بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار اعضاى شوراى نگهبان قانون اساسى و مسئولين بخشهاى نظارتى
بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار اعضاى شوراى نگهبان قانون اساسى و مسئولين بخشهاى نظارتى
20/ 4/ 86
بسماللَّهالرّحمنالرّ يم
خوشآمد عرض ميكنيم به برادران و خواهران عزيز، اعضاى محترم شوراى نگهبان و اعضاى هيئتهاى نظارت كه اين زحمات بزرگ و مهم را بر دوش گرفتهاند و انشاءاللَّه در انجام اين وظايف سنگين، رضاى الهى را به طور كامل كسب كنند.
مسئلهى شوراى نگهبان در قانون اساسى كشور ما، يك مسئلهى بسيار مهم و بزرگ و منحصر به فرد است. هم وظيفهى تشخيص موافقت قوانين مجلس با شرع مقدس و با قانون اساسى، بسيار وظيفهى بزرگى است؛ كه اگر اين وظيفه نباشد، ادامهى اسلامى بودن و شرعى بودن حكومت به هيچ وجه تضمين ندارد - اين، آن نقطهى حساسى است كه تضمين كنندهى ادامهى حيات اسلامىِ اين نظام است - هم وظيفهى تفسير قانون اساسى، بسيار وظيفهى سنگين و بااهميتى است؛ كه آنجائى كه اصلى از اصول قانون اساسى به دليلى مورد ابهام قرار ميگيرد، نظر شوراى نگهبان فصلالخطاب است؛ و اعتبار نظر شوراى نگهبان، هموزن اعتبار اصل قانون اساسى است. اين، خيلى مطلب مهمى است. همچنين وظيفهى نظارت شوراى نگهبان بر انتخابات و تضمين صحت انتخابات، از جملهى كارهاى بسيار بزرگ و مهمى است كه در قانون اساسى بر عهدهى شوراى نگهبان گذاشته شده است. اگر نظارت شوراى نگهبان نباشد، و اگر تأييد صحت انتخابات به وسيلهى شوراى نگهبان انجام نگيرد، اصل اين انتخابات زير سؤال خواهد رفت و اعتبار خود را از دست خواهد داد؛ چه انتخابات مجلس، چه انتخابات خبرگان، چه انتخابات رياست جمهورى، و هر انتخاباتى كه نظارت آن بر عهدهى شوراى نگهبان است. اين وظايفِ يكى از ديگرى مهمتر، همه بر دوش شوراى نگهبان گذاشته شده است.
پيشبينى شوراى نگهبان در قانون اساسى، علاوه بر اينكه يك فهم و درك عميقِ صحيح از مجارى امور در ادارهى كشور را نشان ميداد، از ناحيهى شباهت به نظامهاى عقلائىِ ديگر هم اين كار، يك كار صحيح و متين و حكيمانه به حساب مىآمد. آن روزى كه بحث شوراى نگهبان مطرح شد - البته قاعده همين بود كه براى اطمينان از اسلامى بودن و شرعى بودنِ حركت دولت اسلامى، دستگاه ناظرى وجود داشته باشد - اين معنا به ذهن انسان ميرسيد؛ ليكن همان روز هم وقتى نگاه شد به دستگاههاى دنياى كنونى و دنياى مدرن، ديديم همه جا تقريباً چنين چيزى وجود دارد. يعنى در هيچ نظام مستحكم عقلائىاى شايد نشود فرض كرد و پيدا كرد جائى را كه براى مراقبت و نظارت بر اجراى اصول حاكم بر آن نظام، دستگاهى وجود نداشته باشد؛ اين، همهجائى است. البته اصول حاكم بر هر نظامى، ارزشهاى معتبر در هر نظامى، با هم متفاوت است؛ ولى تقريباً در همه جا دستگاهى وجود دارد كه تأييد كند، امضاء كند، تصديق كند كه كارى كه دارد به وسيلهى حكومت انجام ميگيرد، بر روى خط ارزشها و در جهت اهداف آن نظام است. حالا بعضى جاها اسمش را ميگذارند دادگاه قانون اساسى، بعضى جاها مثلاً پاسدار قانون اساسى - از اين قبيل تعبيرات دارند - اينجا شوراى نگهبان است.
ديديم از اول انقلاب تا حالا بعضىها را كه به مناسبتهاى مختلف بر اصل وجود شوراى نگهبان ايراد وارد كردند. به نظر ما اين ايراد، هم غير منصفانه بود، هم حاكى از عدم آگاهى به مسائل دنيا بود؛ عدم آگاهى از واقعيتهاى جهان بود. بدون شوراى نگهبان، بدون دستگاهى كه تضمين كند سلامت اين خطى را كه حكومت دارد دنبال ميكند، معقول نيست كه يك نظامِ داراى اصول، داراى ارزشها و داراى اهداف، بتواند كار خودش را دنبال بكند.
بنابراين اصل ايجاد شوراى نگهبان در قانون اساسى، يك كار ضرورى و لازم و كاملاً متين و حكيمانه بود. امروز هم هرچه بيشتر پيش ميرويم، به اهميت حضور شوراى نگهبان بيشتر پى ميبريم. شواهد متعددى از همه طرف براى انسان روشن ميكند كه چه فكر درستى بود گذاشتن اين شورا در قانون اساسى، و چه لطف بزرگى كرد خداى متعال براى اين كار، و امام بزرگوار ما كه اينطور محكم در مقابل شبهات ايستادند و از شوراى نگهبان دفاع كردند؛ ايشان چه كار بزرگى را انجام ميدادند و در نظر داشتند.
اگر ملاحظه كرده باشيد، دشمنان نظام اسلامى هم در تبليغاتِ خودشان يكى از نقاطى كه متصل - شايد در هيچ برههاى نباشد كه اين نقطه را فراموش كنند - مورد بمباران تبليغاتى قرار ميدهند، شوراى نگهبان است. آنها از وجود اين دستگاه مهم و اثرگذار ناراحتند. و ما واقعاً بايد تشكر كنيم از آقايان محترم در شوراى نگهبان - چه فقهاى عظام، چه حقوقدانان محترم - كه با اينكه يك تشكيلات بظاهر كوچكى است، ليكن اين كار بزرگ را توانستند انجام دهند، با حفظ رعايتهاى لازمى كه مردم از آنها توقع دارند. مردم توقع دارند شورا آنچه را كه انجام ميدهد، همراه با استدلال متين از لحاظ تكيهگاهِ قانونى باشد؛ در خود شورا و در عملكرد شورا اتحاد و انسجام وجود داشته باشد؛ شورا در كار خود تأخير نداشته باشد؛ بوقت و بموقع كارها را انجام دهد. اينها همه بحمداللَّه در اين مدت طولانى از مسئوليت شورا تحقق پيدا كرده است.
در باب نظارت و كارى هم كه هيئتهاى نظارت انجام ميدهند و سرانجام به شوراى نگهبان و قضاوت شوراى نگهبان منتهى ميشود، عرض ميكنيم اين هم بسيار مهم است. اگر كسانى اشكال ميكنند، ايراد ميكنند، بهانهگيرى ميكنند، اصل اين كار را زير سؤال ميبرند، اين خلاف انتظار نيست - بالاخره نظرات گوناگونى هست - مهم اين است كه انسان و آن دستگاه عامل بداند كه چه كارى بر عهدهى اوست و چه كارى دارد انجام ميدهد.
كارى كه شما انجام ميدهيد، بسيار كار مهمى است. اين كار خلاصهاش عبارت از اين است كه كسانى كه بناست براى كشور و ملت تصميم بگيرند - چه در قالب مجلس خبرگان، چه در قالب مجلس شوراى اسلامى، چه در قالب رئيس جمهورى - و سرنوشت كشور به دست اينها داده ميشود، از صلاحيت لازم برخوردار باشند. نميشود هر كسى را مسلط بر سرنوشت مردم كرد. نميشود به هر كسى با هر كيفيتى در رفتار و اخلاق و عقايد و سلائق و ممشا و معلومات و معرفت و اينها، اجازه داد كه براى ادارهى يك كشورِ هفتاد ميليونى، با اين عظمت، با اين تاريخ، بيايد قانون بنويسد؛ او را الزام كند كه بايد تو اينطور بكنى، اينطور نكنى؛ اين شرائطى دارد. آن كسى كه بناست رهبر را انتخاب كند، شرائطى دارد، صلاحيتهائى دارد؛ همه كس كه نميتوانند بيايند رهبر بشناسند، رهبر انتخاب كنند، رهبر را بركنار كنند؛ اينها وظايف مجلس خبرگان است. كسانى با صلاحيتهاى سطح بالا، از چنين اختيارى برخوردارند. يا آن كسانى كه بناست براى اين كشور قانون بنويسند، يعنى حركت قوهى اجرائى را و قواى عاملهى كشور را ريلگذارى كنند و بگويند قطار دولت بايد از اين ريل عبور كند، در واقع سرنوشت كشور دست اينهاست. نميشود هر كسى بدون صلاحيتهاى لازم در اين مسند حساس بنشيند؛ صلاحيتهائى لازم است. يا آن كسى كه بناست رئيس قوهى مجريهى كشور بشود؛ يعنى همهى موجودى كشور، دارائى كشور، امكانات كشور در اختيار او باشد، براى اينكه به مدت چهار سال اين كشور را اداره كند، نظم بدهد، پيش ببرد، آباد كند، مشكلاتش را برطرف كند؛ نميشود هر كسى بيايد در اينجا قرار بگيرد؛ صلاحيتهائى لازم است. اين صلاحيتها را كى بايد تشخيص بدهد؟ آيا جائى لازم نيست كه تشخيص بدهد اين صلاحيتها در اين شخص يا در اين اشخاص هست يا نيست؟ بديهى است و واضح است كه دستگاهى لازم است؛ اين دستگاه، همين دستگاه شوراى نگهبان و واسطههاى نظارتىاى است كه اين دستگاه دارد. ببينيد كه اين كار چقدر مهم است. وقتى فهميديم چقدر مهم است، آنگاه مىفهميم كه چرا بعضى از جريانهائى كه دل خوشى با نظام اسلامى ندارند، اينقدر به اين كار حمله ميكنند، هجوم ميبرند و عليه آن تبليغات ميكنند. دستگاههاى تبليغاتى بيگانه هم كه كارشان همين است. هميشه و بخصوص در وقتى كه انتخاباتى وجود دارد، يكى از حرفهاى دائمالتكرار اينها همين مسئلهى نظارت و شوراى نگهبان و رد صلاحيت و اينهاست.
اثبات صلاحيت، امضاى صلاحيت يا رد صلاحيت، يك وظيفه است. اگر اين را از مجموعهى فعاليتهاى نظام برداريم، چيزى براى نظام باقى نميماند. چطور اجازه بدهند يك آدمى كه از لحاظ عقيده، اعتقاد محكمى به مبانى نظام ندارد؛ از لحاظ ممشاى عملى، يك انسان سالم و مستقل و داراى روش و اخلاق مستقيمى نيست؛ از لحاظ سياسى، دلبستگى او به مسائل كشورش و مردم كشورش كمتر از دلبستگى او به مصالح بيگانگان است، فرضاً بيايد در رأس دستگاه اجرائى يا در مسند قانونگذارى قرار بگيرد؟ اين كار جايز است؟ نظارت شوراى نگهبان در مسائل انتخابات، يكى از مهمترين كارهائى است كه انجام مىدهد؛ كار بسيار مهمى است، كار بسيار لازمى است. به جوسازىهائى كه عليه اين كار ميشود، ابداً نبايد اعتناء كرد. البته كار را بايد درست انجام داد. به همان اندازه كه كار مهم است، به همان اندازه سلامت كار مهم است. يعنى بايد معيارها را درست فهميد، و فقط بر اساس اين معيارها قبول كرد يا رد كرد. از اين معيارها نبايد تخطى شود، كوتاهى هم نبايد بشود، غفلت هم نبايد بشود.
معيار عبارت است از مقررات و قانون. سلائق نبايد دخالت كند. گرايش سياسى، گرايش گروهى، گرايش جناحى نبايد دخالت كند. سفارش و توصيه نبايد دخالت كند. معيار بايستى بين خود و خدا، همان معيار قانونى باشد؛ هم در مسئلهى نظارتها، هم در مسئلهى قبول يا رد قوانين مجلس. فقط بايد معيار را معيار قانون قرار داد. مرّ قانون بايد رعايت شود. گاهى ممكن است انسان به نظرش برسد كه اگر اينجا بر طبق قانون عمل كنيم، مصلحت نباشد. در همانجا رعايت قانون از رعايت آن مصلحت بالاتر و لازمتر است؛ چون اگر چنانچه بنا شد كه با نظر اشخاص و افراد و مصلحتانديشىِ اين و آن، معيارها و ضابطهها به هم بخورد، ديگر ضابطهاى باقى نخواهد ماند؛ يك روز يك كسى يك جور مصلحت ميداند، يك روزِ ديگر كس ديگرى جور ديگرى ممكن است مصلحت بداند، يا در يك روز دو نفر دو جور مصلحت بدانند؛ لذا ديگر قانونى باقى نميماند، ضابطهاى باقى نميماند. ضابطه مقدم است بر هر مصلحتانديشى، بر هر نگاه و ديد و بينش. البته در نگاه فقهى يا استنباط حقوقى در شوراى نگهبان ممكن است تغييراتى پيش بيايد؛ اين ايرادى ندارد؛ براى هر مجتهدى تبدّل رأى پيش مىآيد. امروز از دليل، يك چيز ميفهمد؛ يك روز ديگر ممكن است به همان دليل نگاه كند، چيز ديگرى بفهمد؛ اين اشكالى ندارد. تبدّل رأى شوراى نگهبان در موارد گوناگون، عيب نيست؛ منتها همين تبدّل رأى هم بايستى منطبق باشد بر ضوابط و قوانين، و منضبط باشد.
نكتهى ديگرى كه من قبلاً هم گفتهام، اين است كه آنچه را كه در شوراى نگهبان به عنوان نظريه و به عنوان رأى صادر ميشود - چه در زمينهى ارتباط با قانون اساسى، چه در زمينهى ارتباط با شرع، موافقت و عدم موافقت - با استدلال و استنادِ محكم همراه شود؛ اين استدلالها يك مجموعهى حقوقىِ بسيار باارزشى را تهيه ميكند؛ ميتواند مرجعى قرار بگيرد براى همهى كسانى كه در زمينهى مسائل حقوقى و شرعى و مسائل قوانين و اينها كار ميكنند. در خود شوراى نگهبان براى يك مسئله گاهى مباحثات فراوانى انجام ميگيرد، حرفهاى خوب گفته ميشود، استدلالهاى گوناگون در مقابلهى با نظرات يكديگر مطرح ميشود؛ اينها چيزهاى خيلى خوبى است، اينها چيزهاى باارزشى است؛ اينها ثبت و ضبط بشود و در اختيار افكار صاحبنظران قرار بگيرد تا اهميت كار شورا حس شود.
به هر حال يكى از نعم الهى بر ما، بحمداللَّه شوراى نگهبان است؛ اين نعمت را بايد قدر بدانيم و حفظ كنيم. حفظ آن فقط به اين نيست كه در لفظ و در ظاهر و اينها احترام آن را نگه داريم؛ حفظ آن به اين هم هست كه هرچه ميتوانيم، در شوراى نگهبان ساخت و پرداخت و محصول كار را با اتقان بيشترى همراه كنيم، كه اين به عهدهى شما دوستان، برادران و خواهران محترم است.
اميدوارم خداوند متعال شماها را مأجور بدارد، به شماها تفضل كند، زحمات شما را انشاءاللَّه مشكور بدارد و قلب مقدس ولىعصر (ارواحنا فداه) از شماها راضى باشد.
بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در بازديد از پژوهشكدهى رويان25/ 4/ 86
بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در بازديد از پژوهشكدهى رويان
25/ 4/ 86
بسماللَّهالرّحمنالرّ يم
چند سالى است كه يك حركت مبارك علمى در كشور آغاز شده؛ همه اين را قبول دارند كه اين تحرك ارجمند تقريباً در بين مجموعهى اهل علم كشور اعم از استاد و دانشجو و محقق و دانشگاهها و مراكز تحقيقاتى كم و بيش گسترده است. بنده وظيفه دارم نسبت به اين حركت عظيمى كه دانشمندان، محققان و استادان ما در سرتاسر كشور ايجاد كردهاند، به سهم خودم حقگزارى و ابراز قدردانى كنم.
امروز آمدن من به اين مركز در واقع يك حركت نمادين است براى قدرشناسى از حركت علمى عظيم و وسيعى كه خوشبختانه در كشور ما شروع شده؛ اگرچه هنوز در آغاز راه است. اينجا را انتخاب كرديم، اولاً بهخاطر رويان، ثانياً بهخاطر جهاد دانشگاهى.
مؤسسهى رويان، يك مؤسسهى موفق و يك نمونهى كامل و چشمگير از آن چيزى بود و هست كه انسان آرزويش را دارد. علت اينكه من به مرحوم سعيد كاظمى اينقدر علاقه داشتم و الان هم در دلم و در ذهنم براى آن جوان عزيز، ارزش و جايگاه قائلم، همين است. حركت او، نحوهى كار او، مديريت او، پيگيرى او، يك مجموعهى كاملى بود از آن چيزى كه آدم دوست ميدارد و آرزو دارد، كه حالا من اندكى در اين باره عرض خواهم كرد. رويان هم با كمك او و بقيهى همكارانى كه در رويان از اول مشغول بودهاند، اينجورى بارآمد؛ اينجورى رشد كرد؛ اينجورى روئيد. و من اين را از اوائل كار احساس كردم. آن دوست مشترك من و مرحوم كاظمى كه شرح قضاياى كارى ايشان را در آغاز كار - پانزده شانزده سال قبل - و در خواستهاى او را با من مطرح كرد، من نشانههاى يك حركت درست را در اين كار احساس كردم؛ لذا گفتم من در حد مقدورِ خودم در خدمت اين كار و پشتيبانى اين كار قرار ميگيرم. هرچه زمان گذشت، آن ظن اوّلى تقويت شد؛ تكذيب نشد.
اگر بخواهم اين الگوى مطلوب را در يك جمله معرفى كنم، عبارت است از: تركيب علم، ايمان، تلاش. هم علم را جدى گرفتند، هم ايمان و پايبندى و تقوا را؛ نه به صورت يك سربار، بلكه به شكل يك عنصر اصلى در بافت مجموعه و در بافت كار. و هم خستگى را فراموش كردند، كه به گمان من مرحوم كاظمى جان و سلامت خودش را هم سر همين كار گذاشت؛ يعنى اين دنبالگيرى و اين اهتمامها و خسته نشدنها. لذا رويان در چشم من بسيار گرامى است و عزيز است و شما جوانها و مردان و زنان مؤمن و عزيزى كه در اين مجموعه كار ميكنيد، براى من عزيز هستيد و معتقدم رويان استعداد بسيار زيادى براى كار كردن و براى پيش رفتن دارد.
از قول من نقل كردهاند كه من گفتهام: «اين سلول بنيادى يك حركت علمى است»، واقعش همين است؛ همينطورى كه اين سلولهاى بنيادىِ شما، يك دامنهى تمامنشدنى براى تحقيق دارند - كه هرچه شما تحقيق ميكنيد، پيش ميرويد، يك ميدان ديگرى باز ميشود كه مىبينيد ميتوان آن را موضوع تحقيق قرار داد و پيش رفت و به مرزهاى جديدترى رسيد - رويان هم همينجور است؛ اين مجموعهى شما هرچه كار كند، پيش برود، باز قابليت پيشرفت دارد و يكايك محققان، پژوهشگران معتقد به علم و با ايمان - كه در اين مجموعه يا هر مجموعهى ديگرى از اين قبيل هستند - همين حكم را دارند؛ يعنى توانائى اينها تمامنشدنى است.
و اما جهاد دانشگاهى را انتخاب كردم، چون جهاد دانشگاهى مولود مبارك انقلاب است. همينطور كه در قرآن كريم در مقايسهى دو مسجد ميفرمايد: «لمسجد اسّس على التّقوى من اوّل يوم أحقّ عن تقوم فيه، فيه رجال يحبّون ان يتطهّروا»، جهاد دانشگاهى همينجور است؛ جزو معدود رويشهاى اصلى خود انقلاب است. اين معنايش اين نيست كه جهاد از اول در هر برههى از زمان، هرجور بوده، هرجور فكر كرده، هرجور كار كرده، درست است؛ نه، ما آدمها گاهى درست فكر ميكنيم، گاهى غلط فكر ميكنيم، گاهى درست عمل ميكنيم، گاهى غلط عمل ميكنيم. ملاك قضاوت، اين تناوبها و پيچ و خمها نيست؛ ملاك قضاوت، هدفگيرى و جهتگيرى و استمرار در حفظ اين هدف است؛ ولو حالا گاهى انسان خطائى هم بكند، لغزشى هم بكند. من هويت جهاد را درنظر دارم كه بركات زيادى هم بحمداللَّه داشته. حالا من يك جمله درباب جهاد ميگويم، بعد هم يك چند جملهاى درباب علم و تحقيق و آيندهى كار كشور در اين زمينه عرض خواهم كرد.
جهاد دانشگاهى مركب از دو كلمه است ديگر: جهاد و دانشگاه؛ هم بايد در آن جهاد باشد، هم بايد متناسب با دانشگاه باشد. جهادى عمل كردن، مفهوم خاصى دارد. هرجور كارى، جهادى نيست.
