عشق
آدم را به جاهای ناشناخته می بردمثلا به ایستگاه های متروکبه خلوت زنگ زده ی واگن هابه شهری کهفقط آن را در خواب دیده...وقتی عاشق شدیادامه ی این شعر راتو خواهی نوشت!
نمایش نسخه قابل چاپ
عشق
آدم را به جاهای ناشناخته می بردمثلا به ایستگاه های متروکبه خلوت زنگ زده ی واگن هابه شهری کهفقط آن را در خواب دیده...وقتی عاشق شدیادامه ی این شعر راتو خواهی نوشت!
همیشه دری باز به در به دری بودم
رفتن را بیشتر از آمدن دوست داشتمصدای تو تنها سرزمین واقعی ام بودکلمات را در آغوشت پنهان می کنماز این به بعدهمه می توانند شعر هایی از مرادر تو بخوانند
تو از دردي كه افتادست بر جانم چه ميداني؟
دلم تنها تو را دارد ولي با او نميماني
تمام سعي تو كتمان عشقت بود در حالي
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهاني
فقط يك لحظه آري با نگاهي اتفاق افتاد
چرا عاقل كند کاري كه باز آرد پشيماني؟
از همان لحظه که آهسته به من خندیدی
از نگاهم به خدا، راز مرا فهمیدی
راز من عشق به تو، عشق به چشمان تو بود
تو که از آینه و نوری و از خورشیدی
بی گمان، عاشق این شاعر تنها بودی
مثل یک غنچه، تو از شاخه مرا می چیدی
با نگاهی که پر از حس غریب غم بود
چهره ی خسته و غمگین مرا می دیدی
غم من، مضطرب ات کرد و پریشان بودی
آمدی پیش من و حال مرا پرسیدی
خواب دیدم که تو در اوج غزل های منی
آمدی سوی من و روی مرا بوسیدی
لحظه ای صبر نکردی و شتابان رفتی
من به دنبال تو و تو به غزل کوچیدی
پرسشی داشتم از تو، پری کوچک من!
چه شد آن لحظه که از عاشق خود رنجیدی؟؟؟
از فروغت، دل من، مثل مهتاب است
ای که چون ماه به شام دل من تابیدی
از همان لحظه تو در کنج دلم جا کردی
از همان لحظه که آهسته به من خندیدی
نیم نگاهی به نیاز نوازشم نمی کنی
با ناز نیز ناهیدوار نمی خرامی به برم
ناوک نگاهت را به نگاهم نمی اندازی
مگر نمیدانی نوازشت مرهم جان رنجور من است
مگر نمیدانی نازت نیاز تنهایی آغوش من است
مگر نمیدانی نقش نگاهت تمنای نگاه مغرور من است
آتش زده ای به تار و پودم ای عشق
بر هستی و بر بود و نبودم ای عشق
افـسـرده و بـیــچــاره و زارم کــردی
من با تو مگر چه کرده بودم ای عشق
گویند بهشت و حور عین خواهد بود آنجا می و حور و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار چنین خواهد بود
دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام دامنی پر کن این گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن
که فشانی بر دوست
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست
تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شگونی شب را بگیر
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمقند...
خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!
جهان این گونه آغاز می شود:
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
(تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی
وخواب را فرا می خوانی)
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست!
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!
خداوندا نگاهت باز با من از راز دل گفتش
خداوندا صدایت هم به من با ناز دل گفتش
که من انسانم و پاک و پر از احساس
که من معشوقم و عاشق,تو میدانی خدای پاکخداوندا دلم آشفته است و باز میخندد
نمیدانم چرا این گونه با احساس میخندد
خداوند مگر حال , عشاق این گونه میباشد
به من اموخته اند هر شب ز درد عشق مینالندچرا این گونه میباشم؟ چون تویی عشقم خدای پاک
خداوندا منم عاشق ولی خندان و پر احساس