منتظرت نبودم!
به خوابم آمدی...
قرارمان این نبود
ثانیه ای برای دیدن
بیایی و بروی
نمی دانم چرا ؟ می لرزیدی
می ترسیدی
شال قهوه ای بر گردنت انداختم
دستهایت را ها كشیدم
تا گرم شوی
كاش در حسرت
این ثانیه ها
خواب می ماندم
و تو نمی رفتی...
نمایش نسخه قابل چاپ
منتظرت نبودم!
به خوابم آمدی...
قرارمان این نبود
ثانیه ای برای دیدن
بیایی و بروی
نمی دانم چرا ؟ می لرزیدی
می ترسیدی
شال قهوه ای بر گردنت انداختم
دستهایت را ها كشیدم
تا گرم شوی
كاش در حسرت
این ثانیه ها
خواب می ماندم
و تو نمی رفتی...
آنقدر در این کوچه نشستم دیگه نمی تونم
به نشستن ادامه بدهم باید در کوچه های دیگر
بـــرای بدســـت آوردنــــــت ادامه بـــــدهم
ای همه وجـودم برگـرد، دیــگه تا کـی برای
یافـتـنت در ایـــــن کوچـــه ُآن کوچـه بگردم
برای با تو بودن حاضــرم تمـــــام خوشیهای
زندگی ام را از دست بدم فــقــط یــکبار برای
آخــرین بار برگرد تا تـُرا در آغوش بگیرم و با
تمام وجودم دوستت دارم را بر زبانم جاری کنم
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو
ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند
خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است
تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند
در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم
تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم
و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم
تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت
را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد
که مرهمی شود برای دلتنگی هایم..
هنوز به ياد غربتت هزار تا شعر تو دلمه
اما نمي خوام بگمش جاشون فقط تو قلبمه
فكر مي كني كه اين روزا، چرا شدم يه بي خيال؟
آخه مي خوام غم تو رو ، رنگ بزنم، رنگ محال
ميخوام ديگه بزرگ بشم از بچگي دست بكشم
مي خوام چشامو باز كنم به روياهام خط بكشم
دلم مي خواد داد بزنم غصه رو از ياد ببرم
وقتي مي پرسن عاشقي؟ بگم نه من مسافرم
مسافر شهر غريب، شهري كه اسمي نداره
اونجا بشم غرق سكوت، جايي كه دل كم نياره...
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام...
گاهی برای شنیدن تو دلم تنگ میشود ....
به جاده نگاه می کنم
و چشمانم پاییزی را به دنیا می بخشد
تو ....
مراقب می شوی
و من ....
به امتحان قلب تو دیر می رسم
پرنده در صدای خوشش رنج و درد و ماتم نیست
پرنده اهل شکوه واهل گلایه و غم نیست
و خوش به حال هوایش
وخوش به حال دلش
و خوش به حال پرنده
که مثل آدم نیست .
در حضور خارها هم مي شود يك ياس بود
در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود
ميشود حتي براي ديدن پروانه ها شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود
دست در دست پرنده بال در بال نسيم ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود
كاش مي شد حرفي از "كاش مي شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و ياس بود...
بنشسته است غباري ز تو در خاطر من
كه بدين زودي از خاطر من پا نشود
دلم از طبيعت پر ريبت تو سخت گرفت
تا شكايت نكنم از تو دلم وا نشود
داری میری گوش کن!
چرا حالا؟
چرا همان روزهایی که درخت گیلاس عشقمان اولین شکوفه را زد نرفتی؟
چرا به اولین گیلاس کال نگفتی که دوستش نداری؟
گناه من بود یا تو؟
می دانم گناه من بود...
من درخت را کاشتم...
اما هیچگاه برای ماندنش اشک نریختم...
همیشه برای رفتنش اشک ریختم...
آنگاه که بودی نمی دانستم دوستت دارم
حالا که رفتی....
من از چشمان شبنم زده مهتاب آمده ام
. از کنار جوانه های عشق و طنین قلب شکسته ام و چشمان باران خورده ام .
آمده ام تا دوباره در آغوشت بگیرم و برایت
از تنهایی شبهای غربت بگویم
از احساس باران هنگام لمس زمین..
ای کاش می شد سکوت غریبانه نیلوفر های اسیر مرداب را معنا کرد..