جهاد با جهد و تلاش از لحاظ ريشه يكىاند؛ يعنى در آن معناى جهد و كوشش وجود دارد؛ اما جهاد فقط اين نيست؛ جهاد يعنى مبارزه؛ مبارزهى در همين اصطلاح متعارف فارسىِ امروز ما. مبارزه انواع و اقسامى دارد: مبارزهى علمى داريم، مبارزهى مطبوعاتى داريم، مبارزهى سياسى داريم، مبارزهى اقتصادى داريم، مبارزهى نظامى داريم، مبارزهى آشكار داريم، مبارزهى پنهان داريم؛ اما يك نقطهى مشترك در همهى اينها وجود دارد و آن اينكه در مقابلِ يك خصم است؛ در مقابلِ يك مانع است. مبارزه با دوست معنى ندارد؛ مبارزه در مقابلِ يك دشمن است.
فرض كنيد در دوران اختناق، كسى هر هفته مثلاً پنج تا كتاب ميخواند؛ خيلى كار بود؛ اما لزوماً مبارزه نبود؛ جهد بود، جهاد نبود. اگر ميخواست جهاد باشد، بايد كتابى را ميخواند كه در حركت او در مواجههى با رژيم طاغوت و رژيم اختناق، تأثير داشت؛ آنوقت ميشد جهاد. خاصيت جهاد اين است.
دايرهى جهاد شما علم و فناورى است؛ يعنى شما اينجا از شمشير و نيزه و ژ3 نميخواهيد استفاده كنيد؛ از مغز و امكانات انديشمندىِ درون انسان و فكر و قلم و چشم و اينها ميخواهيد استفاده كنيد.
مجموعه، مجموعهى علمى است؛ اما در چه جهتى باشد تا جهاد باشد؟ اين مهم است. نگاه كنيد ببينيد براى كشور شما، براى انقلاب شما، براى اهدافى كه اين انقلاب ترسيم كرده، كدام دشمن عنود در كمين نشسته و شما بايد با آن دشمن عنود مبارزه كنيد؟ كارتان در آن صراط كه شد، ميشود جهاد.
بنابراين، اگر دنبال علمى بگرديد كه اين علم، دشمنان آن اهداف را نه فقط ناراضى نميكند، خرسند هم ميكند، اين جهاد نيست. فرض كنيم جهاد دانشگاهى يا فلان مؤسسهى مربوط به جهاد دانشگاهى بگويد در سال فلان، صد يا پانصد مقاله از من در «isi» منتشر شده؛ اين، ملاك نيست. اين مقاله چه بود؟ در چه جهت بود؟ به چه درد شما خورد؟ آن كسانى كه با آرمانهاى شما دشمنند، نسبت به اين مقاله چه موضعى داشتند؟ آيا آنها احساس خطر كردند؟ البته سياسيونشان - اهل علم كه نگاهشان جور ديگرى است - يا نه، احساس خطر نكردند.
وقتيكه راجع به سلولهاى بنيادىِ شبيهسازى و اينطور كارها آقايان حرف زديد و بنده يا ديگرى هم تجليلى از اين كار كردند، مقامات امريكايى اعلام كردند كه براى علوم ژنتيك هم بايد شوراى حكامى به وجود بيايد! اين معنايش چيست؟ دشمن از اينكه شما در اين رشته داريد حركت ميكنيد، دردش آمده است. مثالهاى واضحش را عرض ميكنم؛ هزاران مثال دارد. آنروزى كه شما مثلاً بتوانيد آنچنان رادارى بسازيد كه از هيچ نقطه از فضاى آسمان اين كشور، هيچ جنبندهاى نتواند وارد شود، آن روز دشمن دردش مىآيد؛ يعنى اين تيرى است كه مستقيم ميخورد به دشمن. اين، ميشود جهاد.
در حركت جهادى، در علم جهادى، در تحقيق جهادى، اين عنصر حتماً شرط است. دشمن هم مقصود آمريكا نيست. حالا ما در مقام صحبت، دشمن واضحمان آمريكا و استكبار جهانى است. نه، دشمنها انواع و اقسامى دارند. يك وقت يك كارتل بزرگ مالى و اقتصادى از اينكه شما بتوانيد مثلاً كارخانهى سيمان بسازيد، ناراحت ميشود؛ مانعتراشى ميكند؛ نميگذارد، كه الان در گزارشهائى كه در اينجا به من دادند، از جمله همين مسئله بود. دلشان ميخواهد يك شوراى حكام هم درست كنند براى ساخت سيمان، كه هر كس حق نداشته باشد كارخانهى سيمان بسازد يا توليد سيمان كند.
كار جهادى بايد هدفمند، درست متوجه به آرمانها و هوشمندانه و عاقلانه و دشمنشكن باشد. يعنى به همان معنائى كه ما مبارزه را در اصطلاح معمولى به كار ميبريم: «دارم مبارزه ميكنم؛ اين يك مبارزه است.» اين، يك تعبير مصطلح است. در جهاد، اين معنا هست. اين، تعريف بخش جهاد.
و اما دانشگاهى. دانشگاهى يعنى سطح اين فعاليت و تحرك، يك سطح راقى است؛ متناسب با دانشجو و استاد و ذهن فعال علمى است. در همهى كارها همين بايد رعايت شود. عوامگرائى و عوامپسندى در كار و در همه فعاليتها نبايد دخالت داشته باشد. البته بخشى از فعاليتها علمى است و خوب است؛ مثل همين تحقيقات؛ اما فرض بفرمائيد اگر فعاليت در زمينههاى علوم انسانى و فرض كنيد در ادبيات است، بايد حرفى كه از اينجا بيرون مىآيد، فراتر از آن حرفى باشد كه ممكن است يك اديب معمولى بزند. يعنى سطح، بايد سطح راقىاى باشد. خيلى از حرفها در زمينهى علوم انسانى - كه حالا ما در آن سابقه داريم و بلديم و وارديم - مثل تاريخ، مثل ادبيات، مثل فلسفه كه اينها مسائل بومى كشور ماست، هست. برخى از اين مسائل، حرفهاى عادىاى است، حرفهاى متعارف است؛ جهاد دانشگاهى هم كه نزند، هر كسى ميتواند بزند. جهاد دانشگاهى بايد حرفِ گزين، حرفِ برتر را به ميدان بياورد. از باب مثال، شما فعاليت قرآنى داريد. فعاليت قرآنى را خيليها دارند؛ همهاش هم خوب است - ميدانيد من جزو كسانى هستم كه نسبت به فعاليتهاى قرآنى دنبالگيرى و احساس مسئوليت ويژه دارم؛ از قبل از انقلاب، الان هم همينجور است. يعنى اگر در يك مسجدى دَه نفر جوان هم جمع شوند تلاوت قرآن كنند، از نظر من مطلوب است؛ اين را دوست ميدارم - لكن شما اگر فعاليت قرآنى ميخواهيد بكنيد، بايد فعاليت قرآنى شما با فعاليت قرآنىِ غير دانشگاهى فرق داشته باشد. لذا اگر شما هم فرض كنيد بخواهيد همان لحن و نوا و شيوهى فلان قارى و تجويد و صداى خوش و... را مثل بقيه تكرار كنيد، البته خيلى خوب است؛ اما فعاليت جهاد دانشگاهى در قرآن، اين نيست؛ يك چيزى فراتر از اين است. ببينيد باب فهم دانشگاهى در مواجههى با قرآن چيست. برويد سراغ فهميدن قرآن. قرآنخوانِ شما جورى باشد كه وقتى قرآن ميخواند، جلسهاى كه مستمع قرآن اوست، مفاهيم قرآن را با دل خود لمس كند؛ حس كند؛ و جلسهى قرآنخوانى شما، جلسهى مفاهيم قرآن هم باشد. اينها ابتكار لازم دارد؛ بابِ شماست.
بنابراين، جهاد دانشگاهى اين امكانات و اين وسائل را دارد و بنده به جهاد دانشگاهى اعتقاد راسخ دارم. كارهاى بزرگى كردهاند؛ كارهاى خوبى كرديد و همينطور كه گفتيم: «اسّس على التّقوى من اوّل يوم». از اول تا حالا كه ما جهاد دانشگاهى را شناختيم، بر اساس دين و تقوا بود. بر اساس دين و تقوا نگهش داريد.
چند دقيقهى پيش با دوستان اينجا صحبت بود و عرض كرديم سعى كنيد هويت جهاد، تغيير پيدا نكند. اينى كه شما مىبينيد هويت بعضى از اشخاص - فكرهايشان، تركيبهاى ذهنىشان - از اول انقلاب تا حالا صد و هشتاد درجه عوض شده، اين يك روال و ممشاى طبيعى نيست كه بگوئيد طبيعتش همين است ديگر؛ نخير، هرگز اينجورى نيست. طبيعى اين است كه اگر انسان يك فكر و يك راهى را به منطق و استدلال پذيرفت، اين را تا آن نقطهى آخرِ راه برود و اگر عمرش كفاف نداد، در اين راه بميرد. اين طبيعى نيست كه ما بگوئيم: يك راهى را حركت كنيم برويم؛ گاهى هم با شور و خيلى هيجان، بعد از يك نقطه، ناگهان زاويه بزنيم! بعد، اين زاويهها اينقدر ادامه پيدا كند كه تبديل شود به عكس! اين، به هيچ وجه طبيعى نيست. بعضيها توجيه ميكنند: خوب آقا، اول انقلاب، اول انقلاب بود؛ حالا زمان اثر گذاشته، ما عوض شديم! نخير، زمان بر روى عنصرهاى ضعيف و بى ريشه و اعتقادهاى واهى و مبتنى بر احساس محض اثر ميگذارد؛ يا زمان با همراهى طمعها و هوسها اثر ميگذارد. «انّ الّذين تولّوا منكم يوم التقى الجمعان انّما استزلّهم الشّيطان ببعض ما كسبوا». قرآن ميگويد: آنهايى كه در جنگ احد برگشتند؛ طاقت نياورند بايستند، اين لغزش اينها به خاطر آن كارى است كه قبلاً كردند. ما وقتى روح را نساختيم، خودمان را محكم نكرديم، معلوم است؛ هر مماسى روى آن اثر ميگذارد؛ يكى، دو تا، سه تا، ناگهان مىبينيد كه شكلش عوض شد؛ اما وقتيكه مثل فولاد آبديده، محكم و استوار و بر مبناى تفكر درست و منطق صحيح، هويت دينى انسان شكل گرفت و هويت انقلابى شكل گرفت، هرچه زمان بگذرد، اين هويت روشنتر، واضحتر، جذابتر، مستحكمتر ميشود. آدمها اينجورند، نهادها هم اينجورند. نگذاريد نهاد جهاد دانشگاهى، تبديل شود به يك هويت ديگر؛ به يك هويت غير دينى، غير انقلابى.
من يك بار در جمع همين عزيزان جهاد دانشگاهى مطلبى را چند سال پيش گفتم، كه يادم هم نبود؛ اين را براى من آوردند، خواندم و يادم آمد - بايد اين هويت صحيح را و اين هويت ايمانى را حفظ كنيد و باقى بماند. خوشبختانه همينجور هم بوده و تا حالا هم باقى مانده است؛ چون ساخت جهاد دانشگاهى و نوع مديريت، نوع عملكرد، نوع ارتباط رأس با بدنه، جهتگيريها، خواستها، خواستهاى خوبى بوده است - آنچه كه آن روز گفتم، اين بود كه بعضيها تصور ميكنند انقلابيگرى، يك حركت انقلابى، يعنى حركت بىانضباطِ همراه با شلوغى، سردرگمى و بىنظمى! ميگويند آقا، آنها انقلابى بود و تمام شد! اين، غلط است. مطلقاً در ذات تحرك انقلابى، اغتشاش و بىنظمى نيست. بعكس، انضباط انقلابى از محكمترين و قويترين انضباطهاست. انضباطى كه ريشه از ذهن انسان، از دل انسان، از ايمان انسان ميگيرد، بهترين انضباطها را دارد.
اول انقلابها از جمله انقلاب ما، بىنظميهائى ديده ميشود كه اين ناشى است از آغاز حركت انقلابى؛ چون يك بناى كهنهى درهم ريخته بايد نابود شود و جايش يك بناى ديگر بيايد. اين، چيز طبيعىاى است؛ ولى وقتيكه بناى نو، بناى جديد ساخته شد بر پايههاى درست، حركت بر اساس آن، حركتِ منضبط و خوب خواهد بود و پيش خواهد رفت و اين، انقلابى است. بنابراين انقلابيگرى را با بىنظمى و با شلوغكارى و با نشناختن ضابطه و قانون نبايد اشتباه كرد. علىاىحال، جهاد دانشگاهى از جاهائى است كه ما به آن اميد داريم براى آيندهى علمى كشور.
اما راجع به مسئلهى علم و تحقيق، من اين را عرض بكنم: كشور ما بدون حركت در جادهى گسترش دانش و گسترش پژوهش، امكان ندارد بتواند به نقطهى مطلوب خودش دست پيدا بكند؛ مخصوص كشور ما هم نيست. كليد، دانش و پژوهش است.
دانشمند شدن يك ملت هم به اين نيست كه دانستههاى ديگران را فرا بگيرد. آن، مقدمهى كار است. علم يك دامنهى وسيعى دارد؛ انحصارى نميتواند باشد كه ما فرض كنيم يك مجموعهاى از كشورها و يا ملتها هستند كه نخبگان اينها علم را بايد توليد كنند، مرزهاى جديدى را براى علم تعريف كنند، يك مقدارى خودشان استفاده كنند، يك مقدارى هم كه زياد آمد، بدهند ديگران استفاده كنند. اين نمىشود. اين نسبت، اين شكل كار، معنايش همين عقبماندگى دائمىِ بخشى از كشورها، همين رابطهى ظالمانهى بين كشورها، همين مسئلهى دنياى اول و دنياى دوم و دنياى سوم و شمال و جنوب و همين حرفهائى است كه جزء ادبيات رائج سياسى در اين قرن و قرن قبل بوده و شده.
همهى انسانها توانائى دانشپژوهى و دانشمندى را دارند. استعدادها البته مختلف است، لكن هيچ كشورى نيست كه در آن انسانها توانائى اين را نداشته باشند كه در اين دامنهى وسيع و عظيمِ علم بالقوه و بالاستعداد، يك جايگاهى براى خودشان پيدا كنند و يك نقشى در آن ايفا كنند. اگر كشورى كه سابقهى او، تاريخ او، تجربهى او، نشان ميدهد كه توانائى استعداد او، توانائى بالائى است و از متوسط بالاتر است - كه كشور ما قطعاً از اين قبيل است - اين بايستى در ايجاد علم، در توسعهى علم، در پيشرفت علم نقش ايفاد كند و اگر توانست اين نقش را ايفاد كند، آنوقت اين عقبماندگى، اين تبعيض و بىعدالتى در همهى زمينههاى سياسى و اجتماعى و اقتصادى از بين خواهد رفت و خواهد شد داراى سهم برابر در مقابل كشورهاى ديگر و در مقابل قدرتهائى كه امروز وجود دارند. آنوقت ميتواند خودش را اداره كند، روى پاى خودش بايستد؛ يك چيزى بدهد، يك چيزى بگيرد؛ اما امروز اينجور نيست.
امروز نظام سلطه در دنيا بنايش بر گرفتن و دادن نيست؛ بنايش بر گرفتنِ حداكثرى و دادنِ حداقلى است؛ ثروت را ميمكند، امكانات را ميمكند، اختيارات سياسى و اقتصادى و اجتماعى را در كشورها ميمكند و در اختيار ميگيرند و در مقابل، گاهى هيچ چيز نميدهند، گاهى چيز مضرى ميدهند، گاهى هم يك چيزكى به آن كشورِ نقطهى مقابل ميدهند. الان بافت سياسى دنيا اين است: سلطهگر و سلطهپذير.
اگر بناست اين بافت به هم بخورد و كشورها بتوانند به قدر ظرفيت ملتهايشان و استعداد ملتهايشان در روابط عالم جايگاهى داشته باشند، عمدهترين چيزى كه در اين كار تأثير دارد، علم است. بنابراين علم را بايد جدى گرفت؛ بايد پيش رفت.
ما حركتمان شروع شده، لكن هنوز در اول كاريم؛ هم بايد به مراكز علمى و تحقيقى كمك بشود؛ هم به پروژههاى علمى، پروژههاى تحقيقى و فناورى بايد كمك بشود؛ هم بايستى اين ميل به علم و تحقيق و پژوهش همهجا گسترش پيدا كند. بايد مخصوص استاد و محقق هم نماند؛ در محيط دانشجوئى و فضاى دانشجوئى گسترش پيدا كند؛ يعنى دانشجو ميل به علمآموزى و توليد علم پيدا كند كه اين كارى است كه احتياج دارد به تدبير و با توصيه و خواهش و تمنا و سفارش و دستور و اينها، نخواهد شد. مسئولان بخشهاى آموزشى كشور ما؛ چه وزارت آموزش و پرورش، چه وزارت علوم و وزارت بهداشت و درمان، چه بخشهائى كه مربوط به مسائل برنامهريزىِ فرهنگىاند، در اين زمينه مسئوليت دارند. آنها كارى بكنند كه محيط دانشگاهى، محيط علمطلبى باشد. واقعاً اين جوان بخواهد عالم بشود و فقط مسئله اين نباشد كه بخواهد مدركى بگيرد، يا حالا اسمى مثلاً براى يك كار كوچكى در بياورد. اين، حركت لازم دارد. اين حركت بايد ادامه پيدا كند. كمك دولت و دستگاههاى مسئول و كمك كسانى كه جايگاهى دارند كه ميتوانند اثرگذار باشند بر روى ذهن مخاطبانشان، در اين زمينه حتماً لازم است.
و من اصرارم بر اين است كه هر وقت ما براى پيشرفت علم كار ميكنيم، اين را فراموش نكنيد كه علم و دين توأمانند. علم مجرد از دين و دور از دين ولو در گام اول در كوتاهمدت يك كشورى را به يك نقطهاى از افتخار هم برساند، اما در بلندمدت براى بشريت زيانبار است؛ كما اينكه داريد مىبينيد كه زيانبار است.
علمى كه از دين جدا شد و خودش را متعهد به دين ندانست، نتيجهاش همين ميشود كه امروز در دنيا رائج است؛ علم وسيلهى زورگوئى است، وسيلهى استثمار است، وسيلهى تخريب حرث و نسل است و محصول علم، بمب اتم است از يك طرف؛ از طرف ديگر، محصول علم، اين مواد مخدر كذائى است؛ محصول علم، روى كار آمدن سياستمدارانِ دور از همهى احساسات انسانى است در خيلى از كشورهاى دنيا. علم را بايد با دين همراه دانست. علم را براى خدا و در راه خدا بايد تحصيل كرد و به كار گرفت. اين، جزو تعاليمِ اوليهى ما بايد باشد؛ در همهجا.
و توفيقات اين علم هم بيشتر است؛ اين را به شما عرض بكنم. نگويند اگر علم را مقدس كرديم و با دين همراه كرديم و مؤمنكارى درآورديم، ديگر پيشرفت نميكند؛ نخير، الان همين خود جهاد دانشگاهى شما، همين مجموعه كارهاى شما - كه به وسيلهى عناصر مؤمن اين همه كار بزرگ انجام گرفته - نشان دهندهى اين است كه علم وقتى با ايمان همراه باشد، توفيقاتش هم بيشتر خواهد بود.
چيزهاى ديگرى هم من اينجا يادداشت كردهام، كه عرض بكنم، منتها ديگر وقت گذشت؛ ساعت دوازده است. اميدواريم انشاءاللَّه اين ديدار ما بتواند پيامى باشد براى جامعهى علمى كشور از سوى مجموعهى دستگاه؛ پيام قدرشناسى، پيام ارجگزارى، پيام حقگزارى از حركت علمى و بالخصوص دربارهى جهاد دانشگاهى و بالاخص در مورد مؤسسهى رويان. و اميدواريم خداوند به همهى شماها اجر بدهد، پاداش بدهد و اميدواريم كه خداوند انشاءاللَّه روح مرحوم كاظمى عزيز را از بركات و تفضلات خودش برخوردار كند و خانوادهى محترمشان هم كه اينجا تشريف دارند، انشاءاللَّه مشمول صبر و سكينهى الهى قرار بگيرند و ما روزبهروز شاهد توفيقات بيشتر شما عزيزان در رويان و در جهاد دانشگاهى باشيم.
بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار وزير، معاونان و مديران آموزش و پرورش سراسر كشور3/ 5/ 86
بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار وزير، معاونان و مديران آموزش و پرورش سراسر كشور
3/ 5/ 86
بسماللَّهالرّحمنالرّ يم
خسته نباشيد دوستان عزيز! كه گردهمايى داشتيد دربارهى مهمترين موضوع انسانى كشور؛ يعنى آموزش و پرورش؛ آن هم دربارهى يكى از اساسيترين و اصوليترين مطالبى كه در زمينهى آموزش و پرورش ممكن است مطرح شود؛ يعنى تحول.
تحول يك كلمه است، لكن در پشت اين وجودِ لفظى، در پشت اين كلمه يك دنيا كار نهفته است. اولاً اين كارها چيست؛ ثانياً با چه هدفى اين كارها قرار است انجام بگيرد؛ ثالثاً چگونه بايد اين كارها انجام بگيرد.
