه؟با تو سر به کجا گذارم؟کجا پنهانت کنم؟وقتی مردم تو رادر حرکت دستهامموسیقی صدامتوازن گام هایم می بینندتو که قطره بارانی بر پیرهنمدکمه طلایی برآستینمکتاب کوچکی در دستانمو زخم کهنه ای بر گوشه لبمبا این همه فکر میکنی پنهانی و به چشم نمی آیی؟مردم از عطر لباسم می فهمندمعشوق من توییاز عطر تنم می فهمندبا من بوده ایاز بازوی به خواب رفته ام می فهمند که زیر سر تو بودهدیگر نمی توانم پنهانت کنماز درخشش نوشته هام می فهمند به تو می نویسماز شادی قدم هایم، شوق دیدن تو رااز انبوه گل بر لبم بوسهٔ تو راچه طور می خواهی قصهٔ عاشقانه مان رااز حافظهٔ گنجشکان پاک کنی؟و قانع شان کنی که خاطرات شان را منتشر نکنند؟
بگذار کمی از هم جدا شویم
برای نیکداشت این عشق، ای معشوق منو نیکداشت خودمانبگذار کمی فاصله بگیریمچون می خواهم عشقم را بپرورانیچون می خواهم کمی هم از من متنفر باشیتو را قسم به آنچه داریماز خاطره هایی که برای هر دویمان با ارزش بودقسم به عشقی آسمانیکه هنوز بر لبهایمان نقش بسته استو بر دستهایمان کنده ...قسم به نامه هایی که برای من نوشته ایو صورت چون گلت که در درون من کاشته شدهو مهری که بر گیسوانم و بر سر انگشتانم از تو به یادگار ماندهقسم به هر آنچه در یاد داریمو اشکها و لبخندهای زیبایمانو عشقی که از سخن فراترو از لبهایمان بزرگتر شده
قسم به زیباترین داستان عاشقانه زندگیمان
برو!
بگذار از هم جدا شویم
چون پرندگانی که در هر فصل، از دشتها و تپهها کوچ میکنندو چون خورشید ای معشوق منکه به هنگام غروب، تلاش میکند که زیباتر باشددر زندگیم چون شک و رنج باقی بمانیکبار اسطوره ویکبار سراب باشو پرسشی بر لبانم باشکه در پی پاسخ سرگردان استاز بهر عشقی آسمانیکه در دل و بر مژگان ما آرمیده استو از بهر آنکه همواره زیبا بمانمو از بهر آنکه همواره به من نزدیکتر باشیبرو!
بگذار چون دو عاشق از هم جدا گردیم
بگذار به رغم آنچه از عشق و مهر برای هم داریم از هم جدا گردیممی خواهم از میان حلقههای اشکبه من بنگریو از میان آتش و دودبه من بنگریپس بگذار بسوزیم تا بخندیمچون نعمت گریه را سالهاستکه فراموش کرده ایمجدا شویمتا عشق ما به روز مرگیو شوق ما به خاکستر نشینیدچار نشودو غنچهها در گلدان نپژمرد
گفتم: «بمان!» و نماندي!
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صداي مرا نشنيديو من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...
تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،
ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي!
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمي پرسد،
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره اين من و ُ
اين تاريكي و ُ
اين از پي كاغذ و قلم گشتن!
گفتم : « - بمان!» و نماندي!
اما به راستي،
ستاره نياز و نوازش!
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،
اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?