ای کاش می شد صحبت های گل با پروانه را فهمید...
شيشه ي بغض من آرام شكست
و تو آنسوي افق خنديدي خنده ات در هر آرزوي خوب مرا بست كه بست و صدايت ،
مثل پتكي به سرم كوفت كه :
هي دير شده بايد رفت
وتو انگار نمي داني كه دلم دور ازتو
به صداي پاي باد هم مي شكند.
گل من گریه نکن
اشک تو صاعقه است
تو یه هر شعله ی چشمان ترم میسوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم میسوزی من چون قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن
دل به امبد ببند
نا امیدی کفر است
از تبسم مگریز......گل من گریه مکن
و حالا لحظه هاي من ...
گرفتار سکوتي سرد و سنگينند ...
و چشمانم که تاديروز به عشقت مي درخشيدند ... نمي داني چه غمگينند !!! چراغ روشن شب بود ...
برايم چشم هايت
ونمي دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام ...
بي تاب و دلگيرم ...
کجا ماندي که من بي تو هزاران بار ، در هر لحظه مي ميرم.
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است, و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو , که روی شاخه نارنج می شود, خاموش
نه این صداقت حرفی, که در سکوت میان دو برگ
این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف , نمی رهاند
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد,
شنیده خواهد شد...
تو را ز حال پریشان ما چه غم دارد اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد
تو را که هر چه مرادست میرود از پیش ز بی مرادی امثال ما چه غم دارد
تو پادشاهی گر چشم پاسبانان همه شب به خواب درنرود پادشا چه غم دارد
خطاست این که دل دوستان بیازاری ولیک قاتل عمد از خطا چه غم دارد
امیر خوبان آخر گدای خیل توایم جواب ده که امیر از گدا چه غم دارد
بکی العذول علی ماجری لا جفانی رفیق غافل از این ماجرا چه غم دارد
هزار دشمن اگر در قفاست عارف را چو روی خوب تو دید از قفا چه غم دارد
قضا به تلخی و شیرینی ای پسر رفتست تو گر ترش بنشینی قضا چه غم دارد
باز هم ثانیه ها اسم تورا جار زدن
و دقایق همه امشب به تو تکرار زدن
وسکوتی که دراین عقربه ها میچرخید
نکند در دل تو اسم مرا دار زدن
مرا از یاد خواهی برد میدانم
و من از دیدگان سرد تو
یک روز میخوانم
سرود تلخ و غمگین خداحافظ
مرا از یاد خواهی برد و از یادم نخواهی رفت
من این را خوب میدانم
که روزی هم مرا از خویش خواهی راند
و قلبت را که روزی آشیان گرم عشقم بود
خواهی برد، تو از یادم نخواهی رفت
و چشمان تو هر شب
آسمان تیره ی احساس من را نور میپاشد
و من با خاطراتت زنده خواهم بود
چه غمگینم از این رفتن
و از این روزهای سرد تنهایی چه بیزارم
مرا از یاد خواهی برد میدانم
و میدانی که از یادم نخواهی رفت
ماه از سینه ابری سر زد
و تو را دید
و سر انگشت خجالت به دهان برد و گزید
هر کجا رفت و به هر کس که رسید
از تمنای نگاه تو نشانی پرسید
من ندانم چه شنید
لیک زان شب هر گاه
رانده ام نام تو بر لب ناگاه
در پس ابر نهان گشته سرش را دزدید
لحظه ای بعد از ان سوی تن تیره ابر
هق هقی امد و باران بارید ...
از این کوچه
تا آن جا که راهی نیست
تنها یک ورق سپید دست و پا می کنم
و یک دل سیر، می نویسمت
چه بخواهی چه نخواهی
من شاعر سرگردان
همبشه قبل از این که باران ببارد
از پچ پچ کلاغ ها فهمیده ام
که یک جای دوری
دلت،سخت گرفته است...
ساده با تو حرف می زنم
این پرنده ای که من کشیده ام
چرا نمی پرد؟
این ستاره
سرد و کاغذی است
این درخت
بی بهار مانده است
دانه های این انار طعم مرگ می دهد
من دلم گرفته…
هر چه می روم… نمی رسم
هیچ چیز
هیچ کس، زیبا نبود
عشق فریبم داد
اینجا چه بیهوده ماندم
وقتی که می شد رفت
چمدانم را می بندم
بی هیچ خاطره ای
اشکی بیفشان
برای مردی که . . .