پاسخ به اين سه تا سؤال، يك عمر كار است. ما همهى اينها را در زير كلمهى تحول قرار ميدهيم و ميگوئيم: تحول. خوب، اصلِ اينكه شما به فكر تحول افتادهايد و ميخواهيد يك دگرگون سازىِ عميق در كار آموزش و پرورش كشور انجام بدهيد، حقيقتاً جاى تشكر دارد؛ همتى به خرج داديد، جرأتى به خرج داديد، اسم تحول آورديد؛ چون گاهى نظامها آنچنان به نظر ماندگار و به هم جوشيده و غير قابل تغيير به نظر ميرسند كه انسان جرأت نميكند به آنها به قصد تغيير و تبديل نزديك شود. خوب، شما جرأت كرديد، گفتيد ميخواهيد در نظام آموزشى كشور تحول ايجاد كنيد. خودِ اين خيلى مهم است.
اولاً جزو مطالبى كه براى شما و براى بنده و براى هر كسى كه به مسئلهى آموزش و پرورش علاقهمند است، واضح است - در عين حال بايد تكرار بشود - اين است كه آموزش و پرورش مهمترين كار يك كشور است. اگر كشورى بخواهد به عزت مادى، به سعادت معنوى، به سيطرى سياسى، به پيشروى علمى، به آبادانى زندگى دنيا، به هر آرزوئى، بخواهد دست پيدا كند، بايد به آموزش و پرورش به عنوان يك كار بنيادى، مقدماتىِ لازم بپردازد؛ چرا؟ چون همهى اين كارها به نيروى انسانى احتياج دارد. نيروى انسانى هم عمدتاً در آموزش و پرورش شكل ميگيرد و صورت ميبندد؛ بطورى كه اگر آموزش و پرورش ما، كه تقريباً دوازده سال از بهترين فصل عمر يك انسان را در اختيار دارد، به شكل مطلوبى كار كند، باعث ميشود كه جوانى كه در اين جا ساخته شده و قالبگيرى شده و صورتبندى شده، ديگر كمتر احتمال تغيير بنيانى در حوادث آينده در او برود. اگر آن جوان شكلِ خوبى گرفت، به همين شكل كمابيش زندگى را ادامه خواهد داد. پس آموزش و پرورش كانون اصلىِ ساختن و پرورش دادن و توليدِ آن عاملِ اساسى است؛ كه چيست؟ انسان است؛ انسان كارآمد، نيروى انسانى. بنابراين در زمينهى مسائل انسانى كه نگاه كنيم، هيچ مسئلهاى، هيچ نهادى بالاتر، مهمتر از آموزش و پرورش نيست. اين يك مطلب كه خيلى مطلب مهمى است.
البته همه هم همينطور كه گفتيم، اين را ميدانيم - حرف تازهاى نيست؛ مسئولان كشور هم ميدانند - در عين حال به لوازم اين اطلاع و دانائى چندان عمل نميشود! فرض بفرمائيد در نگاهِ كلانِ برنامهريزى كشور - برنامه و بودجه و تقسيم منابع مالى و اينها - آموزش و پرورش را به عنوان يك مصرف كننده نبايد در نظر گرفت، به عنوان يك توليد كننده، آن هم توليد كنندهى مهمترين و اساسيترين عنصر براى پيشرفت كشور بايد در نظر گرفت. آنچه ما به آموزش و پرورش از امكانات، از پول، از فرصتهاى گوناگون، از حمايتهاى مختلف ميدهيم، در واقع كمك به ذخيرهسازى يك ثروت عظيم معنوى است؛ كه اين ثروت بتدريج بايستى براى آيندهى كشور و ملت خرج شود. اين را بايد در نظر داشت.
مطلب ديگرى كه بايد در نظر داشت، اين است كه آموزش و پرورش كنونىِ كشور ما، ساخته و پرداختهى فكر ما و برنامههاى ما و فلسفهى ما نيست؛ اين يك امر واضحى است؛ اين هم جزء مسلمات است، منتها به آن توجه نميكنيم! از روزى كه نظامى به نام نظام آموزش و پرورش در اين كشور به وجود آمد - از آغاز كار - بناى كار بر آن فلسفهاى نبود كه ما امروز دنبال آن فلسفه هستيم. دو عيب بزرگ وجود داشت. يك عيب از جنبهى اعتقادى و ايمانى، يك عيب از جنبهى سياسى و مديريتى كشور.
عيبِ جنبهى ايمانى اين بود كه آن كسانى كه آموزش و پرورش جديد را وارد كشور كردند، نه فقط نيتشان متدين كردن مردم و جوانها نبود، بلكه بعكس، نيتشان دور كردن مردم از عقايد دينى بود. به طور مسلم اين است. البته آن كسانى كه طراحان اوليهى وزارت آموزش و پرورش در كشور بودند، برنامهها را ريختند، كتابهاى درسى را نوشتند، بعضىشان كاملاً جزو آدمهاى بىدين نبودند؛ نه، در بين آنها آدمهاى متدين هم بودند، لكن كلانِ برنامه اين بود. همان برنامهاى بود كه در آموزش و پرورش به يك شكل، در مسئلهى كشف حجاب به يك شكل، در مسئلهى كوبيدن مراكز مذهبى به وسيلهى رضاخان به يك شكل خودش را نشان ميداد؛ يعنى توسعهى تفكرات غير دينى، بلكه ضد دينى. آموزش و پرورش بر اساس يك چنين فكرى به وجود آمد. و آن كسانى كه از اول، آموزش و پرورش را درست كردند - عرض كرديم - بعضىشان آدمهاى بى دينى هم نبودند، متدين هم بودند؛ نشانههاى تدينشان هم بعضاً گوشه و كنار در آن نظام قديمىِ آموزش و پرورش و كتابهاى قديمى پيداست؛ كه ما بعضى را از گذشته در زمان نوجوانى ديده بوديم و يك چيزهائى پيدا بود، لكن اساس، اساسِ ضد دينى بود، نه غير دينى؛ بر اساس ضديت با دين بود. هر چه هم گذشت، اين جنبهى ضد دينى، پيوسته و تا آخرِ دوران پهلوى بيشتر و بيشتر شد.
آن جنبهى سياسى و مديريتى، جنبهى ضد ملى آموزش و پرورش بود. اگر چه كه آن رژيم دعوى مليت داشت، واقعاً هم دنبال مليت ميگشت؛ چون ايدئولوژى كه نداشتند؛ ناچار بودند - وقتى ايدئولوژى كنار زده ميشود، دين كنار زده ميشود، يك جايگزين لازم دارد. اين جايگزين را مليت قرار داده بودند؛ مثل خيلى از كشورهاى ديگر. لذا مليت را دنبال ميكردند - لكن آن مليتى كه دنبال ميكردند، به معناى واقعى به معناى حفظ هويت ملى نبود. به چه دليل؟ به دليل اينكه وابستگيهاى سياسى آنها روز به روز بيشتر ميشد و همين در كيفيت تعاليم و آموزشهاى آموزش و پرورش خودش را نشان ميداد؛ همچنانيكه در تدوين دستگاههاى حقوقى ما و قضائى ما خودش را نشان ميداد؛ همچنانيكه در ساخت ادارات دولتى ما و تشكيلات عمومى دولت خودش را نشان ميداد؛ يعنى غربزدگىِ مطلق. اين، در آموزش و پرورش هم بود.
نظام آموزش و پرورش ما يك نظام غربزده، تقليدى، مبتنى بر باورها و مبانى پذيرفتهى در اروپا بود. حالا يكى بلژيك را ترجيح ميداد، يكى انگليس را ترجيح ميداد، يكى فرانسه را ترجيح ميداد؛ بالاخره مربوط به آنها بود. در بخشهاى مختلف ادارى و تشكيلات دولتى ما، اين محسوس بود. آموزش و پرورش هم عيناً به همين كيفيت شكل گرفت و همينطور ماند. حالا نكتهى قابل توجه اين است كه آن كسانى كه الگوى آموزش و پرورش سنتى و قديمى ما بودند، آنها به همان شكلها و قالبهاى آن روز بسنده نكردند؛ مرتباً تحولات به وجود آوردند و خودشان را پيش بردند؛ اما اين مقلدان آن تحولات را ديگر نفهميدند و همان شكل سنتى را نگه داشتند.
اين، آموزش و پرورشِ شكل گرفتهى سنتى كشور ما بود. البته اين، خطوط اساسىاش بود؛ نه اينكه بخواهيم يك تعريف كاملى از آموزش و پرورش كرده باشيم. اين دو عيب بزرگ؛ يعنى اول، جنبهى ضديت با دين - حداقل مغايرت با مبانى دينى و اخلاق دينى و تربيت دينى - و دوم هم بشدّت ترجمهاى بودن، وابسته بودن، تقليدى بودن، از نيازهاى حقيقى كشور و ملت ايران نجوشيده بودن، عيب اساسى آموزش و پرورش ما بود كه ماند تا دورهى انقلاب اسلامى.
در دورهى انقلاب، خيلى كارها در آموزش و پرورش انجام گرفته است؛ اما نظام آموزش و پرورش تحول پيدا نكرده و همان نظام قديمى است! اين عيوبى كه شما بخصوص معلمان قديمى، كاركُشته، مديران آموزش و پرورش و پرورشيهاى آگاه و قديمى معمولاً ميشمرند، ميگويند درسها حفظى است، قدرت ابتكار را در جوانها به وجود نمىآورد، تأمل نيست، كار متراكم و انبوه است و ...، اينها همه ناشى از همان نظام قديمى است كه از آن وقت مانده است و همانطور كه قبلها عرض كرديم، كهنه، متراكم، غبار گرفته، متصلّب، در نظام ما باقى مانده است. البته بيشتر در مسائل روبنائى كارهاى زيادى شده است: كتابها با «بسماللَّه» شروع نميشد، حالا با «بسماللَّه» شروع ميشود؛ آيهى قرآن نداشت، حالا دارد. كارهاى خوب انجام گرفته؛ نه، من حقاً و انصافاً منكر كارهاى خوب نيستم. بنده كتابهاى درسى را مىبينم كه در زمينههاى گوناگون، مبانى اسلامى و مبانى ملى - با اختلاف در اين سالها و بسته به نوع سلائق مديرتهاى مختلف در دوران اين بيست و هشت سال - وارد آنها شده و هر وقتى يك كارى انجام گرفته. اين كارى هم كه الان اشاره كردند - گنجاندن مفاخر علمى در كتابهاى درسى - آوردند من ديدم؛ كار بسيار خوبى هم هست. بالاخره جوان ما لازم است در كتاب درسى، دانشمندان كشورش و گذشتهى كشورش و مفاخر علمى كشورش را بشناسد. جوان ما فلان بازيكن تيم فلان كشور را خيلى بيشتر ميشناسد تا ابن سينا را! تا محمد بن زكرياى رازى را! آنهائى كه اهل سينمايند، فلان هنرپيشهى معروف فرانسوى يا امريكائى را خيلى خيلى بيشتر ميشناسند تا فلان دانشمند رياضىدان يا مثلاً فرض كنيد كه اديب بزرگ فارسى را! اينها در كتابهاى درسى مىآيد؛ خيلى هم خوب است. اين كارها را ما قدردانيم. منتها اينها هيچكدام تحول نيست. تحول يك حركت ريشهاى است و شماها ميتوانيد بكنيد. اين مجموعهاى كه امروز، مسئوليتهاى مهم كشور و آموزش و پرورش و تعليم و تربيت را بر عهده دارند، اينها انگيزهى كافى براى اين كار دارند. و بايد اين كار بشود.
ببينيد ما چه ميخواهيم؟ محصول و خروجى آموزش و پرورش را چه ميخواهيم باشد؟ اول اين را مشخص بكنيم؛ ترسيم بكنيم؛ بعد ببينيم كه براى ساختن يك چنين موجودى، يك چنين مردى، زنى، جوانى، چه كارهاى مهم و اساسى، چه تعاليمِ لازم، در خلال چه برنامهى آموزشى بايد داده شود، تا اين موجود پرورش پيدا كند. آن وقت آدمهاى كارآمدمان بنشينند آن نظام را تعريف و تدوين كنند و با شجاعت لازم وارد ميدان شوند و تشكيلات آموزش و پرورش را بر طبق آن نظام تعريف كنند و تحقق ببخشند. اين، ميشود تحول حقيقى و بنيانى.
ما ميخواهيم آن كسى كه از آموزش و پروش خارج ميشود بعد از سيزده سال - حالا كه پيش دبستانى هم هست، ميشود سيزده سال - انسانى باشد با برجستگيهاى اخلاقى، برجستگيهاى فكرى و مغزى، و با تدين؛ يك چنين انسانى ميخواهيم. از نظر اخلاقى: انسانى باشد شجاع، خوشخو، خيرخواه، خوشبين، اميدوار، بلندهمت، مثبت در قضاوتها و ساير خصوصيات اخلاقىاى كه براى يك انسانِ مطلوب شما در نظر ميگيريد. از لحاظ خصوصيات فكرى: خلّاق، پرسشگر، اهل فكر، اهل نوآورى، مايل به ورود در ميدانهاى بسيار وسيعِ نادانستنيهاى بشر براى كشف دانستنيها و افكندن نور علم به وادى مجهولات، و صاحب فكر. از جنبهى رفتارى: آدم منضبط، قانونشناس. ما چنين موجودى ميخواهيم. آيا ميشود چنين موجودى را تربيت كرد؟ البته؛ البته كه ميشود. درست است كه انسانها يكسان نيستند؛ درست است كه ژنهاى گوناگون و مؤثرات گوناگون خلقتى، آدمها را با اختلافاتى به وجود مىآورد؛ اما به طور معمول و عام، همهى انسانها نقش پذيرند. گفت:
من كه لوحى سادهام، هر نقش را آمادهام دست نقاشان قدرت تا چه تصويرم كنند
اين دست هنرمند شماست كه اين صفحهى سفيد را نقاشى ميكند؛ اين موجود، اين جسم را قالبدهى و صورتبندى ميكند. البته هر صورتبندى شدهاى، هر جسم قالببندى شدهاى ممكن است بعداً با يك سوهانى - مثلاً - كنارش را بتراشند؛ با يك پتكى - مثلاً - او را درهم بكوبند؛ اينها را منكر نيستيم؛ نميگوئيم عوامل بعدى هيچ اثرى ندارند؛ اما بسيار بندرت اتفاق مىافتد؛ غالب، وجه عمومى، اين چيزى خواهد بود كه تربيت شدهى اينجاست. بنابراين ميشود از لحاظ اخلاقى، از لحاظ رفتارى، از لحاظ فكرى و روحى، انسانها را اينجورى بار آورد. كى بار خواهد آورد؟ عمدتاً آموزش و پرورش. البته صدا و سيما هم عامل مؤثرى است؛ خانواده هم عامل مؤثرى است؛ عوامل گوناگون جنبى هم كه البته اهميتشان كمتر هست، آنها هم هستند؛ لكن من عقيدهام اين است كه يك آموزش و پرورشِ خوب، ميتواند صدا و سيما را هم مقهور خودش بكند.
ما امروز ميتوانيم بگوئيم صدا و سيما يك برنامه بگذارد براى آموزش و پرورش كه بيايند آنجا، برنامه اجرا كنند. آموزش و پرورشِ تحول يافتهى مطلوبِ صددرصد درست، تأثير ديگرى ميتواند بگذارد. دنبال آن هستيم.
آموزش و پرورش ميتواند خانوادهها را هم تحت تأثير قرار دهد. بنابراين، مهمترين و مؤثرترين عامل، آموزش و پرورش است. پس، اين توانائى در آموزش و پرورش هست كه انسان اين چنينى را تربيت كند.
اين، ميشود فلسفهى آموزش و پرورش. البته همانطور كه گفتند، افراد صاحبنظر و عميق بنشينند همين را تدوين كنند؛ معلوم بشود كه ما ميخواهيم بياموزيم، تعليم بدهيم و پرورش بدهيم، تا چه اتفاقى بيفتد. اين فلسفهى آموزش و پرورش است؛ اين را مشخص بكنند؛ تدوين بكنند.
آن وقت بر اساس اين فلسفه، نظام مطلوب آموزش و پرورش به دست خواهد آمد. آن نظام بايستى مثل يك جدول، پُر بشود از برنامههاى گوناگون، و البته بخش مهم و اساسىِ آن، اِجراست. اجرا، به انسانهاى مستعد و لايق احتياج دارد كه اين را هم باز بايد تربيت كنيم.
اينها كارهائى است كه در ظرف يك سال و دو سال انجام نميگيرد. شما همّتتان را بگذاريد كه مثلاً فرض كنيد در ظرف پانزده سال اين كار انجام بگيرد. پانزده سال زمان زيادى است؛ اما براى اين كار، زمان طولانىاى نيست؛ مىارزد. قاعدهى كار را شما فراهم بكنيد؛ زمينهى كار را فراهم كنيد؛ به قول فرنگى مآبها فونداسيون اين بنا را شما كاملاً بريزيد؛ آماده بكنيد تا ديگران بيايند بر روى آن، بنا كنند. آن وقت، آموزش و پرورش از روزمرگى خلاص خواهد شد. روزمرگىاى كه ما گفتيم، اينجورى ميشود از آن خلاص شد. البته تا آن روز نبايد بيكار بمانيد؛ همين كارهائى كه آقاى وزير محترم گفتند، اينها كارهاى بسيار خوبى است؛ من، اين گزارش را هم قبلاً ديده بودم.
فنىحرفهاىها، تربيتمعلمها، شبانهروزىها، پرداختن به نقاط محروم و ...، اينها خيلى كار خوبى است؛ اينها كارهاى لازمى است؛ اينها بايد انجام بگيرد؛ لكن اينها هيچكدام آن تحول مورد نظر نيست؛ آن تحول مورد نظر، چيزى است عميقتر و بنيانيتر؛ آن بايد انجام بگيرد.
البته شوراى عالى انقلاب فرهنگى، مسئوليت مهمى دارد. كما اينكه خود شوراى عالى آموزش و پرورش هم مسئوليت دارد. همهى نيروهاى فكرى و زبدهى كشور با همديگر دست به دست هم بدهند و هر كدام در جاى خود و به سهم خود، اين كار بزرگ را انشاءاللَّه بتوانند انجام بدهند.
ما دعا ميكنيم كه خداوند انشاءاللَّه شماها را موفق و مؤيد بدارد و يكى از كارهاى بسيار خوبى هم كه شد در اين دوره، احياى معاونت پرورشى است كه بر اثر سوء سليقهى بعضى از گذشتگان، از بين رفته بود يا تقريباً از بين رفته بود. اين احيا شد كه بسيار چيز لازم و مهمى است. شما هم در بخشهاى مختلف كشور، اين را حتماً مورد توجه قرار بدهيد و اهتمام لازم به مسئلهى پرورشيها و معاونت پرورشى و بخشهائى كه مربوط به اين كار است، بشود.
انشاءاللَّه قلب مقدس ولىعصر از شماها خشنود باشد و ارواح طيبهى شهدا و روح مطهر امام بزرگوار انشاءاللَّه از شما شاد باشند و ناظر و دعاگوى شماها باشند و انشاءاللَّه خداوند فرداى شما را از امروز و ديروزتان بمراتب بهتر كند.
بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار اقشار مختلف مردم در سالروز ميلاد مسعود علىبنابيطالب (عليهالسّلام)
بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار اقشار مختلف مردم در سالروز ميلاد مسعود علىبنابيطالب (عليهالسّلام)
6/ 5/ 86
بسم الله الرحمن الرحیم
به همهى برادران و خواهران عزيز كه از شهرهاى دور و نزديك زحمت كشيديد و تشريف آورديد، مخصوصاً به خانوادههاى معظم شهيدان بزرگوار و جانبازان عزيز و به همهى برادران و خواهران خوشآمد عرض مىكنيم و اميدوارم خداوند متعال اين عيد سعيد و اين روز بزرگ را بر همهى آحاد امت اسلامى و شيفتگان اميرالمؤمنين (عليهالصّلاةوالسّلام) و بخصوص به ملت ايران مبارك بفرمايد و از بركات اين روز شريف، همهى آحاد امت اسلامى را برخوردار كند.
اميرالمؤمنين (عليهالصّلاةوالسّلام) متعلق به همهى انسانيت است؛ نه فقط متعلق به شيعيان و نه حتّى متعلق به مسلمانان. همهى انسانيت در برابر عظمتها و زيبائيهاى علىبنابيطالب (عليهالسّلام) خاضع و خاشعند؛ مگر آنهائى كه نشناسند و نديده باشند. لذا شما مىبينيد مداحان اميرالمؤمنين فقط مسلمانها نيستند؛ مسيحى هم ستايش اميرالمؤمنين را ميكند. فقط شيعيان نيستند؛ جامعهى اهلسنت هم در همهى اقطار دنياى اسلام از اميرالمؤمنين به زبان ديگرى و با شيفتگى بيشترى نسبت به ساير بزرگان صدر اسلام ياد ميكند. چرا؟ علت چيست؟ علت، عظمت اين شخصيت است؛ عظمتى كه در طول عمر آن بزرگوار و تا چند قرن بعد از شهادت آن بزرگوار، كسانى سعى كردهاند آن را بپوشانند؛ و نشد. درخشش خورشيد را نميشود پوشاند؛ خورشيد است، ميتابد، گرما و نور ميدهد. مگر ميشود انكارش كرد؟!
