دل تنگ..قلب شکسته.. چشم گریان.. چیزی برای گفتن باقی نمی ماند!
نمایش نسخه قابل چاپ
دل تنگ..قلب شکسته.. چشم گریان.. چیزی برای گفتن باقی نمی ماند!
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست
... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست
... تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم
... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست
... تنهايي را دوست دارم زيرا
... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
آن که می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان تست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
آن که می گوید دوستت می دارم
دل اندهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار افتاب خندان در خرام تست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود.
ای دوست...
اگر رفتم تو یادم کن
اگر مردم تو خاکم کن
اگر ماندم در این دنیا
تو با یک لبخند شادم کن[/
عقربه های شکسته ساعت
گاه تکانی می خورد
و دوباره
در مقابل چشمان منتظرم
می ايستند
دلتنگم
دلتنگ ، دلتنگ
لحظه ها به انتظار نمی مانند! همیشه پرده حقایقی نهفته است
حقایقی که روزگار تلخ گذشته را به رود خانه متروک فراموشی می سپارد.
__________________
من گمان مي كردم
دوستي همچو سروي سرسبز
چهار فصلش همه آراستگي است
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست.
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم ، دل هر كس دل نيست
قلبها صيقلي از آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند،
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از متلاشي شدن دوستي است.
و عبث بودن پندار سرود آور مهر....
من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...
غصه هایت برای من ...
همه بغضها و اشکهایت برای من ...
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ...
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده
گنجشگك
بيقرار بنشين
آرام در اين حصار بنشين
پرواز در اين زمانه ي سرد
جرمي است به حكم دار بنشين
صياد نشسته اين طرف ها
با سنگ در انتظار بنشين
***
گنجشك پريد و زير لب گفت:
با بال بمير و خوار ننشين
__________________
من نمي*گويم درين عالم
گرم پو، تابنده، هستي بخش
چون خورشيد باش
تا تواني،
پاك، روشن،
مثل باران،
مثل مرواريد باش
میخورم به سلامتی . . . ؟
به سلامتيِ ديوار
نه به خاطرِ بلنديش،
واسه اين*که هيچ *وقت پشتِ آدم رو خالي نمي*کنه!
به سلامتيِ دريا
نه به خاطرِ بزرگيش،
واسه يک*رنگيش!
به سلامتيِ سايه
که هيچ*وقت آدم رو تنها نمي*ذاره!
به سلامتيِ پرچم ايران
که سه*رنگه!
تخم*مرغ
که دورنگه!
رفيق
که يه*رنگه!
به سلامتيِ همه اونايي که
دوسشون داريم و نمي*دونن،
دوسمون دارن و نمي*دونيم!
به سلامتيِ نهنگ
که گنده*لات درياست!
به سلامتيِ زنجير
نه به خاطر اين*که درازه،
به خاطر اين*که به هم پيوستس!
به سلامتيِ خيار
نه به خاطر «خ»ش،
فقط به خاطر «يار»ش!
به سلامتيِ شلغم
نه به خاطر «شل»ش،
به خاطر
«غم»ش!
به سلامتيِ کرم خاکي
نه به خاطر کرم*بودنش،
به خاطر خاکي*بودنش!
به سلامتيِ پل عابر پياده
که هم مردا از روش رد مي*شن هم نامردا!
به سلامتيِ برف
که هم روش سفيده هم توش!
به سلامتيِ رودخونه
که اون*جا سنگاي بزرگ هواي سنگاي کوچيکو دارن!
به سلامتيِ گاو
که نمي*گه من،
مي*گه ما !
به سلامتيِ دريا
که ماهي گنديده*هاشو دور نمي*ريزه!
به سلامتيِ اون که
هميشه راستشو مي*گه!
به سلامتيِ سنگ بزرگ دريا
که سنگاي ديگه رو مي*گيره دورش!
