امروزدلم دوباره شکست
ازهمان جای قبلی
کاش میشدآخراسمت نقطه گذاشت تادیگرشروع نشوی
کاش میشد فریادبزنم دلم خیلی گرفته
اینجا نمیتوان به کسی نزدیک شدآدمها ازدوردوست داشتنی ترند
نمایش نسخه قابل چاپ
امروزدلم دوباره شکست
ازهمان جای قبلی
کاش میشدآخراسمت نقطه گذاشت تادیگرشروع نشوی
کاش میشد فریادبزنم دلم خیلی گرفته
اینجا نمیتوان به کسی نزدیک شدآدمها ازدوردوست داشتنی ترند
من از پایان نمی ترسم
و می دانم که پشت رویش هر گل زوالی نیز در راه است
و طوفان جامه سرخ شقایق را به دست باد خواهد داد
نگاه مهربان نور،روزی سرد خواهد شد
زمین در حسرت باران دوباره تشنه خواهد بود
من از پایان نمی ترسم
هراس من زتسلیم است
مبادا جامه پاک غرورم با حقارتها درآمیزد
مبادا با فریب رنگها روحم بیامیزد...
مبادا در نشیب راه دستم پیش ازآنکه دانه ای
در خاک بنشاند،فروافتد
من از پایان نمی ترسم...
هراس من ز تسلیم است،ز تحقیر است
.
.
.
!
با صفحه ی شطرنج دلم چه کرده ای که سربازهای
حرفهایم تفنگ سکوت رو به من گرفته اند, قلعه های
شادی ام فرو ریخته اند,اسبهای صداقتم رام تو گشته اند,
فیلهای غرورم به زانو درامده ند, وزیر غیرتم در
دوئل باخته و شاه دلم همان یک حرکتش را
به تو بخشیده
عشق یک بازی بود, من چه بی تجربه بازی کردم .
لم کسی را می خواهد کهدوستم داشته باشد ... شانه هایش را برای گریستن وسینه اش را برای نهادنسرم و چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم . دلم کسی را می خواهدکه مرا با هرانچه هستم دوست بدارد . دلم کسی را می خواهد که افتاب مهر رابه قلب خسته ام هدیه دهد . با تمام خوبی ها و بدی هایم . با تمام مهربانیها و نا مهربانی هایم . کسی چون تو ...![/center:fc21b5ebca]
[center:fc21b5ebca]ولی....
از من آزارده مشو میرم از خانه تو
قبل از رفتن بدان عاشق و بی تقصیرم
تو اگر خسته ای از دست دلم حرفی نیست
امر کن بمیرم به خدا میمیرم
ای کاش برای آخرین بار دستان تو را در دستم لمس می کردم
ای کاش یک بار دیگر در چشمان همچون دریایت نگاه می کردم
ای کاش برای آخرین بار حس تو را در مورد خود می دانستم
ای کاش برای اولین بار سر روی شانه های پر مهرت می گذشتم
ای کاش در کنارم می ماندی و مرا تنها نمی گذاشتی
ای کاش همان گونه که من تو را دوست داشتم تو هم مرا دوست داشتی
وقتی رفتی دل من غمگینه
غمی که تو دلمه سنگینه
نمیدونم که کیم کجایم
به دنیا وصلم یا جدایم
برای رفتن نایی ندارم
کجا برم جایی ندارم
بیا تا زندگی از سر کنیم
کینه ها رو از دلا پَر کنیم
گوشها رو از عاشقی کر کنیم
زندگی رو با هم آخر کنیم
دنیا رو از خندمون پُر کنیم
نون هر چی درد آجر کنیم
شیرینو از خسرو بیزار نکن
لیلی و مجنونو بیدار نکن
بیا تا دنیا به ما نخنده
پر بگیریم ما مثه پرنده
کوله بار سفرو ببندیم
به روی فاصله ها بخندیم
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
جز من از دنیا چی میخوای میگی من برات کمم
میگی تو از جنس شیشه ولی من از آهنم
چی میخوای از دل پاکم از لب خشکیده ام
از نگاهم که همیشه دوری ات را دیده ام
از زمین خاکی دلم که واسه تو شکفت
از زبانم که از این درد دلم هیچی نگفت
چی میخای از شب تارم از شبای تک ستاره
از شبایی که به جز تو هیچ ستاره ای نداره
چی میخاستی و چی میخای که بهت نداده ام
تو همش دنیا سواری ولی من پیاده ام
از دیار بی کسان یا از دیار عاشقان
چی میخاستی تو به جز یک همدمو یک همزبان
از گذشته، از زمان حال و از آینده ام
از من بازیگری که همیشه بازنده ام
تو میگی یکیو میخای که ازت جدا نشه
که همیشه با تو باشه به تو بی وفا نشه
نه عزیز من برده نیستم که بگی بمیر بمیرم
میرم از کویر قلبت که کمی آروم بگیرم
آسون به دست نیومدی که آسون از دستت بدم
تورو به دست هیچکسی حتی خدا من نمیدم
برای داشتنت میتونم به هرکی فرمونت بدم
میام فدای تو میشم یه دم به قربونت میرم
نیست کسی جز من بتونه عاشق و رامت بمونه
این همه دیوونگی هام بزار به یادت بمونه
وقتی ستاره های ما، شبا میاد تو آسمون
نمیزارم ستاره ای بیاد بشینه بینمون
هرجایه این دنیا بری بدون به دنبالت میام
واسه رسیدنه به تو از همه کاری برمیام
خیال نکن میزارمت بری ازم دل بکنی
تا به همیشه دارمت تا به ابد مال منی
من خدارادارم
کوله بارم بردوش
سفری می باید.