اين خصوصياتى كه در اميرالمؤمنين شناخته شد، اين عظمتى كه در علىبنابيطالب ديده شد، اين عظمت چيست؟ كجاست؟ ابعاد آن چگونه است؟ اين ديگر از آن بحثهائى است كه هيچ بشر غير معصومى نميتواند ادعا كند كه آن را شناخته است؛ چون ابعاد عميق و ناشناختهاى دارد و مثل يك اقيانوس است. انسان در اقيانوس، طوفان، موج، آب و موجودات شگفتآور را مىبيند؛ اما اعماق اقيانوس را فقط آن كسى ميتواند درك كند كه خود توانسته باشد به آن اعماق برسد. اعماق شخصيت اقيانوسگونهى اميرالمؤمنين را جز كسانى كه خودشان مثل او مرتبط با منبع غيب بودند و مستفيض از افاضهى الهى بودند، كسى نتوانسته است درك كند و نميتواند درك كند. آنچه ما مىبينيم ظواهر امر است؛ نشانههاست. اين را هم همهى ما نميتوانيم ببينيم؛ اين حكمتهاى عميقى كه در نهجالبلاغه است، در كلمات قصار اميرالمؤمنين هست، همهى ما نميتوانيم درك كنيم؛ فرزانگان بزرگ و صاحبان عقل و علم ژرف هستند كه اينها را درك ميكنند. ما كه نگاه ميكنيم، آنچه از اميرالمؤمنين مىبينيم، اينهاست: شجاعت او، عبادت او، جوانمردى او، پاىبندى او به امر و نهى الهى، جهاد او، ايثار و از خودگذشتگى او، زمانشناسى او، انسانشناسى او، رحم و مروت و رقت قلب او نسبت به ضعفا، بىباكى او در مقابل گردنكشان و سركشان و مستبدان، اصرار و پافشارى او بر عدالت بين مردم، دشمنى او با ظلم و جور. اينها ظواهر اين اقيانوس ژرف و عميق است. حالا ببينيد همين ظواهر چقدر پيچيده و شگفتآور و زيباست! انسان چه كسى را ميتواند پيدا كند كه اين همه صفات ممتاز در او جمع باشد؟! اميرالمؤمنين اينجورى است. اين هم حرفى نيست كه شيعيان اين را بگويند.
اينها چيزهايى است كه جزو مسلّمات تاريخ است و دشمن اميرالمؤمنين هم به آنها اقرار كرده است. در مجلس معاويه، كسى مطلبى را به عنوان تملق راجع به اميرالمؤمنين گفت، معاويه بر آن شخص برآشفت و جملهاى در مدح اميرالمؤمنين بيان كرد! از ياران اميرالمؤمنين، كسانى كه بعد از شهادت آن بزرگوار سر و كارشان با دستگاه معاويه مىافتاد، معاويه به آنها ميگفت از على براى من بگوئيد. آنها هم ميگفتند. در روايت دارد كه گاهى معاويه اشك ميريخت! اين شگفتيها اينجورى است! در حالى كه دشمنى معاويه با على چيز پنهانى كه نيست؛ اين را همه ميدانند.
يكى از اولاد عبداللَّه زبير يا از نوههاى او - خانوادهى زبير با اميرالمؤمنين بد بودند - از پدر خود پرسيد علت عظمت خاندان اميرالمؤمنين كه روزبهروز بيشتر ميشود، چيست؟ او گفت: بله، همينجور است. دشمنان او هرچه كردند كه فضائل او را بپوشانند، او مثل يك طلاى ناب، بالاخره خود را از لابلاى اين خس و خاشاك نشان داد. و دشمنان او هر چه كردند براى خود فضيلت درست كنند، مثل مردارى كه تعفن او بيش از پيش و لحظه به لحظه بيشتر ميشود، بينىها را آزرد. دشمنان اميرالمؤمنين دربارهى او، اينجور حرف زدهاند. الان هم كتابهاى مسلمانها - چه شيعه و چه سنى - پُر است از فضائل اميرالمؤمنين.
در همهى دورانهاى زندگى، او اسوه است. نوجوانهاى ده ساله و دوازده ساله و سيزده چهارده ساله ميتوانند به على اقتدا كنند؛ او را الگوى خودشان قرار بدهند. چرا؟ چون او در ده يازده سالگى، اول كسى بود كه اسلام را شناخت و پذيرفت و به دنبال پيغمبر راه افتاد. اين، خيلى مهم است. يك كودك ده يازده ساله حقيقت را در ميان آن همه دشمنى و انكار بشناسد و پاى آن بايستد و براى آن سر از پا نشناسد. جوانهاى بيست ساله و بيستودو ساله و بيستوپنج ساله ميتوانند اميرالمؤمنين را الگوى خودشان قرار بدهند؛ چرا؟ چون او كسى بود كه در بيستوسه سالگى - كه پيغمبر اكرم در آن زمان از مكه به مدينه هجرت فرمود - مهمترين بار اين هجرت بزرگ را بر دوش گرفت و پيامبر عزيزترين شخصيتهاى خاندانش يعنى «فواطم»(1) را به او سپرد تا با خودش از مكه به مدينه بياورد؛ وكالت خودش را در مكه به او داد كه امانتهاى مردم را بدهد، قرضهاى پيغمبر را ادا كند، طلبهاى او را جمعآورى كند و در مدينه به پيامبر ملحق شود. شب هم كه بنا بود بريزند در آن خانه و پيغمبر را با شمشيرهاشان قطعه قطعه كنند، او بود كه حاضر شد جاى پيغمبر بخوابد؛ خود را در معرض اين خطر قرار بدهد. اين شخصيت را ببينيد! عظمت را ببينيد! اين ميشود الگو.
وقتى پيغمبر در مدينه حكومت تشكيل داد، اميرالمؤمنين شد سرباز درجهى يك پيغمبر در تمام اين ده ساله؛ از بيستوسه سالگى تا سىوسه سالگى. هر جا پيغمبر مسئله يا مشكلى داشت، علىبنابيطالب (عليهالسّلام) اول كسى بود كه آنجا در كنار پيغمبر و براى دفاع از حقيقت پيغمبر حاضر بود. در جنگها پيشروِ جنگ، او بود؛ در گرههاى مشكل و باز نشدنىِ جنگهاى پيغمبر، شمشير او گرهگشا بود. هرجا همه عقب مىنشستند، او جان خود را كف دست ميگرفت و ميرفت جلو. هيچ چيز هم براى خود نخواست؛ يكسره در راه خدا و براى خدا و در خدمت پيغمبر.
پيغمبر كه از دنيا رفت، اميرالمؤمنين حق خلافت را متعلق به خودش ميدانست؛ براى اين كار اقدام هم كرد، حرف هم زد، ابلاغ دعوت هم كرد؛ بعد كه ديد نميشود، بعد كه ديد اگر او وارد ميدان شود و كار دعوت به خود را ادامه دهد، اجتماع مسلمانان از هم ميپاشد، كنار كشيد. «فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجا». بيست و پنج سال، اميرالمؤمنين به خاطر وحدت امت اسلامى و انسجام جامعهى اسلامى و برقرارى حكومت اسلامى از حق خود - كه آن را براى خود مسلّم ميدانست - هيچ نگفت. اينها شوخى است؟! اينها آسان است؟! اينهاست كه يك انسان را اينجور بر قلهى آفرينش بنىبشر مينشاند. اينهاست كه انسان را تبديل ميكند به يك خورشيد فروزان در طول تاريخ بشرى، كه غروب ندارد.
بعد كه بيستوپنج سال گذشت و اميرالمؤمنين يك مرد پنجاه و هفت هشت ساله - در سنين پيرى - بود، مردم آمدند اصرار كردند، التماس كردند، گفتند بايد بيائى، بايد قبول كنى، دست برنميداريم؛ اميرالمؤمنين، اول قبول نمىكرد، بعد وقتى ديد كه از همه جاى دنياى اسلام خيلى از مردم آمدهاند و اصرار ميكنند - از مصر، از عراق، از خود مدينه؛ بزرگان، مهاجرين، انصار - و ميگويند يا على! غير از تو هيچ كس نيست كه بتواند اين جامعه را اداره كند و اين مشكلات را حل كند، گفت خيلى خوب، قبول ميكنم؛ و قبول كرد. از لحظهاى كه اين مسئوليت را قبول كرد، تا لحظهاى كه فرق مباركش در محراب عبادت شكافته شد، يك روز و يك ساعت از مطالبهى آن حقى و حقيقتى كه اسلام به خاطر او بنا شده بود، دست برنداشت؛ نه رودربايستى، نه مجامله، نه ملاحظه، نه ترس، نه ضعف، مانع او نشد.
«ليقوم النّاس بالقسط». انبياء براى اجراى عدالت آمدهاند؛ براى نزديك كردن مردم به خدا آمدهاند؛ براى اجراى مقررات الهى در بين مردم آمدهاند. و اميرالمؤمنين رسالتش در وصايت پيغمبر و خلافت اسلامى اين است. يك لحظه از اين راه عقبنشينى نكرد. در حركت، كوتاهى نكرد. رفقاى قديمى از او بريدند؛ متوقعان بهشان برخورد؛ از او جدا شدند؛ عليه او جنگهاى براندازى راه افتاد. كسانى كه تا ديروز او را ستايش ميكردند، عدالتِ او را كه ديدند، تبديل به دشمن خونىِ او شدند؛ لكن ملامت ملامتگران - «لا تأخذهم فى اللَّه لومة لائم» - ذرهاى در اميرالمؤمنين اثر نگذاشت؛ راه را محكم ادامه داد؛ بعد هم در همين راه به شهادت رسيد؛ «قتل فى محراب عبادته لشدّة عدله». شخصيت اميرالمؤمنين و ظواهرى كه ما مىبينيم، اينهاست. ببينيد چقدر شگفتآور است! چقدر اين تابلو پُر از ظرافت و پُر از زيبائى و شگفتى است!
ما حالا اسممان علوى است؛ شيعيان على. صرف اينكه بگوئيم على و راه او را دنبال نكنيم، فايدهاى ندارد. كسانى بودند در زمان خود آن بزرگوار كه اظهار ارادت به او هم ميكردند، لكن از آنچه كه او ميخواست، تخلف ميكردند. اميرالمؤمنين با اينها بىرحمانه برخورد كرد. فسق و فجور كردند، حد الهى را بر اينها جارى كرد؛ كفر گفتند، اينها را از دم شمشير گذراند. بعضيها وقتى آن عظمتها را ميديدند - ماها كوچكيم ديگر - و وقتى ما يك انسانِ با اين عظمت را مىبينيم، مىگوئيم اين خداست! باورمان نمىآيد كه خداى عزيز عليم ميتواند يك چنين شخصيت باعظمتى را بسازد؛ لذا اشتباه ميكنيم. در زمان اميرالمؤمنين هم همين اشتباه را كسانى كردند و گفتند او خداست. اميرالمؤمنين دستور داد همهشان را كُشتند؛ رحمشان نكرد؛ در رودربايستى گير نكرد كه اينها طرفدار مايند و دارند دربارهى ما مبالغه ميكنند؛ نخير، اينها راه توحيد، راه مبارزهى با شرك را رها كردند، مرتد شدند و توبه هم نكردند؛ اميرالمؤمنين هم دستور داد و همه را به حد الهى محكوم كردند و به قتل رساندند. اميرالمؤمنين اينجورى است. اگر ما خيال كنيم به صرف اينكه اميرالمؤمنين را به زبان تعريف و ستايش كنيم يا محبت او را در دل داريم، خداى متعال و خود اميرالمؤمنين از كجرويها، از سياهكاريها و از بديهاى ما صرفنظر ميكنند، بدانيم كه اين منطق اميرالمؤمنين نيست. منطق اميرالمؤمنين، سلوك راه خداست. شيعه يعنى كسى كه دنبال اميرالمؤمنين به راه مىافتد. حالا يك وقتى خطائى، اشتباهى، گناهى كسى مىكند، او بحث ديگرى است؛ استغفار بايد بكند؛ اما دلخوش كردن به انتساب به اميرالمؤمنين و كم و كوچك شمردن تخلف از راه خدا، بههيچوجه در منطق اميرالمؤمنين پذيرفته نيست. اهميت كار اميرالمؤمنين اين است كه از حق، از عدل، از ثبوت راه الهى، به خاطر ملاحظات صرف نظر نكرد.
امروز اگر بخواهيم مصداقى براى اين حركت اميرالمؤمنين پيدا كنيم - كه البته مصداق ناقصى است - تشكيل جامعهى اسلامى و حكومت اسلامى و جمهورى اسلامى است. اين، يعنى در مقابلهى با ظلم و كجروى و كفر و حركت ظالمانهى مفسدانهى طواغيت جهانى، سر بلند كردن و ايستادن. در اين راه بايد حركت كرد. نظام جمهورى اسلامى خودِ وجودش و هويتش ضديت با ظلم و زور است؛ ضديت با تبعيض است. شما ببينيد امروز حاكميت دنيا دست كىهاست؛ ببينيد در دنيا چه فجايعى به وسيلهى قدرتمندان دارد انجام ميگيرد؛ ببينيد با بشريت اين قدرتهاى داراى زر و زور چه ميكنند؛ آن هم با تبليغات رنگ و لعابدار، همراه زر و زور و تزوير با اسم حقوق بشر! با اسم دمكراسى! با اسم آزادى! چه ميكنند با بشر!
امروز امريكا - منظورم حكومت امريكاست - مظهر ظلم عليه بشريت است و به خود مردم امريكا هم امروز دارد ظلم ميشود. نظام طاغوتى و شبكهى مفسد صهيونيستى در دنيا، امروز مظهر فساد اخلاقى و تباه كردن نسلهاى بشرى است؛ ضلالت و گمراهى. قدرتهائى كه امروز تسلط بر عالم دارند، قدرتهاى ستمگر و ظالمند و به همين دليل هم با جمهورى اسلامى سر ناسازگارى و سر ستيزهگرى دارند. ايستادگى جمهورى اسلامى، مظهر عدالتخواهى اميرالمؤمنين است. آنچه ما ملت ايران و مسئولان بالخصوص بر عهده داريم، اين است كه اين الگو را هرچه بيشتر به نمونهى اصلى خود نزديك و شبيه كنيم. در داخل كشور شعار «عدالت» را جدى بايد گرفت؛ شعار «ديندارى» را جدى بايد گرفت؛ راه اميرالمؤمنين را جدى بايد گرفت و همين است كه ميتواند ما را براى رسيدن به آرمانها و آرزوهاى بلند ملت ايران كمك كند؛ كما اينكه خصوصيات امام بزرگوار ما در آن چيزهائى كه پيشرفت جامعه و حيات جامعهى اسلامى محتاج آن هست، شبيه خصوصيات اميرالمؤمنين بود؛ البته با فاصلهى مشخصى كه بين آن قلهى عظيم با انسانهاى معمولى هست. امام بزرگوار ما در راه حق و عدالت قائل به رودربايستى و ملاحظهى اين و آن و ترس و ضعف و عقبنشينى نبود؛ او هم همانطور كه اميرالمؤمنين توصيه فرموده بود كه: «لا تستوحشوا فى طريق الهدى لقلّة اهله»، از تنهائى نميترسيد؛ از اينكه تنها بماند، نميترسيد، واهمه نداشت؛ حق با اوست، پس خدا با اوست. با مجاهدت حركت كرد، خداى متعال هم ملت ايران و ملتهاى مسلمان را با او در دل و در جوارح همراه كرد و ديديد چه حركت عظيمى به وجود آمد. امام اينجورى بود.
امروز هم مسئولان كشور و آحاد مردم ما اگر ميخواهند ملت ايران به آن قلهى بلند عظمت و افتخار و عزتى كه آرزويش را دارد، دست پيدا كند، بايد همين راه را دنبال كنند؛ بايد با شجاعت تمام، با آگاهى و بينش كامل، با خطرپذيرى در مقابل قدرتمندان و زورگويان و زورمندان عالم اين راه را ادامه دهند. موفقيت در «ايستادگى» است.
دشمنان اصلى ملت ايران - شبكهى صهيونيستى و رژيم صهيونيستى و رژيم امريكا، بخصوص اين مجموعهاى كه امروز در امريكا بر سر كار هستند، دشمنان اصلى ملت ايران و راه ملت ايران هستند - روز به روز در دنيا بدنامتر و از عواطف ملتهاى مسلمان منزوىتر شدهاند؛ بلكه حتّى در بين ملتهاى غيرمسلمان هم منزوىترند. امروز امريكا يكى از منفورترين كشورها در همهى دنياست؛ هرجا نظرخواهى ميكنند، نتيجه اين است. و نظام جمهورى اسلامى به بركت ايستادگى ملت ايران، به بركت شعار عدالت و مردمدوستى - كه بحمداللَّه امروز در اين كشور، اين شعار بر زبان دولتمردان به طور دائم وجود دارد - در چشم ملتهاى مسلمان عزيز است. ملتهاى مسلمان اين راه را پسنديدند و كم و بيش تا آنجائى كه توانستهاند در اين راه حركت كردهاند؛ البته شرائط ملتها مختلف است. شما وقتى نگاه كنيد به ملتهاى مسلمان منطقهى ما و كشورهاى اسلامى، مىبينيد همهى اين ملتها به نحوى اين راه جمهورى اسلامى و راه ملت ايران را مورد تأييد و حمايت معنوى خودشان قرار دادهاند؛ از آن تمجيد كردهاند و قدمى يا قدمهائى در اين راه حركت كردهاند و پيش رفتهاند؛ اين، آن چيزى است كه استكبار جهانى را خشمگين ميكند. راه موفقيت هم ايستادگى در اين راه است. اين را بدانند همهى آحاد ملت ايران كه راه نجات، راه موفقيت، راه دست يافتن به آرمانهاى بزرگ يك ملت - كه عزت و رفاه و اوج افتخارات ملى و فرهنگى و همهجانبه است - فقط وابسته به اين است كه اين ملت از دشمنان خود واهمه نكند، راه خود را بشناسد و اين راه را با استقامت و پايدارى تمام به پيش برود.
اميدواريم خداوند متعال ملت ايران و همهى ملتهاى مسلمان را مشمول لطف و تفضل خود قرار بدهد و روح مطهر اميرالمؤمنين و امام المتقين انشاءاللَّه از فعاليتهاى ملت ايران و از جوانان مؤمنى كه در اين كشور مشغول تلاش هستند، راضى باشد؛ و انشاءاللَّه همه مشمول دعاى آن بزرگوار و دعاى ولىعصر (ارواحنافداه) قرار بگيريد؛ و انشاءاللَّه روح مطهر امام بزرگوار و شهدا از شما راضى باشند.
والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته
بيانات در ديدار ميهمانان شركت كننده در چهارمين مجمع جهانى اهل بيت (عليهمالسّلام)28/ 5/ 86
بيانات در ديدار ميهمانان شركت كننده در چهارمين مجمع جهانى اهل بيت (عليهمالسّلام)
28/ 5/ 86
بسماللَّهالرّحمنالرّ يم
به ميهمانان عزيز و مجتمعان در اين اجلاس و گردهمائى خوش آمد عرض ميكنيم. همچنين به مناسبت ميلادهاى مبارك شعبانيه؛ ولادت حضرت اباعبداللَّه و حضرت سجاد و حضرت اباالفضل و ولادت با سعادت حضرت بقيةاللَّه (ارواحنا فداه) به همه تبريك عرض ميكنيم.
محور اين اجلاس و اجلاسهاى شما برادران و خواهرانِ منسوب به مجمع اهلبيت، يك محور بسيار باعظمتى است؛ يعنى اهلبيت پيغمبر (عليهمالصّلاة و السّلام). اين همان چيزى است كه هم در قرآن كريم به اهميت آن تصريح شده است: «انّما يريد اللَّه ليذهب عنكم الرّجس اهلالبيت و يطهّركم تطهيرا»، هم در احاديث نبوى مكرر دربارهى اهلبيت مطالب صريح و غيرقابل انكارى وارد شده است؛ از جمله حديث معروف «ثقلين» كه عترت را در كنار كتاباللَّه قرار داد: «انّى تارك فيكم الثّقلين كتاباللَّه و عترتى»، كه متواتر بين مسلمين است. و از جمله حديث معروف و شايد متواترِ «مثل اهل بيتى كمثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تركها غرق»، و روايات فراوان ديگر.
جمع حاضر محور اجتماعشان، اين عنوان فاخر و بسيار والا و باعظمت است. البته همهى مسلمين به اهلبيت ارادت دارند، مگر جمع خيلى قليلى كه نواصب و امثال اينها باشند. فرقههاى مسلمين، همه نسبت به اهلبيت پيغمبر ارادت دارند و جايگاه والاى آنها را در علم و عمل قبول دارند؛ ولى شيعيان كسانى هستند كه به تعبير زيارت جامعه - «معروفين بتصديقنا ايّاكم» - شناخته شدهاند به اينكه اينها پيرو ائمه و مصدِّق ائمه (عليهمالسّلام) هستند و مقامات معنوى آنها را ميشناسند و جايگاه آنها را در امت اسلامى و در جانشينى پيغمبر ميپذيرند و قبول كردهاند. اينكه محور اين اجتماعات، يك چنين امر باعظمتى است، سطح كار، عظمت كار، ارزش كار را بالا ميبرد؛ رسالت كار را اهميت ميبخشد. براى چه ما دور هم جمع ميشويم؟ اين هدف را بايد به طور مشخص روشن كنيم؛ بدانيم دنبال چه هستيم.