به سلامتيِ بيل
که هرچه *قدر بره تو خاک،
بازم برّاق*تر مي*شه!
به سلامتيِ دريا
که قربونياشو پس مي*آره!
به سلامتيِ تابلوي ورود ممنوع
که يه*تنه يه اتوبان رو حريفه!
به سلامتيِ عقرب
که به خاري تن نمي*ده!
به سلامتيِ سرنوشت
که نمي*شه اونو از سر نوشت!
چراباید من وتو و آنهایی که دلهای پاک دارنداسیر بازیهای سرنوشت شوند
چرا دلهایی باید شکسته شود که پاک است ومعصوم
چرا باید قلبهای بی گناه بر اثر خنجر انتقام ونفرت از سینه دریده شود
چرا باید دستهایی که به سوی کمک وطلب محبت بالا می آیندپس زده شوند
چرا بالاتر از سیاهی رنگی نمانده
چرا حتی بر روی رنگهای روشن لکه های سیاه دیده میشوند
چرا با رفتن خورشید غم ها در قلب ما طلوع میکنند وحال
چرا باطلوع خورشیدغم ها غروب نمیکنند؟
چرا همه ما میخواهیم در نقش مسافری بازی کنیم
چرا می آییم وحال چرا میرویم
چرا سفر درمان دردهای ماست
چرا از غربت بیزاریم حال آنکه در میان جمع غریبیم
چرا میخواهیم نباشیم ولی هستیم نفس میکشیم ولی بر خلاف میلمان زندگی میکنیم
چرا باید در اوج جوانی در حالی که میتوانی با تمام وجود زنده بودن را لمس کنی
زیباترین آرزویت مرگ باشد
چرا واژه زیبا دیگر زیبا نیست چرا نگاه های ما به افق است
آن هم افق هایی دور ودست نیافتنی
آخر چرا؟چرا همیشه آرزو میکنیم با اینکه میدانیم هرگز به بعضی از آنها نمیرسیم
روزهایی شده که دیگررنگی بر چهره زمانه نمانده
حتی سرنوشت هم شرم دارد که برای ما اینگونه رقم میخورد
روزی بود که همه چیز رنگ زیبایی داشت همه چیز
ولی حالا چه؟
حالا انسانها هم همانطور که خودشان میخواهند زندگی میکنند ودیگر قانونی نیست
قانونی که از شکستن دلها وپایمال شدن قلبها وخیلی چیزهای دیگر جلوگیری کند
دست ها بالا بود
هر کس سهم خودش را طلبيد
سهم هر کس که رسيد داغ تر از دل ما بود
نوبت من که رسيد
سهم من يخ زده بود
سهم من چيست مگر
يک پاسخ
پاسخ يک حسرت
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگي ها
شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ مان
هر روز تو را می بینم ............رنگ صحرایی چشمانت ...........آن نگاه که درآن عشق در پس مردمکش مرا تا خلسه نیستی پیش می برد
به تو گفتم :نه؟؟اما تو همچنان می آیی ومیروی ...............امروز در باران با آن موهای خیس باور کن باور کن فقط دلم برایت سوخت باور کن
عاشقت نیستم.............عاشقت نیستم.
__________________
هوس تنهایی کرده ام. جای خلوتی می خواهم و صدای او که دائم بگوید:
"دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم"
و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم ...
و بگویم: " بس است دیگر! بگو دوستت ندارم، بگو از تو متنفرم، بگو برو گمشو!"
و او با بغض بگوید: " دوستت ندارم، از تو متنفرم، برو گمشو!"
