◊ خدایا! عشق را در من برانگیز
ندای عشق را در من رسا کن
از این " مرداب بودن " در هراسم
مرا از ننگ " بی عشقی " رها کن.
◊ بده عشقی که جانم برخروشد
بلرزاند خروشم آسمان را
به گلبانگی برآشوبم زمین را
به فریادی برانگیزم زمان را
◊به " نیروی محبت " زنده ام کن
به راه دستگیری ها توان ده
مرا عشقی به انسان ها بیاموز
توان یاری درماندگان ده
◊ مرا بال و پری بخشا خدایی
که تا بیغوله ها پرواز گیرم
به من سر پنجه ی قدرت عطا کن
که غمها را از دل ها باز گیرم
درآیم نیمشب در کلبه یی سرد
بپاشم عطر شادی بر غریبی
برافرزوم، چراغ زندگانی -
به شبهای سیاه بی نصیبی.
◊ مرا " مهتاب " کن در تیره شب ها
که بر هر کلبه ی ویران بتابم
دم گرم مسیحایی به من بخش
که بر بالین بیماران شتابم.
◊ مرا " لبخند " کن ، لبخند شادی
که بر لبهای غمخواران نشینم
زلال چشمه ی آمرزشم کن
که در اشک گنهکاران نشینم.
◊ مرا " ابر عُطوفت " کن که از خلق
فرو شویم غبار کینه ها را
ز دلها بستُرَم امواج اندوه
کنم مهتاب باران سینه ها را.
◊ نسیمم کن که عطر دوستی را
بپاشم در فضای زندگانی
بَدل سازم خزان زندگی را
به باغ عشق های جاودانی.
◊ بزرگا! زندگی بخشا! برانگیز
نوای عشق را از بند بندم
مرا رسم جوانمردی بیاموز
که بر اشک تهیدستان نخندم!
◊ به راهی رهسپارم کن که گویند:
چو او ، کس " عاشق مردم " نبوده ست
چنانم کن که بر گورم نویسند:
در اینجا ، " عاشق مردم " غنوده ست.