امروز دنياى اسلام به پيام اهلبيت نيازمند است. مسئلهى پيروان اهلبيت و مجمع اهلبيت و نداى اهلبيت در جوامع شيعى، نداى تفرقهافكنانه نيست؛ بر خلاف آنچه كه بعضى تنگنظرها از يك طرف و بعضى مغرضها از يك طرف تصور ميكنند و آن را در بوقهاى تبليغاتى خودشان دائم ميدمند و تكرار ميكنند. مسئله، مسئلهى نفى نيست؛ مسئله، مسئلهى اثبات است. مكتب اهلبيت حقايقى دارد، مطالبى دارد كه امروز دنياى اسلام به اينها نيازمند است.
اگر همين صحيفهى مباركهى سجاديه را - كه به مناسبت ولادت اين بزرگوار جا دارد توجه و اهتمام بيشترى به اين كتاب بسيار عزيز بشود - كسى نگاه كند، خلاصه و عصارهاى از تفكرات اهلبيت (عليهمالسّلام) در اين كتاب گنجانده شده است. در صحيفهى سجاديه، ايمان عميق، عرفان واضح و دور از ابهام، توجه كامل به مبدأ عظمت و معبود و ذات اقدس الهى، اهتمام به امور مردم، مسلمين - امور آحاد مردمى كه با انسان مرتبطند - اهميت به افتخارات اسلامى و صدر اسلام، موج ميزند. كتابِ زندگى عارفانه و عاشقانه و عاقلانه و خردمندانه است؛ مجموعهاى از اينهاست. و درياى مواج روايات اهلبيت (عليهمالسّلام) هم از طرف ديگر. اين، چيزهائى است كه امروز دنياى اسلام به اينها نيازمند است.
ما اگر بر محور نام مبارك اهلبيت اجتماع ميكنيم، براى اين نيست كه ديوارى دور خودمان بكشيم تا ما را از بقيهى مسلمين جدا كند، بلكه بعكس، براى اين است كه افقهاى جديدى را در مقابل چشم متفكران اسلامى باز كنيم؛ پنجرههاى جديد را بگشائيم تا حقايق جديدى را ببينند. اين، رسالت و مسئوليت ماست.
در درجهى اول طبعاً خود پيروان اهلبيت بايد اقرار و اعتراف به اين هويت والا بكنند و خودشان اين گوهر گرانبهائى را كه در دستشان هست، بشناسند تا بعد بتوانند آن را عرضه كنند؛ اين جرأت را پيدا كنند كه در بازارِ متاعهاى گوناگون، اين گوهر گرانبها را در معرض قرار بدهند؛ در برابر چشم ديگران قرار بدهند.
رسالت مجمع اهلبيت اين است: احساس اعتزاز و افتخار به هويت پيروى اهلبيت. ما افتخار ميكنيم به اينكه اين بزرگواران را شناختيم. ما خدا را شكر ميكنيم كه نسبت به مقامات اهلبيت پيغمبر (عليهم صلوات اللَّه) غافل نمانديم، خداوند ما را هدايت كرد و فهميديم، شناختيم. و احساس كنيم كه بايد اين حقائق را در مقابل چشم مردم جهان قرار داد؛ همانطور كه ائمه قرار ميدادند؛ نه با تنگنظرى، نه با ستيزهگرى، نه با آميختن مطالب خرافى و خزفها را با اين گوهرها مخلوط كردن، كه يكى از مسائل امروز ما اين است. ما بايد از مفاهيم دينى خرافهزدائى بكنيم. به طور كلى از جمله مفاهيمى كه در حوزهى معرفت اهلبيت و معارف اهلبيت وجود دارد، اين مسئله است، و اين، كار علماست؛ كار برجستگان است؛ كار هر كسى نيست و اين وظيفهى علما و متخصصان را سنگين ميكند. همانطور كه در روايات وارد شده است؛ «محاسن كلام اهلبيت را به ديگران معرفى كنيد»، كه - «فانّ النّاس لو علموا محاسن كلامنا» - اگر مردم آن زيبائيها و درخشندگيهاى كلمات اهلبيت را ببينند، به خودى خود دلها را متوجه آنها ميكنند و مجذوب آنها ميشوند؛ اين امروز وظيفهى ماست.
يك توطئهى عميق و خطرناكى - كه خيلى هم قديمى است - براى ايجاد اختلاف بين فرق اسلامى وجود دارد؛ حالا امروز در دنيا مسئلهى شيعه و سنّى را مطرح ميكنند، اما اين اختلاف مخصوص شيعه و سنّى نيست، بلكه ميخواهند بقيهى فرق اسلامى هم در درون تشيع، در درون تسنن - فرقههاى اصولى، فرقههاى فقهى، فرقههاى كلامى - در مقابل هم قرار بگيرند، گريبان هم را بگيرند، عليه هم فرياد بكشند؛ اين چيزى است كه دشمن ميخواهد و بخصوص انگليسها در اين قضيه متبحرند؛ خيلى مجربند؛ سالهاى متمادى - دهها سال، شايد بشود گفت به يك معنا صدها - در اين زمينه كاركرد دارند؛ خوب بلدند، نقاط ضعف را ميشناسند؛ روى آنها انگشت ميگذارند براى ايجاد اختلاف. الان هم بشدت مشغولند. البته ديگر اينجا مخصوص انگليسها نيست؛ سرويسهاى اطلاعاتى و امنيتى اسرائيل و امريكا و همه هستند، براى اينكه اين اختلاف را عميق كنند. شايعات درست ميكنند؛ با فلان مسئول يك كشور سنّى، طورى حرف ميزنند كه احساس كند شيعه به عنوان يك خطر دارد او را تهديد ميكند. اينجا با جامعهى شيعيان - مسئولان كشور شيعه و بقيهى كشورهائى كه در آنها شيعه هستند - طورى حرف ميزنند كه احساس كنند اهل سنت دارند آنها را تهديد ميكنند و هستى و هويت آنها را از بين ميبرند. كارشان اين است. عين همين قضيه در تواريخ سابقه هم دارد، نمونههاى مشخص و معينى ذكر شده است، ما هم در زمان خودمان داريم مىبينيم. به فلان مسئول سنّى ميگويند چه نشستهاى كه از ايران آمدند چند تا روستا را در كشور تو شيعه كردند! اينجا هم مىآيند و به بعضى از ما ميگويند چه نشستهايد كه آمدند چندتا روستا از كشور شما را سنّى كردند! اينها كار دشمن است. بايد اين را شناخت.
يك مسئله، اصل «ايجاد اختلاف و نگرانى» است تا با هم متحد نشوند. تا اين اتحاد يك واحد عظيمى را - كه تصور آن، دلهاى مستكبران طماع را ميلرزاند - به وجود نياورد؛ يعنى واحد امت اسلامى را. اگر امت اسلامى به معناى واقعى كلمهى امت تشكيل شود، استعمارگران و طمعورزان و كسانى را كه خواستهاند اين منطقه را به نفع خودشان بفشرند و از آن بهرهبردارى كنند، بسيار ميترساند. آنها ميخواهند اين اتفاق نيفتد.
اصل «ايجاد اختلاف»، يك انگيزهى ديگر هم دارد كه آن بعد از قيام ملت ايران و برافراشته شدن پرچم انقلاب اسلامى در اين كشور به آن انگيزهى قبلى اضافه شد و آن اين است كه ميترسند از اينكه تفكرات اسلام ناب، اسلام جهاد، اسلام استقلال، اسلام عزت و هويت، اسلامى كه تسلط بيگانگان و دشمنان را بر امت اسلامى گناه ميداند و آن را به هيچ قيمت نميپذيرد، از ايران به بقيهى جوامع اسلامى سرايت كند و مشكله را براى آنها چند برابر كند. سعى ميكنند بين ايران اسلامى و بين ساير مناطق جهان اختلاف بيندازند. ميدانند كه تفكراتى كه يك ملت را - يك ملت استعمارزده مثل ملت ما را در دوران طاغوت - بيدار ميكند، به صحنه مىآورد، به مجاهدت وادار ميكند، ترس او را ميريزد، او را به وسط ميدان كارزار عظيم بينالمللى ميكشاند و او را در همهى مراحل از ميدان پيروز خارج ميكند، براى جهانخواران، براى كسانى كه برنامه براى منطقهى خاورميانه و براى نفت اينجا و براى بقيهى چيزهاى اينجا دارند، خيلى خطرناك است. نميخواهند بگذارند؛ البته خيلى هم تلاش كردهاند، موفق هم نشدهاند تا امروز.
تا امروز تفكرات انقلاب اسلامى به همه جاى دنياى اسلام، علىرغم آنها نفوذ كرده است؛ با همهى اين تخريبها، با همهى اين تبليغات مخالف. البته اگر تبليغات آنها نبود، وضع طور ديگرى ميشد. لذا امروز عليه نظام اسلامى و جمهورى اسلامى تبليغات فراوانى ميشود. از يك طرف عليه تشيع هم به همين جهت تبليغات ميشود. آن مجموعهاى كه به عنوان پيروان اهل بيت ميخواهند وسط ميدان باشند و كار كنند، بايد به اين چيزها توجه كنند و اولويتهاى خودشان را با توجه به اين حقايق انتخاب كنند.
برادران و خواهران عزيز! شما كار بزرگى را بر عهده گرفتهايد. مجمع اهلبيت وظائف بزرگى را براى خودش تعريف كرده است. اين كارهاى شكلى - چند تا سمينار در كجا و... - كارهاى كوچكى است. كار اساسى شما، كارى است كه بايد در خلال اين فعاليتها تحقق پيدا كند و آن، معرفى مكتب اهلبيت (عليهمالسّلام) است به دنياى اسلام، بلكه به سراسر عالم؛ چون امروز همهى دنيا تشنهى معنويتند و اين معنويت در اسلام هست و در اسلامى كه در مكتب اهلبيت معرفى ميشود، به نحو جامع و كاملى وجود دارد؛ معنويتِ بدون انزوا، بدون جدائى از زندگى، معنويتِ همراه با سياست و عرفان، همراه با فعاليت اجتماعى، تضرع و گريهى پيش خداى متعال و همراه با جهاد. اين، چيزهائى است كه در مكتب اسلام وجود دارد، در تعليمات و معارف شيعه متبلور و مجسم است و نمونههاى زندهاش را ما ديدهايم؛ در تاريخ معاصر هم در ايران اسلامى اين نمونهها فراوان و فراوان ديده شد. اين، وظيفهى اصلى است.
البته اين را ما يقين داريم كه در اين كارزارى كه بين حق و باطل، امروز راه افتاده است - كارزار بين اسلام و معارف اسلامى و بيدارى اسلامى از يك سو، و طمعورزيهاى استكبارى سياستهاى شياطين عالم و در رأس آنها شيطان بزرگ يعنى دولت امريكا از يك طرف ديگر - پيروزى با ماست؛ پيروزى با طرف حق است. در اين، هيچ ترديدى وجود ندارد. همهى قرائن اين را نشان ميدهند و تأييد ميكنند. طبيعتِ سنن الهى هم همين است؛ يعنى غير از اين معنى ندارد. آن گروهى كه طرفدار حقند اگر بايستند و اقدام بكنند، شكى نيست كه بر باطل پيروز خواهند شد. سنتهاى الهى در جهت تقويت حق است و انتظار طبيعى از جريان سنن الهى در تاريخ، اقتضاء اين را دارد. ما هم داريم به تجربه اين را مشاهده ميكنيم. اگر امروز نشاط و حركت اسلامى در دنيا با بيست سال قبل مقايسه شود، ملاحظه خواهد شد كه بمراتب، به اضعافِ مضاعف نسبت به بيست سال قبل، اين حركت نشاط بيشترى دارد و پيشرفت بيشترى كرده. خصوصِ جمهورى اسلامى را اگر نگاه كنيد - امسال را با بيست سال قبل ملاحظه كنيد - مىبينيد جمهورى اسلامى در همهى ابعاد پيشرفتهاى محيرالعقولى كرده است؛ از جهت علمى، از جهت فناورى، از جهت سياسى، از جهت مديريتى، كارآمدى بيشترى پيدا كرده است؛ قوت بيشترى پيدا كرده است. در سطح دنياى اسلام - در آفريقا و آسيا، حتّى در كشورهائى كه مسلمانها در اقليتند - هم انسان مىبيند كه اين احساس هويت در ميان مجموعههاى مسلمان روزبهروز بيشتر شده است؛ اين از اين طرف.
از آن طرف هم امريكاى امروز از امريكاى بيست سال قبل بمراتب ضعيفتر است. امريكاى امروز ابهت آن امريكا را ندارد، قدرت آن امريكا را هم ندارد. شكستهائى را هم تحمل كرده كه روزبهروز ضعف او را بيشتر كرده است؛ در ورطههائى هم افتاده است كه هرچه زمان ميگذرد، در اين ورطهها بيشتر فرو ميرود و آيندهى خطرناكى را براى امريكا و براى همهى كسانى كه با ريسمان امريكا به ته چاههاى خطرناك سياسى و غيره رفتند، ترسيم ميكند. اين تجربهى ماست، اين نگاه ماست؛ اين واقعيتهائى است كه در برابر ماست؛ منتها به اين واقعيتها مغرور هم نبايد شد.
بايد دانست كه رحمت الهى و كمك الهى بستگى دارد به حركت و تلاش انسان مؤمن؛ به عمل صالح او. بايد در ميدان باشيم، بايد احساس وظيفه را فراموش نكنيم؛ مجاهدت را فراموش نكنيم؛ جهاد در صحنههاى مختلف، وظيفهى ماست و ضامن پيشرفت و پيروزى ماست. در صحنهى سياسى هم جهاد هست، در صحنهى فرهنگى هم جهاد هست، در صحنهى تبليغاتى و ارتباطاتى هم جهاد هست، در صحنههاى اجتماعى هم جهاد هست. جهاد فقط جهاد نظامى نيست؛ انواع و اقسام عرصههاى زندگى بشر، عرصهى جهادند.
در هرجاى دنيا كه هستيم، ارتباطات بين برادران روزبهروز مستحكمتر شود، كار آنها متراكمتر، اولويتهاى آنها روشنتر و نيروها بيشتر مصروف اولويتها بشود. مطمئناً چشماندازِ فرداى جامعهى مسلمين به طور عام و پيروان اهلبيت به طور خاص، از امروزشان بهتر خواهد بود و انشاءاللَّه به اهداف و آرمانهاى والا نزديكتر خواهند بود.
اميدواريم خداوند متعال تفضلات خود را شامل حال همهى برادران و خواهران بفرمايد؛ ما را با وظائفمان آشنا كند؛ ما را به انجام دادن به اين وظائف توفيق بدهد و انشاءاللَّه قلب مقدس حضرت بقيةاللَّه (ارواحنا فداه) را از ما راضى و خشنود كند و انشاءاللَّه روح مطهر امام راحل - كه او اين راه را در مقابل ما گشود - و ارواح طيبهى شهداء را از ما راضى و خشنود كند.
والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته
بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار نخبگان جوان12/ 6/ 86
بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار نخبگان جوان
12/ 6/ 86
بسم الله الرحمن الرحیم
خيلى استفاده كرديم و لذت بردم. شنيدن اين مطالب از دهان شما جوانان عزيز - كه حقيقتاً مثل فرزندان عزيزى براى اين حقير محسوب ميشويد - واقعاً لذتبخش است. و خدا را شكر ميكنم كه مىبينم اين خود آگاهى در سطح گستردهى جوانان اين كشور روزبهروز رو به رشد است. اين مطالبى كه شما اينجا بيان كرديد، هر يك از اينها - چه در زمينهى ارتباط علوم انسانى، چه در زمينهى تعليم و تربيت اخلاقى، چه در زمينهى ارتباط علم و صنعت، چه در زمينهى امكان دادن به استعدادها و نخبهها - جزو آرزوهاى ديرين اين بنده بوده كه در طول سالهاى متوالى اينها را گفتهايم و خواستهايم و امروز من مىبينم اينها تبديل شده به يك خواست عمومى.
از شماها تشكر ميكنم؛ از برگزار كنندگان اين همايش ملى تشكر ميكنم و اغلب اين مطالبى را كه بيان كرديد، قبول دارم؛ به آنها معتقدم و همانطور كه آقاى دكتر واعظ زاده بيان كردند، اينها و بقيهى مطالبى كه در خود همايش بيان شده، ثبت شده و يكى يكى بايد مورد توجه قرار بگيرد و اجرائى بشود؛ و خواهد شد. ممكن است عوامل گوناگونى ما را در رسيدن به اين آرزوها، اندكى به تأخير بيندازد؛ لكن بدانيد اين حركت علمى، اين جوشش و شكوفائى، بالندگى و بارورى، قابل توقف نيست و پيش خواهد رفت به توفيق الهى، قائم به شخص هم نيست. اين حركت در كشور آغاز شده؛ اين خودآگاهى به وجود آمده و انشاءاللَّه به سرمنزل خود هم خواهد رسيد.
جلسهى امروز ما از نظر من دو هدف را دنبال ميكند: يكى، هدف نمادين در سطح ملى و عمومى، كه ما ميخواهيم در كشور ما - در سطح افكار عمومى كشور - اين باور به وجود بيايد كه نهضت علمى در كشور جدى است. و مسئولان كشور اين را ميخواهند و بهطور جدى به دنبال آن هستند و براى علم و جويندهى علم و نخبهى علمى، ارزش قائلند؛ اين، معناى اين حركت نمادين و اين اجتماع نمادين ما،امروز در اينجاست.
و هدف دوم، تذكر مجدد به مسئولان كشور - مسئولان دولتى، مسئولان بخشهاى گوناگون - هست كه بدانند اين خواست را بايد دنبال كنند. در سياستهاى كلان و سياستهاى اجرائى بايد پيشرفت و رشد علمى كشور، برنامهى قطعى و حتمى به حساب بيايد و ملاحظه شود. اين دو هدف انشاءاللَّه حاصل شده است.
من فقط چند نكته را بيان مىكنم؛ خيلى از حرفهاى خوب را شما خودتان گفتيد. يك نكته كه تازه هم نيست، اين است كه: حركت علمى براى كشور ما يك ضرورت مضاعف است؛ يك نياز مضاعف و مؤكد است. نياز است؛ چرا؟ چون علم، عامل عزت و قدرت و امنيت يك ملت است - كه مختصراً توضيح خواهم داد - مضاعف و مؤكد است؛ چرا؟ چون به اين وظيفه، در طول صد سال از بهترين زمانها عمل نشده؛ از دوران اواسط قاجار كه نهضت علمى و نهضت صنعتى دنيا اوج گرفته و شكوفا شده بود - از اواسط نيمهى دوم قرن نوزدهم - و علم در شكل استعمار خودش را نشان داده بود؛ غرب با دستيابى به ابزار علم، مشغول استعمار دنيا شده بود. از آن روز - تقريباً صد سال يا بيشتر - كه وقت بيدارى و هوشيارى ما بود، اين وظيفهى بزرگ، وظيفهى رشددادن علمى كشور، به دلائل گوناگون تعطيل و متوقف شد. عمده دليل هم عبارت بود از: حاكميت استبداد، حاكميت طاغوتها، حاكميت سلاطين دست نشانده، ضعيف و زبون. ما وارث اين عقبماندگى هستيم. لذا تلاش ما بايد مضاعف باشد. پس، يك نياز است و اين نياز مؤكد و مضاعف است.
در اين زمينه كه علم نياز است، شماها مىدانيد، اما خوب است مجدداً من اين را بگويم كه حقيقتاً كشورى كه دستش از علم تهى است، نميتواند توقع عزت، توقع استقلال و هويت و شخصيت، توقع امنيت و توقع رفاه داشته باشد. طبيعت زندگى بشر و جريان امور زندگى اين است. علم، عزت ميبخشد. جملهاى در نهجالبلاغه هست كه خيلى جملهى پرمغزى است. ميفرمايد: «العلم سلطان»؛ علم اقتدار است. «سلطان» يعنى اقتدار، قدرت. «العلم سلطان من وجده صال و من لم يجده صيل عليه»؛ علم اقتدار است. هر كس اين قدرت را به چنگ آورد، ميتواند تحكم كند؛ ميتواند غلبه پيدا كند؛ هر كسى كه اين اقتدار را به دست نياورد، «صيل عليه»؛ بر او غلبه پيدا خواهد شد؛ ديگران بر او قهر و غلبه پيدا ميكنند؛ به او تحكم ميكنند.
اين واقعيت را ملت ايران در يك دورهى طولانى، با پوست و گوشت و استخوان خودش لمس كرد. به ما تحكم كردند؛ به ما زور گفتند؛ منابع ما را در مشت گرفتند؛ ملت ما را از رفاه محروم كردند. تاريخچهى تلخ و محنتبارى اين دورهى صد سالهى كشور ما دارد، كه ما نتايجش را الان داريم ميچشيم؛ با اينكه ما حركت را شروع كرديم؛ انقلاب اوضاع را دگرگون كرد؛ ورق را برگرداند. امروز كشور ما يك كشورى است كه از لحاظ عزت سياسى و بينالمللى، در دنيا كمنظير است؛ اين را دشمنان ما هم قبول دارند. ملت بيدار شده است. شجاع است. كشور داراى هويت و شخصيت است؛ اما در عين حال نتايجش را داريم مىبينيم. يعنى آن كسانى كه علم را صد سال، دويست سال پيش از ما به دست آوردند و چند ميدان از ما جلوتر حركت كردند و پيش رفتند و به بركات علم دست پيدا كردند، هنوز هم دارند زور مىگويند. همين مسئله انرژى هستهاى و توانائى علمى و فناورى هستهاى، يك نمونهاش است. «نداشته باشيد؛ ما به شما اطمينان نداريم»؛ حرف زور. كىها به ما ميگويند: اطمينان به شما نداريم؟! آن كسانى كه خودشان در ظرف بيست سال، دو جنگ جهانى درست كردند و همهى دنيا را در آتش جنگ مشتعل كردند؛ اروپائيها.