و من از شنیدن آنها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید: "هرچه گفتم دروغ بود، دوستت دارم، دوستت دارم"
و من دوباره سنگین بشوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوبازه بازی شروع بشود و من التماسش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید: " چون تو می خواهی می گویم دوستت ندارم، بس که عاشقت هستم به تو می گویم از تو متنفرم تا بخندی"
و بعد بپرسد : " حالا راضی شدی ؟ سبک شدی ؟"
و من بگویم: " نه، رفتنات، آمدنات، خندهات، گریهات، آشتیات، قهرت، عشقت، نفرتات، دوریات، نزدیکی*ات، وصالت، فراقات، صدات، سکوتت، یادت، فراموشیات، مهرت، کینهات، خواندنات، نخواندنات و اصلاً بودن و نبودنات سنگین است، سنگین است، سنگین است."
بگویم: " اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد. اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند."
تو را هر روز می دیدم به جای دیدن خورشید ، بگو فردا چه خواهد شد که هر روزت نخواهم دید
یقین دارم که خواهی برد از یادت مرا یک روز ، ولی هرگز فراموشت نخواهم کرد بی تردید ...
کاش مي شد لحظه اي پرواز کرد
حرفهاي تازه را آغاز کرد
کاش مي شد خالي از تشويش بود
برگ سبزي تحفه درويش بود
کاش تا دل مي گرفت و مي شکست
عشق مي آمد کنارش مي نشست
کاش با هر دل دلي پيوند داشت
هر نگاهي يک سبد لبخند داشت
تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و ناشکیبا
که هر لحظه ات می کشاند بسویی
نسیم هزار آرزوی فریبا
تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مکانت
پریشان رنگین افقهای فردا
نگاه مه آلوده ی دیدگانت
تو دائم بخود در ستیزی
تو هرگز نداری سکونی
تو دائم ز خود میگریزی
تو آن ابر آشفته ی نیلگونی
چه می شد خدا یا …
چه میشد اگر ساحلی دور بودم ؟
شبی با دو بازوی بگشوده خود
ترا می ربودم … ترا می ربودم
دوست داشتن
درد است
نه دردی که از پای بیفکند!
دوست داشتن
زخم است
زخمی که انسان
با دست خویش بر قلب میزند
جریانی تند و دائم
از مبداء تا مقصد
دوست داشتن
فریاد همیشگی قلبها است
و دردی است
که مرحمش
درد است
.
.
.
!
یلی وقت سایتو بر سر ندارم
چشم به در دارم ازت خبر ندارم
خیلی وقت زیر رگبار محبت
پای رفتن دارم، همسفر ندارم
تو برام همه کسی تو برام هم نفسی
نمی دونم که چرا تو به من نمی رسی
جای امن بودنم گرمی آغوش توست
دلی دارم نازنین که همیشه پیش توست
کی به تو گفته دیگه تو رو نمی خوام
با دلی عاشق به دنبالت نمی آم
کی به تو گفته دیگه دوستت ندارم
گله بوسه بر سر رات نمی کارم
به من بگو کدوم صدا با تو هنوز عاشقانه می خونه
کدوم دل درد آشنا مثل دل من به پات می مونه
شبای من بدون تو یه آسمون بی ستارست
بودن تو برای من مثل تولدی دوبارست
خیلی وقت سایتو بر سر ندارم
چشم به در دارم ازت خبر ندارم
خیلی وقت زیر رگبار محبت
پای رفتن دارم، همسفر ندارم
در هوایت بی قرارم روز و شب سر ز پایت بر ندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان می خواستند جان و دل را می سپارم روز و شب
به او بگوييد دوستش دارم با صدايي آهسته ،
آهسته تر از صداي بال پروانه ها
به او بگوييد دوستش دارم با صدايي بلند ،
بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق
به او بگوييد دوستش دارم با هيچ صدايي،
چون فرياد دوستت دارم نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد
فرياد دوستت دارم را
ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند
پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم دوستت دارم.
دوستت دارم
فردای دیروزت را رها کن
دیروز فرداهایم را رها خواهم کرد
تا با هم امروز را زندگی کنیم
حرفی به من بزن!زمزمه کن!بگذار آن زمان که خورشبد هولین تشعشع خود را بر زمین می پاشد هنوز شنونده زمزمه ی
تو باشم!