سفری بی همراه
گم شدن تا ته تنهایی محض
سازکم با من گفت :
هرکجا لرزیدی
از سفر ترسیدی
توبگو از ته دل
من خدارادارم.
من و سازم چندیست که فقط با اوییم...
باران كه بزندتازه آسمان می*شود
عین این دل من،
بی*ستاره و مه*آلود،
آنوقت این دل بی*همراه
می*خواهد كه بخواند
نمناك، چون نوای باران؛
می*خواهد كه آواز در آواز باران بیفكند،
چندان كه آسمان هم نداند؛
این نوا از كدامین برآمده!
به*گاه رعد اما،
سكوت می*كند این دل،
كه شهرآشوب نمی*داند!!!
__________________
بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم
اگر از همدلی پرسی بدان نازک دلی خسته ام
بیا از درد حکایت کن که من محتاج این هستم
اگر از زخم دل پرسی بدان مرهم برات بستم
مجنونمو مستم به پای تو نشستم
آخر ز بدیهات بیچاره شکستم
برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم
اگر از مقصدم پرسی بدان راه رها جستم
برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم
اگر از عاقبت پرسی بدان از دام تو جستم
مجنونمو مستم به پای تو نشستم
آخر ز بدیهات بیچاره شکستم
مجنونمو دستم به دامان تو بستم
هوشیار شدم آخر از دام تو جستم
عاشقمو خسته ام
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
من می شناختم او را
نام تو راهمیشه به لب داشت
حتی در حال احتضار
آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان
آن مرد بی قرار.
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
و گفتگو نمی کرد جز با درخت سرو
در باغ کوچک همسایه
شبها به کارگاه خیال خویش
تصویری از بلندی اندام می کشید
و در تصورش
تصویر تو ، بلندترین سرو باغ را
تحقیر کرده بود .
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او پاک زیست
پاکتر از چشمه ای نور
همچون اشک زلال
هنوزم چشمای تو مثل شبهای پر ستاره ست
هنوزم دیدن تو برام مثل عمر دوباره ست
هنوزم وقتی میخندی چشمام از شادی میلرزه
هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه
ولی افسوس تو رو خواستن دیگه دیره
ولی افسوس به نخواستن دلم آروم نمیگیره
ماه من غصه نخور
قصه ی غصه ها یه روز به پایان می رسه
می مونیم تو و من ، با یکرنگی زمونه
تو میشی همدم من، منم میشم همنفست
تا ته دنیا با یه کوله بار عاشقونه
می تازیم برای رسیدن به راه تازه
شاید اینطوری بهتر باشه اگه بخوایم جدا باشیم
روی آسمون دلها بذر محبت بپاشیم
روبرویم نشسته ای انگار، هی ورق می زنی غزل با من
با خودم فکر می کنم که غزل، هیجانی ست از ازل با من
تب چنگیز بر نشابورت، هی لگد خورده باغ انگورت
تو ولی عاشقانه می خوانی، غزل تازه چون عسل با من
چمدانت پر از ترانه شوق، می بری با خودت به کودکی ام
مانده از جشن بادبادک ها، کوزه ای از اتل متل با من
فایز شروه های دشتستان، جرعه نوش سبوی خیام است
هر دو از یک مسیر رد شده اند، شیشه و شروه در بغل با من
با خودم فکر می کنم که چرا بر سرم آسمان کبودتر است؟
با خودم فکر...می کند چشمت، این معمای گیج حل با من
امشب از کوچه باغ نیشابور، می روی رو به ساحل بوشهر
می زنی ای پرنده دریا، منطق الطیر را ورق با م
کناردریا می شینم اونو کنارم میبینم
کاشکی بازم بود ومی دید هنوزم عاشقترینم
حلقه یادگاریشو تمومه بی قراریشو
برای من باقی گذاشت گریه واشک و زاریشو
امیر اون دیگه بر نمیگرده
امیر چی شده دستات چه سرده