آن كسانى به ما ميگويند به شما اطمينان نداريم، كه هر جا دستشان رسيد، نيروى نظامى خودشان را وارد كردند. نمونهى زندهى موجودش، عراق است كه داريد مىبينيد؛ نمونهى قديمىتر و دردناكترش فلسطين است؛ نمونهى ديگرش افغانستان است؛ نمونهى ديگرش كوزوو است؛ نمونهى ديگرش مناطق گوناگون دنياست؛ يك نمونهاش هيروشيماست.
اينهائى كه شرارتهاى عمدهى دنيا در دوران صنعتى، مال آنها و از ناحيهى آنهاست، به ملت ايران كه تاكنون يك بار در اين سالهاى متمادى - از جمله در دوران بعد از انقلاب - تعرّض از اين كشور به يك همسايه و غير همسايه ديده نشده - ما از دولت جمهورىاسلامى بحث مىكنيم؛ قبلىها را كار نداريم. در دوران جمهورىاسلامى يك گلوله به طور ابتدائى از سوى كشور ما به يك همسايه شليك نشده. اين را همه قبول دارند - ميگويند: به شما اطمينان نداريم! اين، يعنى زورگويى. حالا كشورى مثل فلان كشور شمال آفريقا، تا يك چنين اخمى به او ميكنند، دستپاچه ميشود، تمام وسائلش را جمع ميكند سوار كشتى ميكند و مىگويد ببريد!
ملت ايران ايستاده و خواهد ايستاد؛ نه فقط در اين قضيه، ما در دهها قضيه همينجور ايستادهايم؛ حالا اين قضيه در سطح عموم كشانده شده. در دهها قضيه از اول انقلاب تا امروز، ما در مقابل زورگوئيها، قلدريها، گردنكلفتها، صدا كلفتكردن، اخمنشاندادن، بينالمللى، ايستادهايم؛ فهميدهاند كه ما زير بار نميرويم. ولى اين زورگوئيها هست. اين زورگوئيها به خاطر چيست؟ به خاطر اينكه آن طرف مقابل، مسلح به علم است. ببينيد اين براى شما جوانها خيلى عبرتانگيز است.
يك دولت بيگانهى از اخلاق، بيگانهى از معنويت، بىاعتناى به حقوق بينالمللى مثل دولت امريكا، چون داراى علم هست و توانسته اين علم را به فناورى تبديل كند و در زندگىاش به كار بگيرد، به خودش حق ميدهد كه در سطح بين المللى اينجور زورگويى كند. «من وجده صال»؛ هر كس علم را داشت، ميتواند به ديگران تحكم كند - «و من لم يجده صيل عليه» - نداشته باشيد، به شما تحكم ميكنند. ببينيد، ضرورت اينجاست.
وجدان هر انسان، انسانى كه به شخص خود، هويت خود، به خانوادهى خود، به فرزندان خود، به آينده و نسل خود و به مليت و كشور و هويت ملى و دينى خود علاقهمند است، نميتواند نسبت به اين قضيه بىاعتنا بماند. اين كه من سالهاست روى مسئلهى نهضت علمى اصرار ميكنم، پافشارى ميكنم و دنبالگيرى ميكنم، براى اين است.
علم، پيشرفت علمى و فراگيرى، نياز اول كشور ماست؛ البته همهى علوم - حالا عرض خواهم كرد - و فقط هم علوم تجربى نيست. همهى علوم بايد در جاى خود پيگيرى شود و كشور ما ميتواند. بنابراين، نتيجهى نكتهى اول اين است كه شما كه مشتى از خرمن عظيم نخبگان كشور هستيد، ميتوانيد در ايجاد قدرت ملى و در سازندگى و آيندهى كشور مؤثر باشيد.
نكتهى دوم اين است كه كشور ما از لحاظ استعداد نخبهپرورى و دارا بودن نخبهها، يك سطحِ بالاتر از متوسط را دارد. اين در محاسبات بايد بيايد. من يك وقتى در جمع مسئولان كشور در همين حسينيه - چند سال پيش از اين - گفتم سطح جغرافيائى كشور ما تقريباً يك صدم سطح آبادِ جغرافيائى دنياست، جمعيت كشور ما هم هفتاد ميليون است كه تقريباً يك صدم جمعيت بشر است. بنابراين، حق ما به طور متوسط از منابع زيرزمينىِ دنيا، ميشود يكصدم؛اما ما مهمترين منابع زيرزمينى را بيش از يكصدم داريم: فلزات اصلى، فولاد، مس، سرب و بسيارى از كانهاى ديگر؛ همه سه درصد، دو درصد، چهار درصدِ ذخائر دنيا، در كشور ماست. نفت، كه وضعش معلوم است و ما دومين دارندهى نفت در سطح منطقهى نفتخيزِ خليج فارس و خاورميانه هستيم. گاز، ما دومين دارندهى گاز در سطح دنيا هستيم. ببينيد چند برابرِ ميانگين سرانهى افراد بشر، ملت ما و كشور ما داراى منابع طبيعى است.
من حالا ميخواهم بگويم همين افزايشِ نسبت در مورد نيروى انسانى هم هست. يعنى كشور ما يكصدم نيروهاى انسانى نخبهى دنيا را ندارد، بيشتر از يكصدم دارد. نميتوانم آمار بدهم؛ چون محاسبه نشده است. آن درصدهائى كه در مورد منابع طبيعى گفتيم، محاسبه شده است. اين را محاسبه نكردهايم؛ انشاءاللَّه اميدواريم در آينده به اين چيزها هم برسيم. اما قرائن اين را نشان ميدهد. چيزهائى كه از افرادِ دنياديدهىِ بررسىكردهى دانشگاههاى دنيا ما شنيدهايم، همه همين را تأييد ميكند. من از افراد متعدد شنيدهام كه در بهترين دانشگاههاى دنيا، تعداد نخبگان ايرانى - وقتى ايرانيها آنجا هستند - به نسبت، دوبرابر، سهبرابرِ كشورهاى ديگر است. مرحوم دكتر چمران حقاً و انصافاً خودش يك نخبه علمى بود - حالا جنبهى علمى او تحت الشعاع جنبهى نظامى و مجاهدت و فداكارى و شهادت او قرار گرفته - و در بالاترين و پيشرفتهترين دانشگاههاى امريكا درس خواندهبود. او به من ميگفت در آن مركز، نخبههائى از كشورهاى ديگر بودند؛ اما ايرانيها در اغلب بخشهاى دانشگاه و دانشگاههاى ديگر، تعدادشان بيشتر بود و برجستگى و نمود بيشترى داشتند. البته ايشان يك ناقل بود؛ ولى من از افراد متعدد اين را شنيدهام و گزارشهاى فراوان و متعدد و غيرواحدى در اين زمينه دارم. خوب، پس ما در آينده از لحاظ نيروى انسانى دچار كمبود نخواهيم بود.
گذشتهى ما هم همين را نشان ميدهد. ما متأسفانه از گذشته هم منقطعيم. جوانهاى ما تاريخ علمى ما را نميشناسند. اين يكى از ضعفهاى ماست كه البته سفارش شده، گفته شده كه در اين زمينه - در زمينهى تاريخ علم در ايران - كار شود؛ و دارند كار ميكنند و كارهاى خوبى هم انجام گرفته، كه انشاءاللَّه بعد از اين بيشتر هم خواهد شد.
در همهى اين قرنها ما برجستگان علمى در كشورمان داشتهايم كه البته به اين قرون آخر كه رسيده، ضعيف شده. پادشاهان نالايق، جنگهاى داخلى گوناگون نگذاشته؛ والّا در دورههاى مختلف و در زمينههاى گوناگونِ علوم روزِ دنيا، ما نخبهپرور بودهايم.
در قرنهاى چهارم و پنجم هجرى - يعنى قرنهاى دهم و يازدهم ميلادى كه دوران قرون وسطاى اروپاست؛ يعنى دوران جهالت محض - ما ابن سينا را داشتيم، محمدبن زكرياى رازى را داشتيم. اروپائيها وقتى به گذشته نگاه ميكنند، خيال ميكنند همهى دنيا در قرون وسطى بوده! تاريخ را هم آنها نوشتهاند! متأسفانه تاريخهاى آنها هم در كشور ما ترجمه و ترويج شده. دوران قرون وسطاى اروپا، يعنى دوران نهايت ظلمت و تاريكى و بىخبرى؛ دورانى است كه ما فارابى را داشتيم، ابنسينا را داشتيم، خوارزمى را داشتيم. ببينيد فاصله چقدر است!
من يك وقتى در جمع جوانها از «تاريخ علم جرج سارتن» يا تاريخ علوم ديگر - الان اسم مؤلفش يادم نمىآيد. همهى آنها فرنگى هستند؛ نميخواهم ديگر نام آنها را تكرار كنم - مطالبى دربارهى وضع پيشرفت مسلمانها در آن دوره گفتهام.
بنابراين، ما از لحاظ نيروى انسانىِ نخبه دچار مشكل و ضعف نيستيم؛ نه امروز، نه انشاءاللَّه در آينده. روز به روز هم بايد بيشتر بشود؛ نخبهها شناسائى بشوند.
نكتهى سوم اين است كه: ببينيد عزيزان من! ما ميخواهيم كشور را علمى كنيم؛ اما هدف از علمى شدن كشور اين نيست كه كشور را غربى كنيم. اشتباه نشود. غربيها علم را دارند، اما در كنار علم و آميختهى با اين علم چيزهائى را هم دارند كه از آنها ميگريزيم. ما نميخواهيم غربى بشويم؛ ما ميخواهيم عالم بشويم. علمِ امروزِ دنيائى كه عالم محسوب ميشود، علم خطرناكى براى بشر است. علم را در خدمت جنگ، در خدمت خشونت، در خدمت فحشا و سكس، در خدمت مواد مخدر، در خدمت تجاوز به ملتها، در خدمت استعمار، در خدمت خونريزى و جنگ قرار دادهاند. چنين علمى را ما نميخواهيم؛ ما اينجور عالم شدن را نميخواهيم. ما ميخواهيم علم در خدمت انسانيت باشد، در خدمت عدالت باشد، در خدمت صلح و امنيت باشد. ما اينجور علمى ميخواهيم. اسلام به ما اين علم را توصيه ميكند.
آن روزى كه كشورهاى اسلامى و بخصوص كشور ايران اسلامى ما از لحاظ علم سرآمد بود، آن روز ما هيچ كشورى را استعمار نكرديم، تو سر هيچ ملتى نزديم، به هيچ ملتى زور نگفتيم. اسلام علم را با ايمان، با كتاب و سنت، با تهذيب اخلاقى، با اخلاق و معنويت ميخواهد. چقدر من از اين جملهى مناجات شريف شعبانيه كه اين دختر خانم در سخنرانىشان خواندند، لذت بردم: «الهى هب لى قلبا يدنيه منك شوقه و لسانا يرفع اليك ذكره» يا «صدقه و نظرا يقرّبه منك حقّه»؛ خدايا دلى به من بده كه شوق و عشق، آن را به تو نزديك كند. عالم مسلمان اين را ميخواهد؛ نزديكى به خدا، معنويت، اخلاص، صفا. و اين است كه آن وقت اين علم، اين ذخيرهى عظيم، اين حربهى بزرگ در خدمت دفاع از انسانيت به كار مىافتد؛ در خدمت امنيت انسانها، عدالت بين انسانها، صلح و صفاى انسانها و جوامع بشرى به كار مىافتد. ما اين را ميخواهيم. اين را براى خودتان هدف قرار بدهيد.
شما امروز لحن كسانى را كه بر كرسيهاى سياسىاى سوارند كه پايههاى آن بر روى سرمايه و علم منحرف - سرمايهدارى - قرار گرفته، ببينيد. دولتهاى غربى الان اينجورىاند. حالا در قلهى قدرتهاى غربى، امريكاست. كرسى قدرت پايههايش بر روى كارتلها و تراستهاى سرمايهداران قرار دارد و ابزارش علم است. از سلاح به وسيلهى علم استفاده ميكنند؛ از جاسوسى و دزدى اطلاعات به وسيلهى علم استفاده ميكنند؛ از زد و بند در جاهاى مختلف دنيا به وسيلهى علم استفاده ميكنند. ببينيد سران اينجور كشورها كه اينجور علم منحرف دارند، لحنشان چيست؟ شنيديد اين سخنرانى چند روز قبل رئيس جمهور امريكا را كه چقدر نفرتانگيز، چقدر خشونتطلبانه و متكبرانه بود. همين غرور و تكبر روزبهروز هم دارد اينها را در گرداب فرو ميبرد. امروز شما اين را بدانيد - من حالا دارم به شما ميگويم. شما آن روز را خواهيد ديد؛ آنروز ماها نيستيم، اما شما جوانها آن روز را خواهيد ديد - كه اين تمدن بناشدهى بر اين پايهى غلط، در گرداب دارد فرو ميرود؛ دارد لحظه به لحظه در باتلاق پائينتر ميرود و سقوط خواهد كرد؛ بدون شك. همين غرور هم، همين تكبر ابلهانه و احمقانه هم يكى از عوامل همان سقوطى است كه انتظارِ اينها را ميكشد. اينها سقوط ميكنند. يك هارت و هورتى امروز ميكنند؛ اما در سراشيب دارند حركت ميكنند، خودشان هم ملتفت نيستند؛ البته هوشيارهاشان چرا. هوشمندانشان سالهاست فرياد ميكشند، هشدار ميدهند؛ زنگ خطر! منتها كيست كه بشنود؛ مَستند. مست.
سكران سكر هوى سكر مدامة انّا يفيق فتى به سكران
دو مستى در اينهاست؛ مستىِ هواپرستى، مستىِ قدرت. آدمى كه يك مستى داشته باشد، نميشود چيزى در مغزش فرو كرد؛ وقتى دو مستى به سراغ كسى بيايد، كه واويلاست! هم از آن زهرماريهاى سگى بخورد مثلاً، هم قرص اكستازى؛ اينها هر دو را خوردهاند! حالا شمشير علم هم دست اينهاست. بايستى با شيوهى هنرمندانه و با مانور خردمندانه، اينها را گرداند و به زمين زد؛ و انشاءاللَّه به زمين ميزنيمشان.
توجه داشته باشيد كه ما دنبال اين علم نيستيم. ما دنبال علمى هستيم كه ما را به معنويت، به انسانيت، به خدا، به بهشت نزديك كند. و شما جوانها دلهاتان پاك است. من اين حرفها را دارم ميزنم، اما آن دلى كه بيشتر آمادهى شكل گرفتن از اين حرفهاست، دل شماست. شما هستيد كه با دلهاى جوان خودتان و با روحيههاى شاداب و باطراوت خودتان، ميتوانيد اين مسير را طى كنيد.
نكتهى چهارم اين است: در زمينهى نخبهها، يك وظيفه متوجه دولت است، يك وظيفه متوجه نخبههاست. وظيفهى دولت همين چيزهائى است كه آقاى دكتر واعظزاده - معاون محترم رئيس جمهور عزيزمان - گفتند. اينها وظائف دولت است، بايد هم انجام بگيرد، من هم تأكيد ميكنم و دنبالگيرى خواهم كرد انشاءاللَّه. خوشبختانه، جهتگيرى دولت هم همين هست كه اينها به نتيجه برسد. اينى كه شماها گفتيد كه نخبهها در بنياد نخبگان و مراكز گوناگون باشند، اين حتماً بايد تحقق پيدا كند. الان هم ميخواهم بگويم همينجور است. همين آقايانى كه امروز بنياد نخبگان و اين معاونت علمى را ميچرخانند، از جوانهاى نخبهى مايند. اينها با شماها از لحاظ سنىخيلى فاصله ندارند و جزو همين نخبههايند كه الحمدللّه حالا آمدهاند روى كار و توانستهاند تا معاونت رئيسجمهور و تشكيل معاونت علمى و بنياد نخبگان بالا بيايند و اين كارهاى عظيم را همين شما جوانهاى نخبه هستيد كه در واقع داريد انجام ميدهيد. بعد از اين هم همينجور پيش برود.
و اما خود نخبگان. اين را به شما كه اينجا هستيد، دارم عرض مىكنم؛ اما خطاب به همهى نخبگان كشور است. نخبگان ما فقط شما نيستيد. هزاران، صدها هزار، شايد هزارها هزار نخبه و استعداد در اين كشور وجود دارد كه البته بايستى اينها شناسائى شوند.
اولين حرف اين است كه مواظب باشيد غرور شما را نگيرد. در حرفهاى اين جوانهاى عزيزى كه اينجا صحبت كردند هم اتفاقاً همين بود. غرور، خودبيشبينى، طلبگارى؛ اينها درست نيست؛ اين برايتان ضرر دارد. شما فرزندان اين خانه هستيد؛ فرزندان اين آب و خاك هستيد. پدران و مادران شما در اين كشور كسانى هستند كه جوانىشان را صرف كردند براى اينكه اين بنا را درست كنند تا شما در اين بنا بتوانيد راحت زندگى كنيد. آنها حق دارند. مواظب باشيد به پيشكسوتها تحكم نشود، اهانت نشود، بىاعتنائى نشود. از كشور و از ملت طلبگارى نشود. البته گفتم كه وظائف دولت و وظائف كسانى كه توانائى در بخشهاى غير دولتى دارند، معلوم است؛ وظيفهى آنها مشخص است؛ اما شما هم از اين طرف به اين نكته توجه كنيد.
نصيحت دوم من به شما عزيزان: شما براى خودتان يك نقش تاريخى و ملى تعريف كنيد، نه يك نقش شخصى. وقتى انسان نقش شخصى براى خودش تعريف مىكند - يك آدم بااستعداد - هدف او اين ميشود كه به ثروت برسد، به شهرت برسد، همه او را بشناسند، همه او را احترام كنند؛ اين ميشود هدف. به اين چيزها هم كه رسيد، ديگر كارى ندارد، انگيزهاى برايش باقى نميماند؛ اما انسان وقتى براى خودش يك نقش ملى، يك نقش تاريخى تعريف كرد، وضع فرق ميكند. شما بايد آينده و تاريخ كشور را در نظر بگيريد و ببينيد اين ملت به كجا بايد برسد و شما امروز در كجاى اين چرخ و اين ريل عظيم قرار داريد. امروز شما چه نقشى را بايد ايفا كنيد تا آن روز، اين ملت بتواند در آنجا باشد. چنين نقشى براى خودتان تعريف و ترسيم كنيد؛ هدف را بالا بگيريد.
نصيحت سوم هم اينكه، همتتان را بلند بگيريد. من چندبار تا حالا در جمع جوانها و نخبهها اين را گفتهام. همت نبايد اين باشد كه ما فلان فناورى را كه ديگران ساختهاند و ما هميشه از آنها ميخريديم و وارد ميكرديم، حالا فرض كنيد ميتوانيم خودمان اينجا بسازيم. اينكه چيزى نيست. البته چيزى هست، كم اهميت نيست؛ اما آن چيزى نيست كه ما دنبالش هستيم. شما هدف را اين قرار بدهيد كه ملت و كشور شما در يك دورهاى، بتواند مرجع علمى و فناورى در همهى دنيا باشد. يك وقتى من در جمع جوانهاى نخبه گفتم: شما كارى كنيد كه در يك دورهاى - حالا اين دوره ممكن است پنجاهسال ديگر يا چهل سال ديگر باشد - هر دانشمندى اگر بخواهد به آخرين فراوردههاى علمى دست پيدا كند، ناچار باشد زبان فارسى را كه شما اثرتان را به زبان فارسى نوشتهايد، ياد بگيرد؛ همچنانىكه امروز شما براى دستيابى به فلان علم، مجبوريد فلان زبان را ياد بگيريد تا بتوانيد كتاب مرجع را پيدا كنيد و بخوانيد. شما كارى كنيد كه در آينده، كشور شما يك چنين وضعى پيدا كند؛ و ميتوانيد. يك روز اينجور بوده است؛ كتابهاى دانشمندان ايرانى را به زبانهاى خودشان ترجمه ميكردند، يا آن زبان را فرا ميگرفتند براى اينكه بتوانند بفهمند. اين هم بد نيست شما بدانيد كه كتاب «قانون» ابنسينا كه در پزشكى است، همين ده پانزده سال پيش - زمان رياستجمهورى من - به فارسى ترجمه شد! بنده دنبال كردم؛ افرادى را مأمور كردم، بعد هم شنيدم يك مترجم خوشقلمِ بسيار خوش ذوق كُرد، اين را به فارسى ترجمه كرده كه امروز ترجمهى فارسىاش هست. تا آن وقت، قانون به زبان عربى نوشته شده بود - ابنسينا كتاب را به زبان عربى نوشته است - و به فارسى ترجمه نشده بود؛ در حاليكه چند صد سال قبل به زبان فرانسه ترجمه شده! يعنى آنها كه اين كتاب را لازم داشتند، بردهبودند و ترجمه كرده بودند. ببينيد، مرجعيت علمى اين است؛ مجبورند كتاب شما را ترجمه كنند يا زبان شما را ياد بگيرند. هدفتان را اين قرار بدهيد. همتتان را اين قرار بدهيد. همتتان را پيشرفت در زمينهى دانش و شكستن مرزهاى علم قرار بدهيد، كه البته در اين زمينه، من مطالب ديگرى هم دارم كه وقت تمام شده و ناچارم آخرين نكته را بگويم.