____________
وقتیکه خاکم میکنند بهش بگین پیشم نیاد
بگین که رفت مسافرت بگین شماره ی نداشت
یه جور بگین که آخرش از حرفاتون حول نکنه
تاقت ندارم بیبینم به قبر من نگاه کنه
دونه به دونه عکسامو بر دارید آتیش بزنید
هرچه که خاطره دارم بریدو از بیخ بکنید
نذارید از اسم منم یک کلمه جا بمونه
من نمیخوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونه
برو آتیش به قلب من نزن بزار نگاهت از یادم بره
بزار واسه همیشه قلب من چال بشه با کل خاطره
برو نمیخوام بیبینی خونه من خالی شده
هم دم من به جای تو ریگهای پوشالی شده
اون که میگفت میمورد برات دیدی راست راستی مورد
رفت وهمه خاطره شم بر خاطرت برداشت برد
بهش بگین نشسته پات بهش بگین نیومدی
بگین هنوز دوستت داره با این که قید شو زدی
نشونی قبر منو بهش ندین خوب میدونم
میاد جای همیشگی سر قرار تو رود خونه
برو آتیش به قلب من نزن بزار نگاهت از یادم بره
بزار واسه همیشه قلب من چات بشه با کل خاطره
میخوام سنگ قبرم این باشه که طلوع که خیلی غم انگیز بود
قشنگ ترین خاطره عمرم غروبی که خیلی دل انگیز بود
اگر شب مال من بود
ستاره مال تو...!
اگر روزسهم من باشد
خورشيد پيشکش ات...!
اما افسوس!
عاشقان تهي دست اند
عاشقان تهي دست اند
يادت هست روزي که دستت را به دستانم دادي و تمام وجودم را آتش زدي؟
آن روز نمي دانستم چرا مي سوزم؟! ولي حالا خوب ميفهمم که دستانت پيام آور آتش
دروني ات بودند
اکنون نيز دارم مي سوزم؟! ولي نه از گرماي عشق تو
از غم نبودنت، از اندوه دوريت !؟
و چه زجر آور است اين سوختن، که حتي دريا دريا آب هم نمي تواند لحظه اي آرامش کند
بي تو حتي ديگر ساحل هم پاهاي آتشينم را در خنکاي آ؛وشش نمي گيرد !؟
انگار او هم به دوتايي بودن رده پاها عادت کرده و حالا رد پاي تنهاي من برايش غريبه
است
آه اي محبوب من، بي تو دنيا هم مرا آتش ميزند
گلابتون بهارت
ديگه بهار نمي شه
اون بي قرارعاشق
رفتش واسه هميشه
ازلابلاي حرفاش
مي شد يه چيزو فهميد
ينکه دوستت نداره
از گفتنش ميترسيد
توخيلي ساده بودی
که واسه اون مي مردی
نامردي کرد ورفتش
آخر يه دستي خوردی
پيش خودت نگفتی
شايد حرفاش دروغه
آخه تو اين زمونه
کي اونجور پر فروغه
يادت مياد چه شبها
دلواپسش نشستی
اون رفت ديگه نيومد
هم پاي شب شکستی
حالا ديگه گذشته
گريه فايده نداره
نزار دل صبورت
بشکنه باز دوباره
گلابتون، عزيزم
سرنوشت بي گناهِ
گلخونه هم يه روزی
زمستونش تو راه
صبور و پاک وعاشق
منتظر بهار باش
شايد يکي يه روزی
غمِ دلت رو برداش
اومد و از ته دل
هوائيه دلت شد
يه وقت بايد ديروز
نگي که نخير، بيخود
اگه تو اينجور بگی
دل اونم ميشکنه
گلابتون زندگی
سخته واست يک تنه
اين شعرا رو نوشتم
تابدوني ميدونم
دل منم شکستس
حرفاتو خوب ميخونم
شب و تنهایی و ماه و قلمی تشنه ی رنگ
من و یک کاغذ خالی و دلی ساده و تنگ
وهمی از کوچه ی باغی و روان چشمه ی آب
همجواری مهی چون تو نه اما دل سنگ
جامی از باده ی ناب و خواجه و شهد غزل
ماو هم صحبتی عشق و نوای دل چنگ
گه نسیمی و گهی عطر نفس های تو و ..