آخه یارم تنها سفر کرده
عشقم رفتنت دیونم کرده
نگاش هنوز روبرومه بغض صداش تو گلومه
یه باردیگه دیدنش بزرگترین آرزومه
خونه ش اون دوردوراست میدونم
مثل من تنهاست میدونم
هرجای آسمون باشه نگام به اونجاست میدونم
امیر اون دیگه برنمیگرده
امیر چی شده دستات چه سرده
آخه یارم تنها سفرکرده
عشقم رفتنت دیونم کرده
دستانم گرمي دستانت را مي خواهد پس دستانم را به تو ميدهم [/blockquote]
قلبم تپش قلبت را مي خواهد پس قلبم را به تو ميدهم
چشمانم نگاه زيبايت را مي خواهد پس نگاهم از آن توست
عشقم تمامي لحظات تو را مي خواهند وبراي با تو بودن دلتنگي ميکنند
دل من همانند آسمان ابري از دوري تو ابري است
درخشش چشمانم همانند خورشيد درخشان انتظار چشمانت را مي کشند
پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد.
عاشـــــــقـــــــــانـــ ــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت.
امشب گريه ميكنم ...
گريه ميكنم برا تو
براي خودم
براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن ...
برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم
خواستم و بودي ...
امشب گريه ميكنم
به وسعت دريا ...
به وسعت بيشه ...
به وسعت دل عاشق ...
براي تو ... براي تو ...
و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم ...
فرق است بین دوست داشتن و
داشتن دوست. دوست داشتن امری
لحظه ای است ولی داشتن دوست
استمرارلحظه های دوست داشتن است.
__________________
همش فکر فراری و انگار آروم نداری
باید منت بزاری و غم تو دلم بکاری
بعدش منو با دل زار هی تو بزاری سر کار
شورش و دیگه در نیار برو مارا تنها بزار
می ری برو منت نزار
اخه منو می خوای چیکار
اره تو راست میگی
از همه سر تری
از منه بی نشون
تو خیلی بهتری
اره تو بهترین
خوب قشنگ ترین
فرشته خدا
افتادی رو زمین
بسکه سنگ دل و مغروری
میگی خوبه واست دوری
چطور دلت میاد بگی
چقدر خاموش وکم نوری
مردم از این ناز وادا
بابا بهونه درنیار
قصه ما به سر رسید
برو مارا تنها بزار
می ری برووووو
دنیای وارونه اینو خوب میدونه
منه دیوونه تورو دوست دارم
آه ! نمي دانم
براستي اين تقدير من ا ست!
يا سرنوشت توست!
كه اينگونه
ديواري از جنس فاصله
بين نگاهمان
كلاممان
و بين دستهامان
جدايي افكنده ست
***
ديرگاهي ست
صداي تپش قلبت
شوق زيستن را
در من
نيفروخته
و ترنم صداي مهربانت
سرود هستي را
با من تكرار نكرده ست
ای پر از عاطفه .................در قحط محبت ..............با من
کاش می شد بگشایی................... سر صحبت با من
هیچ کس نیست ...................................که تقسیم کند در اینجا
درد بی برگی و تنهایی و غربت با من
خواستم پر بزنم............ با تو............... به معراج خیال
آسمان دور شد ...............از روی حسادت با من
پرسيد که چرا دير کرده است ؟ نکند دل ديگري اورا اسير کرده است ؟
خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تاخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است...
خنديد به سادگيم آينه و گفت احساس پاک تورا زنجير کرده است! گفتم ار عشق من چنين سخن مگوي گفت : خوابي سالها دير کرده است...
در ايينه به خود نگاه ميکنم آه عشق او عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است
دلتنگـــی هایم را هجــا هجــا می کنم
تا بام دلت
فــرو نریزد
از اندوه ...