ما بايد نقشهى جامع علمى كشور را تنظيم كنيم. اين را من سال گذشته هم به اين مجموعه علمى گفتم، الان هم در شوراى عالى انقلاب فرهنگى دارد اين كار ميشود، اما بايد اين كار با جديت هر چه بيشتر بشود. ما بايد بدانيم نقشهى جامع علمى كشور چيست. كدام علم، به چه اندازه، در كجاى اين نقشه جا دارد. اينجور نباشد كه مثل يك ورزشكارى كه فقط روزى بازو كار ميكند و بازوهايش ميشود اينقدر، در حاليكه پا و سينه و شانهاش مثل يك آدم لاغر است، باشيم! اين، فايدهاى ندارد. يك ورزشكار فقط كارِ سينه بكند، بقيهى اندامهاى او هيچ قدرتى نداشته باشد، فايدهاى ندارد. بايد متناسب باشد. بعضى از اين جوانان عزيز راجع به علوم انسانى گفتند. ما در بخشى از رشتههاى علوم انسانى، قرنها جلوتر از دنيا هستيم. خيلى جلوتر از كسانى هستيم كه امروز در اين رشته در دنيا سرآمد به حساب مىآيند. چرا اينها را دنبال نكنيم؟ در رشتههاى گوناگون علوم انسانى؛ ادبيات، فلسفه، تاريخ، هنر، ما خيلى سابقه داريم. بعضى از علوم انسانى ديگر هم هست كه اگرچه از غرب آمده، اما اگر درست دقت كنيم، خميرمايهى آن كه عبارت از عقلانيت و تجربهگرائى است، از تفكر و روح ايرانى - اسلامى است. اروپاى خرافاتى نميتوانست زيستشناسى و اقتصاد و مديريت و روانشناسى و جامعهشناسى را به اين شكل تنظيم كند. اين، سوغات تفكر علمگرايى و تجربهگرائى شرق و عمدتاً ايران اسلامى بود كه رفت در آنجا و به اين تحول منتهى شد. به هر حال، در اين چيزهائى كه عقب هستيم، بايد خودمان را جلو ببريم و خودمان ابداع كنيم؛ ترجمه نكنيم. ترجمهگرائى زيانهاى بسيار بزرگى براى ما دارد.
بنابراين، نقشهى جامع علمى، چيزِ لازمى است: جايگاه علوم گوناگون، هركدام؛ مقدار دانشجو، نوع دانشجو، جنس دانشجويان - دختر، پسر - مناطق گوناگون؛ اينها بايد روشن بشود؛ ما بدانيم چهكار ميخواهيم بكنيم. اين كارها البته شروع شده، لكن بايد جديت بكنيد دنبال بشود.
مسئلهى كاربردى كردن تحقيقات و اختراعات - كه اتفاقاً بعضى از جوانها گفتند - جزو چيزهائى است كه من رويش تكيه دارم. ما ممكن است يك تحقيقاتى بكنيم، در يك پروژهى تبليغاتى به جاهاى خوبى هم محققِ ما برسد؛ اما اين در وضع كشور، در جهت رشد و توسعهى كشور نقشى نداشته باشد؛ يعنى نتواند به ثروت ملى تبديل شود . ما بايد علممان را بتوانيم به ثروت ملى تبديل كنيم . اين، تلاش لازم دارد، برنامهريزى لازم دارد. آن وقت يك نكتهاى در كنار اين هست - كه باز در همان نقشهى جامع علمى قرار مىگيرد - كه ما بايد زنجيرهى علم و فناورى را تكميل كنيم، كه گاهى يك جاهائى از اين زنجيره قطع شده است، تا يك خط توليد واقعى درست بشود و علم بتواند از همهى جهات به اهداف خودش برسد.
و خميرمايهى همهى اين چيزها، شوق شما و همت شما و علاقهى شما و تلاش دستاندركاران است كه اميدواريم خداوند كمك كند. انشاءاللَّه اين تلاش را بكنيد و مىبينيم بحمداللَّه راه هم افتاده؛ اين جريان علمى راه افتاده و انشاءاللَّه به نتايج خواهد رسيد.
من خيلى از ديدار امروز خوشبختم و اميدوارم كه انشاءاللَّه اين ديدار كمك كند به رسيدن به اهداف عالىاى كه كشور و ملت ما دارد.
والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته
بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار مسئولان نظام و قشرهاى مختلف مردم در سالروز مبعث پيامبر اكرم (صلّىاللَّهعليهواله سلّم)
بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار مسئولان نظام و قشرهاى مختلف مردم در سالروز مبعث پيامبر اكرم (صلّىاللَّهعليهواله سلّم)
20/ 5/ 86
بسماللَّهالرّحمنالرّ يم
اين عيد بزرگ و فرخنده را به همهى امت عظيم اسلامى و به ملت مؤمن و نجيب ايران و به شما حضار عزيز - مسئولان كشور، ميهمانان عزيز، سفراى كشورهاى اسلامى - تبريك عرض ميكنيم؛ بلكه بايد عرض كنيم كه اين عيد را به همهى بشريت تبريك ميگوئيم؛ چون بعثت پيامبر خاتم (صلّىاللَّه عليه و اله و سلّم)، فتحبابى بر روى آحاد بشريت بود كه آنها را از دردهاى مزمن و قديمى جوامع بشرى نجات بدهد. بعضى اين ندا را اجابت كردهاند و فوائد آن را بردند، بعضى هم تخلف كردند، ضررش را چشيدند.
امروز هم به نظر ما بشريت در نهايت نياز و احتياج است به پيام بعثت و به پيروى از تعاليم انبياء عظام الهى، كه همهى آنها به نحو كامل در تعاليم اسلام و قرآن جمع شده است. در رأس برنامههاى دعوت اسلامى، سه چيز از همه مهمتر است كه در آيات كريمهى قرآن به آنها تصريح شده است: علم و حكمت، تزكيه و اخلاق، و عدالت و انصاف.
اگر درست نگاه كنيم، امروز هم بشر محتاج همين سه چيز است. علم بشر، امروز پيشرفتهاى زيادى داشته است؛ منتها در يك بُعد خاص. علوم مادى و طبيعى - علوم مربوط به زندگى مادى - در بين بشريت پيشرفت كرده است؛ اما بشر در علوم معنوى - چيزهائى كه ذهن بشر را نسبت به مبدأ آفرينش و به توحيد الهى روشن ميكند؛ دل او را هدايت ميكند به آن سمتى كه بشر براى آن آفريده شده است - محتاج آموختن و فرا گرفتن است. دعوت اسلام به علم، يك دعوت همهجانبه است. مسئلهى اخلاق و تزكيهى معنوى و روحى، از اين هم امروز مهمتر است. گرفتاريهاى بشر، ناشى از دور افتادن از تزكيهى اخلاقى است.
در درجهى اول نخبگان ملتها، مسئولان امور كشورها و جوامع، مخاطب اين سخنند. اگر در قلههاى جوامع بشرى - كه نخبگان سياسى و علمى و فرهنگى قرار دارند - اخلاق و معنويت و تزكيه وجود داشته باشد، اين سرچشمهى فياض به دامنهها خواهد رسيد و مردم هم از اخلاق نيك برخوردار خواهند شد. مسئولان كشور اسلامى در درجهى اول مخاطب اين سخنند. حب دنيا، حب شهوات، پايبندى به اميال و هوسهاى حيوانى، دوستيها و دشمنيهائى كه منشأ آنها منشأ حيوانى و مادى است؛ جنگافروزيهائى كه منشأ آنها قدرتطلبى و ميل به توسعهى قدرت مادى است؛ ناامنيهائى كه منشأ آنها خباثتها و رذالتهاى سياسى دستاندركاران امور سياست كشورهاست، گرفتارى عمدهى بشرى است.
تزكيهى اخلاقى براى يك كشور، يك امر ضرورى است؛ مهرورزى انسانها با يكديگر، انصاف انسانها نسبت به يكديگر، رعايت حال انسانهاى ديگر در برنامهريزى زندگى انسان، رحم و مروت بين افراد بشر، چيزهائى است كه زندگى بشر را آرامش ميبخشد. اگر ملاحظه ميكنيم كه دنيا امروز بيش از گذشته در آتش ناامنيها ميسوزد - ناامنى، امروز بزرگترين بلاى بشر يا لااقل يكى از بزرگترين بلاياى بشرى است؛ انسانها در درون خانوادهشان امنيت ندارند؛ در محيط زندگى اجتماعى امنيت ندارند؛ در ميان كشور و ميهن خودشان امنيت ندارند - اين ناامنى ناشى از سوء سياستها، ناشى از قدرتطلبيها، ناشى از بىاخلاقيها، ناشى از دورى انسانها از تزكيه است. و اسلام ما را به تزكيه دعوت ميكند و اين يك قلم بسيار عمده از تعاليم اسلام است. «يتلوا عليكم اياتنا و يزكيكم و يعلّمكم الكتاب و الحكمة»؛ آيات الهى را تلاوت ميكند و آنها را تزكيه ميكند؛ آنها را تعليم ميدهد.
و عدالت. استقرار عدالت، دستور همهى انبياء الهى است، كه فرمود ارسال رسل و فرستادن كتابها و اين همه تلاشى كه انبياء و پيروان انبياء انجام دادند، براى اين است كه: «ليقوم النّاس بالقسط»؛ زندگى مردم، زندگى همراه با قسط باشد.
برادران و خواهران عزيز! آرزوى ما در مبارزات اسلامى، تشكيل جامعهاى بوده است كه با اين خصوصيات امتياز داشته باشد. انقلاب اسلامى براى قدرتطلبى يك گروه يا يك حزب يا يك جمعيت به وجود نيامد. انقلاب اسلامى را مردم مسلمان ايران به راه انداختند؛ هدف از اين انقلاب هم تشكيل جامعهى اسلامى است و معيارها و شاخصهاى عمدهى جامعهى اسلامى هم اينهاست: جامعهى برخوردار از علم، برخوردار از اخلاق و برخوردار از عدالت. همه بايد براى اين تلاش كنند. اصولى كه به آن پايبنديم، اينهاست. ارزشهائى كه جامعهى اسلامى براى آنها تشكيل شده است، اينهاست. آن چيزى هم كه ميتواند زندگى مادى ما را، رفاه ما را، عزت سياسى و بينالمللى ما را، امنيت ما را به طور كامل تأمين كند، اينهاست. همه بايد تلاش كنند جامعهاى برخوردار از علم، برخوردار از اخلاق، برخوردار از عدالت به وجود بياورند. وظيفهى دولتها هم اين است، وظيفهى آحاد مسئولان هم اين است، وظيفهى مديران بخشهاى مختلف هم همين است، آحاد مردم هم آرزوشان اين است. آن چيزى را كه طلب ميكنند و مطالبهى از مسئولان ميكنند، اين است: يك جامعهى برخوردار از علم و اخلاق و عدالت. ما از اول انقلاب تا امروز، هر جا به وظيفهى اسلامى خودمان عمل كرديم، به احكام الهى احترام گذاشتيم، پاى وظيفه ايستاديم، پيش رفتيم؛ هرجا ملاحظات گوناگون بر ما حاكم شد، از اين اصول اساسى اسلام عقبنشينى كرديم، زرق و برق مكاتب مادى رائج را در چشم خودمان و در دل خودمان بزرگ كرديم، شكست خورديم، مغلوب شديم، ناكام مانديم.
امروز مكاتب كنونى دنيا - آن چيزى كه امروز سخنگويان سياست بينالمللى در كشورهاى قدرتمند، آن را مطرح ميكنند - نميتواند بشر را به سعادت برساند. علاوه بر اينكه آن شعارهائى هم كه به وسيلهى مسئولان و مديران قدرتهاى بينالمللى مطرح ميشود، شعارهاى واقعى نيست. امروز بشر دچار دو درد بزرگ است: يكى اينكه راهى كه به بشر نشان داده مىشود - راه ماديت - راه غلطى است. دوم اينكه آن كسانى كه گردانندگان امور بشريتند، مردمان صالحى نيستند. شما نگاه كنيد به اوضاع دنيا، ظلمى را كه به ملتها ميشود، ظلمى كه به امت اسلامى ميشود، ظلمى كه در فلسطين ميشود، در عراق ميشود، در افغانستان ميشود، ظلمى كه به احكام اسلامى ميشود، اينها را ملاحظه كنيد. آن كسانى كه منشأ ترور و منشأ فساد و منشأ جنگ و خونريزى هستند، اسلام را متهم ميكنند به تروريسم! اسلام را متهم ميكنند به ارتجاع؛ آن كسانى كه حكومت مطلقهى خود را بر كل بشريت ميخواهند تحميل بكنند! امروز ايالات متحدهى امريكا، اين قدرت طاغوتى شيطانىِ مستكبر، در صدد بلعيدن همهى دنياست. درصدد توسعهى قدرت خود به تمام زواياى زندگى انسانهاست. آن وقت اينها، ادعاى دمكراسى ميكنند؛ ادعاى حقوق بشر ميكنند! فاسدترينِ انسانها، پرچم اصلاح بشريت را در دست گرفتهاند. اين گرفتارى بزرگى است براى بشر.
و امت اسلامى ما، امروز در مقابل يك تجربهى بسيار عظيم تاريخى قرار دارد. به ديگران نظرى نميكنيم؛ به خودِ امت اسلامى نظر ميكنيم. امت اسلامى در درون خود، قرآن را دارد، احكام اسلامى را دارد، خطوط روشن زندگى سعادتمندانهى بشر را در قرآن دارد. امت اسلامى ميتواند با بازگشت به خود، با بازگشت به هويت اسلامى، در مقابل اين موج مخربِ همهى بنيانهاى زندگى بشر بايستد؛ اگر همت كند. امت اسلامى بايد همت بكند. در درجهى اول هم مسئولان كشورهاى اسلامى مخاطب اين سخنند؛ آنها بايد همت بكنند.
انسجام اسلامى يعنى كشورهاى مسلمان قدر امت بزرگ اسلامى را بدانند. ما از تكه تكه شدن سودى نميبريم. ما از دشمنى با يكديگر سودى نميبريم. ما از تشديد اختلافات قومى، فرقهاى، شيعه و سنى، عرب و عجم سودى نميبريم. امت اسلامى يك مجموعهى عظيم است با امكانات بسيار، با سرمايههاى بسيار؛ اما دنياى غرب ما را تكهپاره كرده است، ما را در مقابل هم قرار داده است. قوميتهاى ما را سلاحى براى برخورد با برادران مسلمان قرار داده است و ما هم نادانسته و جاهلانه، اين توطئه و اين ترفند را پذيرفتيم و در اين دام قرار گرفتيم. بايد به خود بيائيم.
ما تعارف نكرديم كه گفتيم امسال، سال انسجام اسلامى است. مىبينيم توطئههاى دنياى اسلام را؛ مىبينيم تلاشهائى را كه انجام ميگيرد؛ پولهائى را كه خرج ميشود براى اينكه بين برادران جدائى بيندازند، نيروهاى ما را عليه هم به كار بيندازند، نگذارند پيش برويم. ما خيلى عقبماندگى داريم. دنياى اسلام خيلى عقبماندگى دارد. در ميدان علم و فناورى بايد جلو برويم؛ بالاتر از آن، در ميدان تهذيب نفس، پرداختن به خود، بايد حركت كنيم؛ بايد جلو برويم.
اين چيزى كه به عنوان دمكراسى، امروز غربيها پيشنهاد ميكنند، در حقيقت حكومت مردمى نيست. حكومت مردمى را اسلام آورد. در اسلام رابطهى مسئولان كشور و مديران جامعه با آحاد مردم، رابطهى ايمان است، رابطهى محبت است، رابطهى همكارى صميمانه است، رابطهى رضايتمندىِ حقيقى است. اين نسخه، امروز در اختيار ماست. هر وقت به اين نسخهها در هر مقدارى عمل كرديم، كاميابى و موفقيت را به رأىالعين مشاهده كرديم. امروز دنياى اسلام مجروح است. دل انسان براى ملت فلسطين ميسوزد. دل انسان براى ملت عراق ميسوزد. دل انسان براى رنجهاى ملت افغانستان ميسوزد. اينها زير فشارند؛ زير فشار دشمنان اصل امت اسلامى.
آن كسانى كه امروز در مسئلهى فلسطين، فلسطينيان را زير فشار ميگذارند؛ در عراق، ملت عراق را لگدمال مىكنند، آنهائى هستند كه با خصوصِ ملت عراق يا خصوصِ ملت فلسطين، دشمنىِ خاصى ندارند؛ آنها با امت اسلامى مخالفند. هر جاى ديگر هم دستشان برسد، همين رفتار را انجام ميدهند. برايشان سنى، شيعه، عرب، عجم تفاوتى نميكند. قدرتطلبى، اين است. مستِ قدرت بودن و جز هدفهاى مادى و شهوانى و خواستههاى كمپانيهاى پولساز را نديدن، نتيجهاش براى بشريت همين است. امت اسلامى بايد بيدار بشود.
شخص شخيص نبى مكرم اسلام (صلّىاللَّه عليه و اله و سلّم)، يك نقطهى اصلى و محورى براى اتحاد همهى گروههاى اسلامى است. دلهاى همه لبالب از محبت پيغمبر است. همهى آحاد امت اسلامى، عاشق و دلباختهى اين بندهى برگزيدهى خدا و اين انسان والاى سراسر تاريخند؛ اين را وسيلهى وحدت و محور اتحاد امت اسلامى قرار بدهند و امت اسلام به هم نزديك بشوند.
اميدواريم خداوند متعال ما را هدايت كند؛ ما را به آنچه كه وسيلهى رشد و سربلندى اسلام و مسلمين هست، راهنمائى بفرمايد؛ از ما دستگيرى كند و انشاءاللَّه قلب مقدس ولىعصر را از ما راضى و خشنود كند. و درود ميفرستيم به روح مطهر امام بزرگوارمان و شهداى گرانقدرمان كه ما را در اين راه وارد كردند و به پيمودن اين راه كمك كردند.
بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار رئيس جمهور و اعضاى هيأت دولت به مناسبت هفته دولت و در آستانهى نيمهى شعبان
بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار رئيس جمهور و اعضاى هيأت دولت به مناسبت هفته دولت و در آستانهى نيمهى شعبان
4/ 6/ 86
بسم الله الرحمن الرحیم
اولاً ايام مبارك شعبان و قلهى اعياد شعبانيه يعنى نيمهى شعبان را به شما برادران و خواهران عزيز كه در خدمت آرزوها و اميدهاى نيمهى شعبان قرار داريد، تبريك عرض مىكنيم. اين تصادف هم تصادف جالب توجهى است كه اين روزها با نيمهى شعبان و ولادت حضرت حجت (سلام اللَّه عليه و عجّل اللَّه تعالى له الفرج) مصادف شده است؛ چون خصوصيت نيمهى شعبان و جشن ولادت حضرت بقية اللَّه (ارواحنا فداه) عبارتست از اميد و عدالت. دو نقطهى برجستهاى كه در انتظار ما و جشنگيرى ما براى نيمهى شعبان وجود دارد، يكى مسئلهى اميدزايى است كه نويد اين ولادت و آيندهاى كه بر اثر اين ولادت، دنياى بشر در انتظار آن است، خود اين اميدزاست؛ و ديگر اينكه در آن جهانى كه پس از آمدن آن بزرگوار شكل خواهد گرفت، برجستهترين خط، خط عدالت است. شما وقتى در همهى روايات و آثارى كه راجع به آن بزرگوار و راجع به آن دوران آمده نگاه مىكنيد، مىبينيد اغلب تكيه بر روى اين نيست كه مردم در آن دوران ديندار مىشوند - با اينكه ديندار هم مىشوند - بلكه تكيه بر روى اين است كه مردم در آن وقت برخوردار از عدالت مىشوند و قسط و عدل اقامه مىشود؛ اين مطلب در دعاها و زيارتهاى آن بزرگوار و روايات هست. يعنى نقطهى برجسته در آن آيندهى پر از نويد، عبارتست از عدالت؛ بشر تشنهى عدالت است.
شما هم دولتى هستيد كه اين دو خصوصيت را جزو شعارها و برنامههاى عملكرد خودتان قرار دادهايد؛ هم به مردم اميد مىدهيد، هم وعدهى عدالت مىدهيد. همان اميد هم به خاطر اين است كه شما پرچم عدالت را بلند كردهايد و دم از عدالت مىزنيد. حقيقتاً هم خلأ امروز دنيا، بيش از همه چيز خلأ عدالت است. در كشور و جامعهى خود ما هم بيشترين چيزى كه اين جامعه تشنهى اوست، عبارت است از عدالت. وقتى ما به مشكلات، كمبودها، توقعات و انتظارات مردم و آرزوهاى بلندى كه در ذهن خود ما براى مردم هست، نگاه مىكنيم، مىبينيم تقريباً همهى اينها برمىگردد به مسئلهى تأمين عدالت؛ كه اگر عدالت تأمين بشود، همهى اين چيزها حل خواهد شد. شما عدالت را مطرح كرديد، خيلى خوب است. البته ممكن است در اين وادى طولانى و پرخطر و دشوار، شما بتوانيد قدمهايى را طى كنيد؛ ممكن است تا پايان راه، عمرهاى ما يا فرصتهاى خدمتگزارى كفاف ندهد؛ اما همين قدمى كه مىگذاريد و جهتى كه اتخاذ كردهايد، بسيار باارزش و زندهكنندهى اين شعار است. بنابراين امسال، تصادف هيأت دولت و اين هفتهى مبارك با نيمهى شعبان يك تصادف دلنشينى است و معناهايى را در ذهن انسان تداعى مىكند.