گهیحکاکی این خاطره ها بر دل سنگ
.
.
.
چه خوش است وهم و خیالت چه غریبانه غمت
یاد تو در شب تارم پرتویی سیمین رنگ
__________________
یه روزی قدرمو میدونی که دیره
روزی که کسی سراغت نمیگیره
یه روزی میدونی من کی و چی بودم
روزی که از نبودنم غصت میگره
خسته ام
چشم هايم خسته است
ذهنم پر تشويش
قلبم پر درد
گوش هايم ديگر طاقت هيچ هياهويي ندارند
لحظه هاي بي رحم پي درپي هم مي گذرند
انتظاري تلخ
نه
انتظار شيرين است
چون پس از پايانش لحظه ي ديدار است
وقتي که صداي نفست در گوش من طنين انداز است
انتظارم ديگر رو به پايان است
با بودن تو
ذهنم پر از آرامش
قلبم مملو از عشق
چشم هايم پر شور
اما
لحظه هاي بي رحم تند و تند از پي هم مي گذرند
وصداي نفست را از من باز پس مي گيرند
باز هم
قلبم پر درد
ذهنم پر تشويش
چشم
بارون باریــــــــــــــــــــد
تو بارون اشکهای چشام رو ندید
گرمیه شونهاش رو ازم گرفت
من موندم
و
یه شــــــــــب غریب
____________
معشوقه گانِ خاطره
در صفوفِ بی انتظارِ خواب هایِ هذيان
بی هيچ تلاشی
- چونان ميوه هایِ بهشتی -
تسليم و رام
با لب هایِ سرخِ هميشه خنده به ماخوليا
خزيده در پس کوچه هایِ شادی
به پستو هایِ سپيد و سياهِ رطوبت
دعوت کننده به خوابی لَزِج و گرم
به شيطنتی شيرين.
سر در دنبالشان می گذرام
لَختی دِرَنگ کنيد
دِرَنگ
دِرَنگ
دِرَنگ
دِرَنگ
. . . درنگ
خنده هايی همه از جامهایِ برنچين
چونان حباب های برّاق و آزادِ کفّ
- آرزوهای پوکِ وحشیِ گستاخِ بی هدف -
تن می سايند "صخره هایِ ليزِ هوس" را
و می تَرَکَند به ناگهان
چشمانم بيدار می شوند
نيمی به خنده
نيمی به اشک.
خدا رو خوش نمياد دل منو شكستي
رفتي جدا از منو كنار اون نشستي
خدا رو خوش نمياد بي جا قضاوت كني
با رفتنت عزيزم به من خيانت كني
خدا رو خوش نمياد تو مال من نباشي
با رفتنت غصه رو به قلب من بپاشي
خدا رو خوش نمياد سراغمو نگيري
تنها بزاري منو با اينهمه غريبي
خدا رو خوش نمياد دل منو رد كني
تو چشمه ي آرزوم حسرت و بي حد كني
دلم براي خودم تنگ مي شود
اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .
امشب شب بی کسیه
یکی بدادم برسه
تنهاترین دختر زمین
امشب به آخر می رسه
نازنـــــــــــــــین معشوق من نیست جز تو لیلی و لیلا به من
کسیتی تو آخر این دل را چه کارت هست تو
بازی زیبای تو با این دل پروانه را شمع هم نتوان که کرد
این منه آشفته را گه خندان می کنی و گه گریان می کنی
در شگفتم من از آن که چرا هر دو شیرینه شیرین می کنی
در عذابم من از دوری تو لیک در دوریت هم عاشقم میکنی
کس ندارم من در این دنیا جز تو که افسون و افسانم می کنی
با تو شاعر می شوم گاه عارف می شوم گاه مجنون و گاه لیلی می شوم
می زنی سازو و به جان می رقصم
رقص مجنونیم را به جان ساز و با دل دف می زنی
مرغ دل در آسمانت پرواز دادم تیر عشقت را به باله پروازم نشاندی
این منم ساکن دریای عشقت آسمانم را به دریای دلت می کشانی
چشم در آسمان و قعر دریا از تو می گیرد زلال و اشک را
دوریت قلبم به درد می آورد درد دوری هم صفایی دارد عجب
کیستی تو کیستی تو هر که هستی این منم شیدای تو
آخر ای کاش می شدی در دام و بر بام دلم..
آسمون سنگي شده خدا انگار خوابيده
انگار ازون بالاها گريه هامو نديده
را بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
خیانت قصه تلخی است اما از که می*نالم
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را
نسیم وصل وقتی بوی گل می*داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می*کند یک روز گل*ها را
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را
کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می*خواهی خدایا خاطر ما را
نمی*دانم چه افسونی گریبان*گیر مجنون است
که وحشی می*کند چشمانش آهوان صحرا را
چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده*تر کردی معما را
هزار مرتبه نهصد جمله ی عاشقانه را به هشتصد زبان پیش هفتصد نفر به
ششصد خط که در پانصد برگ به چهارصد قلم که از سیصد درخت کنده
شده بود و در دویست دفتر که از صد درخت درست شده بود و نود برگ ان
کنده شده بود هشتاد بار در هفتاد جای مختلف و در شصت کاواره در پیش
پنجاه زن و چهل نوازنده و سی رقاص در بیست جای مختلف در بین ده نفر
شاهد بیان کردم و در ان کاواره نه نفر که هشت تای ان ها هفت بار بر
شش صاحب نام به پنج حکم در چهار برگ نوشتم سه بار خواهش کردم
دوبار التماس کردم تا به یک بار گفتی:دوستت دارم
دلتنگ توام.
تا شادمانه مرا ببینند
شاخه*ها
به شکل نام تو سبز می*شوند،
پرنده کوچکی که نمی*دانم نامش چیست
حروف نام تو را
بر کتابم می*ریزد،
آفتاب
به شکل پروانه*ای از مس
گرد صدایم
بال می*زند،
و می*دانم سکوت
فقط به خاطر من سکوت است،
اما من
دلتنگ توام
شعر می*نویسم
و واژه*هایم را کنار می زنم
که تو را ببینم ...
آن مرد زیر باران نیامد... آن مرد خیلی وقته که معتاد شده و افتاده گوشه ی خونه...
بابا نان نداد... بابا نمیتونه که واسه بچه هاش نان بیاره ... بابا از بچه هاش خجالت کشید ...
امین از اکرم جدا شد... امین نامردی کرد زد زیر قولش... اکرم تنها شد ...
کبری بالاخره تصمیمشو گرفت... تصمیم گرفت واسه اینکه دیگه گشنه نمونه بره پیش امیرای دبی ... کبری رفت... کبری دیگه برنگشت ...مامانش سکته کرد مرد
حسنک همه ی گاو و گوسفنداشو فروخت تا خرج دوا دکتر مامانشو جور کنه... حسنک دیگه گاو و گوسفندی نداره که براش ما ما و بع بع کنن... حالا حسنک مونده و یه مادر پیر و مریض ...
کوکب خانم ماست و کره و پنیر نداشت که بذاره رو سفره... کوکب خانم خونه ایی نداره که هرروز اونو تمیزکنه ...
دهقان فداکار رفت جنگ... رفت که از مملکتش دفاع کنه...رفت که غیرتشو نشون بده رفت و دیگه برنگشت ...