تهیدست سفر می کند...
ايستاده ام و سوسوي غريب يک ستاره را مي نگرم
دراين انديشه ام که آيا تو هم به او مي نگري
يا شايدم به قبل نگريسته اي و من او را حال
کاش مي شد امشب با هم ، در کنار گلهاي باغچه بوديم
آنقدر از دل مي گفتيم تا که گل خسته شود
آن زمان عطر احساس من و تو تا اوج هوا حس مي شد
حيف که خيالي بيش نيست ، همچنان خيره به آن ستاره ام
زير لب مي گويم : اي کاش ...
میان این همه بادکنک رنگی
قلب من
بادبادک خاکستری کوچکی است
غریب و غمگین
من این بادبادک را
از آسمانتان میکنم
و میسپارمش به نخی پاره
که نمی دانم آن سرش
در کدام کوچه ی بنبست جهان
در دست کدام کودک بازی گوش است
آمده اي
و من اين بار
پنجره ام را نبسته ام
مي خواهم رد شدنت را ببينم
مضطربم و نگران ...
اگر مي دانستم ...
مي دانستم ...كه تا آخر دنيا با مني
به جنگ ابر ها ميرفتم
شايد كه ببارند ...شايد كه بماني ...
هر بامدادگاه
با یاد روی تو
گلهای یاس را
پرواز می دهم
به شهر فرشتگان
تو یک فرشته ای
که تنها میان جمع
افتاده ای به بند
تنهایی ترا
دیشب کبوتری
از پشت شیشه های اتاق محقرم
فریاد کرد و رفت
ای دستهای تو سرشار از خدا
ای چشمهای تو لبریز رنجها
برخیز و بال خویش
بگشای سوی عشق
که در آن دیار
یک خسته دگر در انتظار توست...
تنهاییام شبیه پلی متروک افتاده روی دره خشکیده
با هر نفس نفس زدنش زخمی بر قامت شکسته خود دیده
در التهاب نرم تکان خوردن هر لحظه یک قدم به فراموشی
چیزی نمانده تا که فرو پاشد این قطعهقطعه پیکر پوسیده
اینک تو در برابر من هستی با چشمهای خیره و مهآلود
در بادهای از نفسافتاده افسانهای است دامن رقصیده
راهی برای رد شدن از من نیست قلبم ترکترک شده، میلرزد
فالم ببین به هر رگی از دستم کابوس تلخ مرگ تو خوابیده
نه... تو قدم گذاشتهای بر من، آب از سرم گذشته به آرامی
این دره عمیق چه خواهد کرد با این دلی که پای تو بوسیده
از سرنوشتِ شوم رهایی نیست این پل همیشه در نرسیدن بود
تو مقصد نهایی من بودی چشمی که راز مرگ مرا دیده
ميان من و دشتی وسيع فاصله يك پنجره است
وچيزی به نام عبور
كه لحظه لحظه مرا
از نيلوفری كه كنار جاده روئيده
دور می سازد
پشت سر
نگاهی مانده
به انتهايی محو...
عصر یک جمعه ی دلگیر
دلم گفت بگویم ،
بنویسم ،
که چرا عشق به انسان نرسید ست ،
چرا آب به گلدان نرسید ست ،
و هنوزم که هنوز است ،
غم عشق به پایان نرسید ست ،
گمگشته به کنعان نرسید ست ،
و چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسید ست.
عصر این جمعه ی دلگیر
دل هر بی دل آشفته شود حس
تو کجائی گل نرگس؟
به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار انتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچك ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت
تمنای مرا دیدی و رفتی
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
گر چه میدانم وسعت یک قلب به اندازه یک عشق به بزرگی دل نازنینت برای تمام لحظه های آرامش من گنجایش این وجود کوچکم را ندارد .
گر چه میدانم دستهای کوچک خیال من بیهوده در تمنای احساس دستهای نوازش تو میگردد میان همه ی صفحات سفید خیال رهای تو.
من میمانم شرمنده از آمدنم و خجل از رفتنم در فضای دل انگیز دل عاشق تو که جواب تو به هر کنجکاوی من آشوبی بزرگ برای اسیری است که دلهره امانش را بریده...