آنوقت آرام آرام
در بطن رویــــا می خــزم ...
بغل بغل رویا ...
برای تـــــو !
حوصله کن
قد تمام کوچه باغ ها
با تو راه می روم
نفــــس تمام بادگیرها را
با عطر بوسه می آمیزم...باز هم بگویم ؟
...
چقدر مانده تا برسیم ؟![/
با رفتن تو آسمان رنگی دگر شد
با رفتن تو دیدگانم خونین و تر شد
دیگر توان شعر گفتن در برم نیست
با رفتن تو عصر من با ناله سر شد
غمگین ترینم در نبودت بین یاران
خون از دو چشمم گشته جاری همچو باران
تنها ترین ماوای من بعد از تو دلدار
میخانه است و جمع پاک غمگساران
چشم به در تا عاقبت روزی بیایی
پایان دهی بر غصه و درد و جدایی
تو رفتی و در سکوت کلبه عشق
تمامی وجود من سخت آزرد
شقایق های این دشت پر از خون
درون سینه ام نشکفته پژمرد
تو رفتی و با تو عشق هم سفر کرد
شریک غم به کام من فرو ریخت
سکوت ماتم درد و جدایی
به شبهای غم آلود بیامیخت
سفر کردی لیکن دستهایم
کنون در حسرت و غرق نیازند
فراق و دوری ات را چاره ای نیست
پس از تو اشکهایم چاره سازند
بیا ای زندگانی بگذر از من
که بی او زندگانی هیچ و پوچ است
فروپاشیده شد کاشانه دل
پرستوی مهاجر فکر کوچ است
سكوت مي كنم
به اندازه آغاز دنيا
به بزرگي هيچ!
منتظر يك انفجار بزرگ
شايد كه دنياي جديدي متولد شود
كه به واژه هايم رنگ عادت نپاشاند
دنيايي كه در آن سهم من از هياهو
گوشي باشد
كه صداي سكوتم را بشنود
.
.
.
امشب منو این خاطره های سردم بی رمق دنبال اون حادثه ای میگردم . که نفهمیدم
کی و کجا تو رو از م گرفت .
مرااینگونه باورکن
کمی تنها
کمی بی کس
کمی ازیادهارفته
خداهم ترک ماکرده
خدادیگرکجارفته؟
نمیدانم مراآیاگناهی هست؟
که شایدهم به جرم آن
غریبی وجدایی هست
مرااینگونه باورکن
دلتنگی های من
بی قراری های دل من
تویی تمام هستی من
بسته است وجودت به زندگی من
حال و هوای عجیب من ،
من یک عاشقم ، این است جرم سنگین من!
قصه ی زندگی ام ، گذشته های پر از غمم ،
بی خیال آنها ، از امروز است روز نفس کشیدنم!
نفس کشیدنم با تو ، همیشه گفته ام که وجودم برای تو
لبخند روی لبانم به شرط بودن تو ،
دیوانه میکند مرا آن چشمهای زیبای تو...
اشکهای من
تو دور از منی و من در بستر غم
حرفی بزن به من
اسم مرا صدا کن عشق من
صدا کن اسمم را ، که این رازیست برای آرامش دل من
میترسم از فردایی که نیستی در کنار من
دست خودم نیست ، این کابوسی است که می آید به خواب هر شب من
بگذریم ، میرویم به سراغ درد دلهای هم
گفته بودی که مرا دوست داری عزیز من
گفته بودی که تنها مرا میخواهی عشق من
گفته بودم تو باش تا من نیز بمانم ،
نمیخواهم همچنان از غصه گذشته ی تلخم بنالم
نمیخواهم از ترس عاشق شدن تنها بمانم،
یا اینکه هنوز به انتظار به حقیقت پیوستن قصه عشق بمانم
من که چشمهایم را بسته ام ، تنها تو را میبینم
اینبار هم حرف دلم را گوش میکنم و
عاشقانه با تو در کنار ساحل عشق مینشینم!
دلتنگی های من ،
بی قراری های دل من ،
تویی تمام وجود من ،
خودت را رها کن در آغوش من...
گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟♥ خواهر كوچكم این را پرسید♥ من به او خندیدم♥ كمی آزرده و حیرت زده گفت♥ روی دیوار و درختان دیدم♥ بازهم خندیدم♥ گفت دیروز خودم دیدم♥ مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد♥ آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسید♥ بغلش كردم و بوسیدم و با خود گفتم♥ بعدها وقتی غم♥ سقف كوتاه دلت را خم كرد♥ بی گمان می فهمی♥ پنج وارونه چه معنا دارد ؟♥
برگی سبز بودم در خانه دل خویش
به یك نگاه خشك شدم
همان زمان كه فهمیدم عشق چیست
خواستم فریاد بزنم
دست روی لبانم گذاشتند و گفتند خفه و من سكوت كردم
مادرم با آن دست های مهربان
پدرم با آن نان گرم هر روزش
خواهرم ٬ با نگاه خشمناكش
برادرم هم بازی هم خون هم آوازم
زندگی
آه
پسری كه در جستجوی پول بود و فردایی که امروز می بینی
چه از دیروز هم هیچ تر بوده .
زندگی هر صبح
قهوه ی تلخی گشت برایم قهوه ای
که در فنجان فال تو هست اینك
به دنبال شبی آرام
می گردد
به دور قاشقی کوچک
به نام ساعت و ساعت
و این در گذر بودن
چه اندازه پیچیده
چو نان فال من و عشقم
که انگار آن ته فنجان به تلخی
خنده ما خنده است و سیاه
وقتی حتی تو برام غريبه ای
سر رو شونه های بارون می زارم...
کاش میشد شیشه غم را شکست...............
کاش میشد اشک ها را پاک کرد..............
کاش میشد کینه ها را خاک کرد..............
کاش میشد عشق را تقسیم کرد................
کاش میشد خواب چشمان تو را تعبیر کرد......
کاش میشد درغروب لحظه ها لحظه دیدار را تجدید کرد..............
ای کاش میشد در کوچه پس کوچه های زندگی بدون واهمه نبودن عشق قدم زد..........
ای کاش همه قلب ها یکرنگ بود...........
ای کاش میشد حرف تکراری نزد.............
ای کاش میشد بی پرده دردودل کردو خالی شد.......
ای کاش میشد لذت صحیح زندگی را فهمید......
ای کاش همه ارزوهامون به حقیقت می پیوست...
بازهم منم و تنهایی بنفش وخاطرات سبز باقی مانده از بودن تو............
منم وصدای گذر لحظه های گذران عمر و دلواپسی های قلم دلتنگم............
منم و خوشبختی هایی کوچک.......
منم همراه با کوچکترین بهانه هایم برای زیستن..
منم و باور حضور کمرنگی که تو در دیروز عمرم داشتی....
منم و تنهایی و دنیایی از تیرگی های پنهان..........
می ترسم هم از امروز وهم از فردا..............
چشم به جاده های انتظار دوخته ام بی انکه بدانم چرا......
فردا راه دیگری را برای رسیدن به تو خواهم یافت.........
اری این منم که در تاریکی ظلمات شب به دنبال فرداوفرداهای دیگرم...............
شمع می سوزد و پروانه به دورش همه شب
من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم
ان لحظه که از غبار بی امان غم ها رد می شدم چشمهایم به گوشه ای خیره شد .
ان گوشه تمام زندگی ام نقش بسته بود شاید تمام خون دل خوردنم و شاید تمام غم ها و دردها
فقط نگاه نبود بلکه تمام زندگی ام را مرور کردم تا دنیا ایستاد و دیگر هیچ ... هیچ ندید
می خواهم چشم هایم را ببندم .....
همیشه در حسرت ندیدن اینده قدم بر می داشتم ولی افسوس که گذشته ای زیبا به ارمغان
نیاوردم همیشه کنجکاو برای لحظه های سوال انگیزه اینده و مه گرفت تمام حال و گذشته مرا
حال می خواهم تمام کنجکاویم را کنار بگذارم و بمانم برای انچه که هستم و گذشته ای زیبا بسازم
افسوس و غصه برای من نیست ولی زنجیر شده بر من
خواهم ماند و نفس خواهم کشید .......
از تمام احساس هایم یک احساس را محو می کنم و روی ان یک خط تیره می کشم .
احساس مالکیت و مال خود بودن از بین می رود و جای ان بی خیالی موج می زند
تقدیر برایم شگفت انگیز است چرا گاه با من همراه می شود و گاه دست های نورانیش را از من
جدا می کند ؟
ان زمان که در نابودی روزهایم قدم می زدم دیدم تنهاترین تنها منم ....
__________________
شب رادوست دارم برای تاریکی
پاییزرادوست دارم چون فصل غم است
غم رادوست دارم چون اشک دل است
دل را دوست دارم چون محبت رابه من آموخت
وتورادوست دارم بی آنکه بدانم چرا؟