!! چه زود می گذرد روزهای بی تو
! در میان کدامین چهار راه ، در امتداد کدام راه نا تمام مانده ای
که دیگر خبری از تو به گوش نمی رسد
! به راستی هستی ، یا تو هم
عادت نکرده ام به نبودنت ، اینرا نگاههای بی دلیلم می گوید
اینرا ... ، چه می دانم ، خودم که می فهمم چه می گویم
! تو هم اگر مرا شناخته باشی می فهمی
! می گویند نزدیک است آمدنت ، باور نمی کنم ،
آخر آدمهای اینجا زیاد دروغ می گویند
! ولی بعضی وقتها عجیب حست می کنم
... بگو که گاه مونس تنهاییهایم میشوی ،
بگو که اشتباه نمی کنم ، بگو که سفر می کنی به لحظه هایم
! نمی شنوم ، کمی بلندتر ، کمی شمرده تر ، کمی نزدیکتر ، کمی مهربانتر
!! ، می بینی ، هنوز فراموشت نكرده ام
من اگر می دانستم
تعبیر بوسه در خواب های کودکی
دوری هم آغوشی لبخند و عاطفه است...
هوای سرد لالایی های تو
در عصر های دلگیر پاییز به سرم نمی زد
من اگر می دانستم...
اصلا همان دست ها و نگاه و خاطره
همانگونه ساده و مهربان
برایم کافی بود!
مراچه به رویای "دوستت دارم"ها
و حدیث باز آمدن هایی که دیگر
حتی خوابش را هم نمی بینم!!!
من نمی دانستم اما
باران های گاه گاه پاییزی
در دستان تو بود
و زمستان با نگاه سرد تو آغاز شد...
من نمی دانستم
تو ٬انجماد ارادی عاطفه ای!
و بهانه لجبازی های تقدیر
و...
و نمی دانم
چرا در انتظار طلوع بهارم!!!
یاد دارم هر زمان با دوریت یارای پیکارم نبود
چشمها می بستم
در خیالم با دو بال خویشتن
سوی تو پر میزدم
اوج پرواز خیالم بی افق بود
مرزهای بسته ی هفت آسمان را می گشود
کاش میدانستی
چشم من از باز بودن خسته بود
کاش می دانستی
من به چشم بسته از آن آسمانها می گذشتم
تا بدانجا می رسیدم
کز خودم چیزی نبود
هر چه هم بود از تو بود
در من این حال غریب
لحظه لحظه اوج و شدت میگرفت
روزها و هفته ها و ماه ها
راستی انگار
وقت و لحظه معنی خود را نداشت
در من امید نگاه عاشقانه اوج می یافت
آه اما در خیال خام خود بودم...
و نمی دانستم
دست تقدیر برایم چه نوشت!
قبل از آن که صید صیادم شوم او صید شد
و از آن روز دگر
غصه ی آن عشق نافرجام در من مانده است
و از آن لحظه فقط
اشکها یار و وفادار من اند
درک من از عشق این شد
که اگر
زندگي ات با رفتنم بهترخواهد شد
من میروم
سکوتی است جاده انتظارم
تنهاست ستاره شبهای بی کسی ام
داغ دیده شدند اشک هایی که پا به پای رفتنت چکیدند
رها شدند کبوترهای خوش اواز زندگیم
دیگر از گذشته ، تنهایی و اشک هیچ نخواهم گفت
اما بگذار با آرامش این شب لحظه های بارانیم را
برایت با خاموشی چراغ دلم روشن کنم
رفتی مسافر من......
با رفتنت آغاز شد ثانیه به ثانیه تپش این تلخ تنهایی......
تقدس خیال من ، مرا ببخش
دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي کسي تنگ است
که چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي کسي تنگ است
که همچو کودک معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي کرد
دلم براي کسي تنگ است
که تا شمال ترين شمال با من رفت
و در جنوب ترين جنوب با من بود
کسي که بي من ماند
کسي که با من نيست
کسي که . . .
- دگر کافي ست.
ابرهای غم"
چه بارانی است در بیرون این اتاق!
باران؟
ابرهای همه غم های تاریخ،
یک باره بر سرم باریدن گرفته اند.
کسی نمی داند که در چه دردی و تبی
می سوزم و می نویسم!
هر لحظه حرفی در ما زاده میشود
هر لحظه دردی سر بر میدارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش میکند
این ها بر سینه میریزند و راه فراری نمییابند
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشاش چه اندازه است؟