شهيد رجايى و شهيد باهنر هم حقيقتاً از كسانى بودند كه امروز براى ما، دو نقطه براى همين مفاهيم والا و باارزش محسوب مىشوند؛ يعنى حقيقتاً آنچه آنها را به حركت وامىداشت - كه ما از نزديك مىديديم - عشق به عدالت و عشق به ارزشهاى انقلاب و اينها بود. جا دارد كه شما هفتهى دولت را به ياد آنها بزرگ و گرامى بشماريد و خودتان را به آن بزرگوارها منتسب بدانيد. انشاءاللَّه يادشان گرامى باشد.
از وقتى شما مسئوليت را بهدست گرفتيد، اين سومين بارى است كه به مناسبت هفتهى دولت ما با شما ملاقات مىكنيم؛ يعنى سه بار هفتهى دولت گذشت. اين گذشتِ سريع عمر را ببينيد كه چقدر تكاندهنده است! مثل همين ديروز بود كه نوبت اول هفتهى دولت اين دولت جديد بود و ما نشسته بوديم. آنجا هم اتفاقاً من عرض كردم كه فرصتهاى خدمت، خيلى زودگذرند. ببينيد فرصت خدمت چه زود مىگذرد! اين براى ما عبرت و درس است؛ از هيچ لحظهاى نبايد غفلت كرد و هيچ فرصتى را نبايد از دست داد. شماها بحمداللَّه اغلب جوانيد و داراى نشاط و نيروى جوانى هستيد. از اين فرصت حداكثر استفاده را بكنيد؛ قواى جوانى، حوصلهى جوانى، روح ابتكار و روح جسارت و بلندپروازىاى كه در جوان هست را در خدمت اين اهداف عالى قرار بدهيد و خسته نشويد.
تقريباً دو سال است كه شماها مشغول خدمتيد. در اين دو سال، آنچه كه من از رفتار اين دولت تلقى كردم، اينهايى است كه عرض مىكنم و تصور مىكنم ناظران برخوردار از انصاف هم - كه اكثريت نزديك به اتفاق ملت ايران هستند - همين دريافتها و برداشتها را داشته باشند:
اولاً مسئلهى پايبندى به اصول و ارزشهاست كه خيلى شاخص مهمى است. دولت، هم در قول و شعار - كه مهم است - و هم در عمل، نشان مىدهد كه به اصول انقلاب و ارزشهاى انقلاب پايبند است. توجه كنيد به اينكه وقتى به همهى انقلابهاى بزرگ دنيا نگاه مىكنيم - تحولات عظيم سياسى كه در اين قرون نوزدهم و بيستم ميلادى در دنيا اتفاق افتاده و قبل از اينها انقلاب فرانسه - مىبينيم اين انقلابها در مدت كوتاهى به مبادى و اصول خودشان پشت كردند و بىوفايى كردند! اين - بدون هيچ تحليلى - برخاسته و برگرفتهى از متن تاريخ است. حالا گاهى اوقات اين اصول را به زبان مىآوردند؛ اما همه مىدانستند كه اين مفاهيم تغيير كرده؛ هم در فرانسه و هم در انقلاب شوروى در مدت كوتاهى اينطور شد و اين مبانى در قول و عمل تغيير كرد و دگرگون شد. در اين خرده انقلابهايى هم كه در اين مدت در گوشه و كنار دنيا اتفاق افتاده، بدون استثناء - يعنى تا آنجايى كه من اطلاع دارم، حتى يك مورد استثناء براى اين پيدا نمىكنم - اين مبانى تغيير كرده است.
اين براى انقلاب ما يك پديدهى معجزآسا و بىنظير است كه ما امروز همان شعارهايى را مىدهيم و همان اصول و مبانىاى را براى خودمان برنامهى عمل قرار دادهايم كه در اول انقلاب همانها اعلام شده بود؛ يعنى در برنامهريزيهاى ما و در خواست ما، هيچ تخطىاى از اين اصول صورت نگرفته است. اين خيلى مهم است. روشها تغيير پيدا مىكنند، لكن مبانى و اصول باقى مىمانند. اين اصول اساسى باقى مانده. همهى دشمنى و خصومتى هم كه با انقلاب ما انجام مىگيرد، براى بقاء اين اصول است. شايد در مرور زمان و در دورههاى مختلف، غبارهايى بر روى اين اصول نشست؛ اما امروز انسان مىبيند كه اين اصول از هميشه شفافتر، زندهتر و برجستهتر مطرح است؛ در زبان شما و در شعارهاى شما و در برنامههايى كه اعلام مىكنيد، اينها مطرح مىشود و شماها چون مسئول هستيد، آنچه كه مىگوييد، در مقام حرف باقى نمىماند و يك خط و شيار و عمقى را در جامعه بهوجود مىآورد؛ اين طبيعت مسئوليت است. البته در بينالهلالين عرض بكنيم كه به همين علت، مسئوليت حرفزدنهاى شما هم بالا مىرود و اينطور نيست كه حرفى كه مىگوييم، مثل خطى كه روى آب مىكشيم برطرف بشود؛ نه، حرفى كه مىزنيد، در واقعيتها و در ذهنيتهاى جامعه، تأثيرات ماندگارى دارد؛ حالا كوتاه يا بلند. پس شعارهاى شما، فضاى اصولگرايى و فضاى ارزشهاى انقلابى و فضاى وفادارى به مبانى امام و انقلاب را بر جامعه حاكم كرده است؛ اين خيلى چيز باارزشى است. اولين و مهمترين شاخصهى دولت شما اين است.
دوم، همين پايبندى به عدالت است كه عرض كرديم. ممكن است شماها نتوانسته باشيد - يا تا آخر هم نتوانيد - همهى آنچه را كه در مورد عدالت مىبايد انجام داد، انجام بدهيد؛ لكن نفس رويكرد شما به عدالت، چيز بسيار باارزشى است و هر مقدارى كه مىتوانيد بايستى حركت كنيد كه:
به راه باديه رفتن به از نشستن باطل كه گر مراد نجويم بهقدر وسع بكوشم
بهتر از اين است كه انسان اصلاً دم از عدالت نزند، عدالت را فراموش كند، عدالت را در لابهلاى مفاهيم ديگرى مخفى و گم كند و از ذهن و چشم انسان دور بشود. اينها جايز نيست. وقتى عدالت رو آمد و به عنوان يك معيار و شاخص اصلى مورد توجه قرار گرفت، بهطور قهرى در برنامهها هم خواهد آمد. پايبندى به عدالت هم، شاخصهى بعدى است.
پايبندى به خدمت هم يكى از شاخصههاى اين دولت است كه قابل ارجگزارى و ذكر است.
پركارى اين دولت هم انصافاً چيز برجستهاى است؛ حتى بعضيهايى كه مخالف هم هستند، اين را نمىتوانند انكار كنند؛ يعنى بىانصافيها هرچه هم زياد باشد، نمىتواند بر اين حقيقت غلبه پيدا كند كه دولت شما انصافاً دولت پركارى است و تلاشتان و كارتان و تحركتان خيلى زياد است. اين بسيار جاى خرسندى دارد.
خصوصيت ديگر، شجاعت اين دولت و قاطعيت اوست. اين كار بزرگى كه شما براى سهميهبندى بنزين انجام داديد كه يك قدم اولى است تا يارانهها هدفدار و هدفمند شده و به آن سرمنزل خود هدايت و مصرف بشوند - البته من مىبينم در برخى از گوشهكنارهاى دولت، خودشان هم گاهى به عظمت اين كار توجه ندارند؛ خيلى كار بزرگى انجام گرفته كه انشاءاللَّه اگر يادم ماند، بعد ممكن است اشاره كنم كه اين كار بايستى تا آن منزل آخر پيش برود و نبايد در اين كار هيچ توقفى و اختلالى ايجاد كرد - يا بقيهى اقدامهايى كه شده، حاكى از شجاعت و قاطعيت اين دولت است.
از جملهى خصوصيات ديگرى كه من يادداشت كردهام در اينجا بگويم، مسئلهى روحيهى تحولگرايى و نوآورى و اصلاح است. همينطور كه الان آقاى رئيسجمهور گزارش دادند، تغييراتى كه در ساخت عمومى تشكيلات دستگاه و دولت داده مىشود، خيلى كارهاى اساسىاى است. اصلاح هم واقعاً همينهاست كه انسان بيايد و در جهت صلاح، بخشهاى مختلف را نگاه كند و ساختها را بهطور اساسى تغيير بدهد و دگرگون كند.
يك خصوصيت ديگر هم كه باز جاى ذكر دارد، اين است كه اين دولت در برابر زيادهخواهيهاى استكبار، دچار انفعال نشد؛ اين بهنظر من خيلى مهم است كه در تعامل با دنيا، انسان جاى خودش را بداند، خواست خودش را بداند، نيرو و قدرت خودش را بداند و بداند كه بايد چهكار كند. امروز دنيا يك ميدان بى دردسر آرامِ بىرقيبى نيست كه انسان بگويد: خب، ما هم منافعى داريم، دنبال منافعمان آرام آرام راه مىافتيم و مىرويم! نه، دنيا اينطور نيست. البته هميشه همينجور بوده؛ امروز با ارتباطات نزديكى كه بين افراد بشر هست، اين تشديد شده. دنيا جاى تعارض، جاى كارشكنى و جاى تعرض زورمندهاست به كسانى كه زور ندارند يا كم زور دارند؛ به معناى واقعى، يك قانون جنگل در فضاى سياسى دنيا حاكم است. اين كارهايى كه الان دولتهاى مستكبر و در رأسشان امريكا انجام مىدهند، منطق عقلائى و عقلانى و سياسى و بينالمللپسند دنبالش نيست؛ منطق زور دنبالش است. مىگويد: چون مىتوانيم، پس مىكنيم! منطق، منطق زور است. در يك چنين دنيايى اگر انسان تسليم شد و از خودش وادادگى نشان داد و بر سر مواضعش ايستادگى نكرد و از توان خودش در مقابله و مواجهه استفاده نكرد، قطعاً ضرر خواهد ديد. در چنين دنيايى كسى رحم به كسى نمىكند! اين ايستادگى در مقابل زيادهخواهى استكبار و احساس عزتى كه در اين ميدان مىشود، بهنظر من يكى از خصوصيات اين دولت است. اينها خصوصياتى است كه بحمداللَّه هست.
در رساندن خدمت به افراد محروم جامعه و عدالت، به اعتقاد اين مسئلهى سفرهاى استانى خيلى مهم است. اين كارى كه آقايان بر دوش گرفتيد و راه افتاديد و رفتيد و همهجاى كشور را زير پا گذاشتيد و با مردم تماس گرفتيد و از نزديك درد دلهاى مردم را - كه از زبان مسؤولينشان، ائمهى جمعهشان و افراد شاخصشان گفته مىشود - شنيديد، خيلى بهنظر من خوب است. بنده خودم سالهاست در مسائل اجرائى و غير اجرائى اين كشور هستم؛ اما وقتى به يك منطقهاى مسافرت مىكنم و برمىگردم، معلومات من نسبت به آن منطقه چند برابر معلوماتى مىشود كه انسان از روى كاغذ و در گزارشها و بهطور كلى مىبيند. رفتن به سفر و مواجه شدن با واقعيتهاى زندگى مردم، خيلى چيز مهمى است. چطور ممكن است كسى اين را انكار كند يا دربارهاش ترديد كند يا در فائده و سود او تشكيك كند؟ اين خيلى كار مهمى است. اين كار را شماها داريد انجام مىدهيد. البته زحمت هم دارد؛ زحمتش را هم قبول مىكنيد.
بحمداللَّه شما اين موفقيتها را داشتهايد. حالا وظيفهتان در قبال اين موفقيتها چيست؟ وظيفهتان شكر است؛ شكر خداست. مبادا كسى از شما - چه آقاى رئيسجمهور، چه يكايك حضرات - تصور كنند كه اينها را شما بوديد كه انجام داديد. نه، خداى متعال بود كه به شما اين توفيق را داد. هركارى كه شما كرديد به توفيق الهى بود، با قوّتى بود كه خدا به شما داده بود، با شوقى بود كه خدا در دلتان گذاشته بود، با فرصتى بود كه خدا براى خدمتگزارى به شما داده بود. مبادا غرور ما را بگيرد؛ كه يكى از بزرگترين لغزشگاهها غرور است؛ كه انسان بگويد منم كه اين كارها را كردهام و منم كه اين چيزها به ذهنم رسيد. انسان وقتى به عملكردهاى خودش نگاه مىكند و به تجربه و در طول زمان لغزشهاى خودش را، اشتباهات خودش را و سادهنگريهاى خودش را در مىيابد، آن وقت مىفهمد كه آنجايى كه موفقيتى بدست آمد، آن موفقيت كار چه كسى بود؛ والّا اگر قرار بود ما خودمان باشيم، همهاش همين لغزشها و بىتوفيقيها و اينها بود! البته انسان لغزشها و اشتباهات خودش را خيلى زود نمىفهمد؛ بهمرور مىفهمد. من امروز كه به عملكردِ ده سال پيش و پانزده سال پيش خودم نگاه مىكنم، اشكالاتى را در آن مشاهده مىكنم كه آن روز هيچ نمىفهميدم؛ امروز مىفهمم. انسان به مرور اشتباهات خودش را درك مىكند؛ زود درك نمىكند. آن اشتباهات به ما درس مىدهد كه اگر يكجايى، موفقيتى هم از ما ديده شد و كار خوب و درستى هم اگر از ما سر زد، اين جز به توفيق الهى و به كمك الهى نبوده. بنابراين در چالهى غرور نيفتيد كه بيرون آمدن از اين چاله خيلى دشوار است و كمك الهى را لازم دارد. ضمناً به آنچه كه شده هم بسنده نكنيد؛ البته سفارشهايى هم داريم كه عرض مىكنيم:
سفارش اول ما مسألهى «سند چشمانداز» است. در گزارش آقاى رئيسجمهور يك جملهى كوتاهى گفته شد و اسم سند چشمانداز آمد؛ لكن اين كافى نيست. سند چشمانداز، يك مسألهى فرادولتى است؛ مال اين دولت و آن دولت و اين سياست و آن سياست و اين جريان و آن جريان نيست؛ محصول يك كار فشرده و متراكم است؛ كارِ كارشناسى شده است؛ و درست هم هست. اين سند، در واقع برنامهى كلان بيستسالهى ماست و يك سند به معناى حقيقى كلمه است. آنچه كه در اين سند گفته شده، تعارف نشده. بايد در همهى برنامهريزيها - چه در قانونگذارى كه قانونگذارها مسؤولش هستند، چه در اجرا و مقررات اجرائى كه شماها مسؤولش هستيد - سند چشمانداز را مورد ملاحظه قرار بدهيد؛ بسنجيد و ببينيد كجاها در جهت سند چشمانداز نيست، آنجا را تصحيح كنيد و نگذاريد زاويه بخورد. اين فقط مسؤوليت رئيسجمهور نيست - اگرچه رئيسجمهور، بيشترين مسؤوليت را در اين زمينه دارد - بلكه مسؤوليت يكايك شما آقايانى است كه در رأس دستگاههاى اجرائى قرار داريد. يعنى واقعاً سند چشمانداز را بعنوان يك ميثاق، مبناى عمل قرار بدهيد. اين يك نكته و سفارش مؤكد من است.
سفارش دوم مسألهى تقويت كارشناسى است. من حرفهايى را كه مخالفان شما و منتقدان باانصاف و بىانصاف شما در زمينهى كارشناسى نشده بودنِ كارهاى دولت ذكر مىكنند، هيچ جدى نمىگيرم و آنها ملاك قضاوت من نيست؛ چون مىبينم كه يك جاهائى كارهاى كارشناسى بسيار خوبى هم انجام مىگيرد؛ اما مىخواهم تأكيد كنم بر اينكه كار كارشناسى را حقيقتاً جدى بگيريد؛ بخصوص در كارهاى مبنايى و بنيانى، مثل مسألهى برنامهريزى و بودجهنويسى، يا مسألهى شوراها و امثال اينها؛ اينها كارهاى بنيانى و ماندگار است؛ يعنى بايد بماند. اگر كارِ كارشناسى عميقِ دقيقِ همهجانبهى متبحرانهاى انجام گرفت، اين كار ماندگار خواهد شد؛ والّا اگر چنانچه گوشهى كارشناسىاش سائيده بود، زحمات شما به هدر خواهد رفت. اولاً خود شماها ممكن است در آينده به اشتباهاتى كه اتفاق مىافتد، واقف بشويد و بعضى اشتباهات ديگر قابل جبران نيست؛ ديگر اينكه كسانى كه بعد از شما مىآيند و آيندگان - شما كه فقط براى همين دورهى دولت خودتان اين كارها را انجام نمىدهيد، شما مىخواهيد اين كارها در ساختار تشكيلاتى دستگاه كشور باقى بماند - آنها را جدى نخواهند گرفت؛ بر خلافِ آنوقتى كه كار كارشناسى دقيق شده باشد. بالاخره در پايهها، كوچكترين اشتباه در محاسبه، خطرات بزرگ درست مىكند. فونداسيون يك ساختمان با ديوارى كه بين دو اتاق كشيده مىشود، فرق مىكند؛ آنجا محاسبات بايد خيلى دقيق و كارشناسى باشد تا بنا باقى بماند و دچار مشكل نشود. اين هم يك مسئله است.
البته در اين كار كارشناسى، مسئلهى تعامل با نخبگان هم - كه من مكرراً هم به شماها گفتهام و هم با آقاى رئيسجمهور مكرر صحبت شده - مطرح مىشود؛ يعنى از نخبگان استفاده كنيد. نخبگان كشور زيادند و در اين جمع و جمعهاى مرتبط با اين جمع هم منحصر نمىشوند.ما انصافاً آدمهاى نخبه در كشور كم نداريم؛ در دانشگاهها هستند، در محيطهاى كارى و تحقيقاتى هستند. گاهى كه انسان با افراد نخبه برخورد مىكند، مىفهمد كه همه هم آماده و مشتاقند و دلشان مىخواهد كمك كنند؛ جويا و خواهان اينها باشيد. البته اين بايد در عمل نشان داده بشود تا نخبگان بيايند و خودشان را عرضه كنند كه يك مسئلهى مهمى است.
يك سفارش ديگر من مسألهى تعامل با ديگر قواست. خوشبختانه امروز روابط قوهى مجريه با قوهى مقننه و قوهى قضائيه روابط خوبى است؛ لكن در بدنه بايد اين تعامل تقويت بشود؛ يعنى كوشش بشود كه تعامل منطقى و صحيح برقرار شود. البته من هيچ عقيده ندارم كه مجلس در رابطهى با دولت، از وظايف خودش صرفنظر كند؛ نه، مجلس بايد به وظائفى كه نسبت به دولت دارد، سختگيرانه، منتها خيرخواهانه، عمل كند. دولت هم مطلقاً از اختيارات خودش نبايد عدول بكند و بايد از اختياراتى كه قانون و قانون اساسى به او داده، حداكثر استفاده را در قبال ساير قوا بكند. اما روح تعامل، روح توافق و سازگارى بايد بر هر سه دستگاه حاكم باشد.
نكتهى ديگرى كه مىخواهم سفارش بكنم، مسألهى اطلاعرسانى است كه آن روز هم در اجتماع كارگزاران دولتى(1) گفتم؛ واقعاً اطلاعرسانى را قوى كنيد؛ رسانههاى مناسب را تغذيه كنيد؛ رسانهى ملى هم بايد در مورد دولت كار فعالانه بكند. البته كار اطلاعرسانى، كارِ ظريفى است؛ اينطور نيست كه يك نفر مقابل دوربين بنشيند و خطاب به مردم بگويد كه ما اين كار را كرديم، آن كار را كرديم؛ مردم هم وقتى شنيدند، كاملاً همه قبول كنند و باور كنند كه بله، اين كارها شده! اصلاً اطلاعرسانى اينگونه نيست. اطلاعرسانى يك كار هنرمندانه است. خوراك و مايهى اصلىاش را به رسانهى ملى بدهيد، رسانهى ملى هم كار كند؛ بهطور هنرمندانه اطلاعرسانى كنيد تا مردم تا عمق جانشان قبول كنند. الان هم خيلى از كارهاى شما را مردم نمىدانند؛ يعنى از كارهاى بزرگ و كارهاى ملى اطلاع پيدا نمىكنند، چه برسد به كارهاى بخشى و استانى، چه برسد به كارهاى ساختارى! اين كارهاى ساختارىاى كه جزو خدمات مهم شماهاست و به آنها افتخار هم مىكنيد و جا هم دارد، مردم اصلاً به آنها توجه پيدا نمىكنند. اينها را بايد تفهيم كرد و براى مردم بيان كرد. اين كار براى مردم هم اميدزاست، هم روشنگر است، هم كمك و حمايت مردم را به دنبال دارد، و هم روشنگر در مقابل انتقادهاست.
البته اين را هم بگويم: از انتقاد هم اصلاً عصبانى نشويد. بعضى از انتقادكنهاى از دولت، هدفشان اين است كه شما را عصبانى كنند، خسته كنند و از جا در ببرند؛ اصلاً انتقاد با اين هدف انجام مىگيرد. يا عيبجويىهاى بيخود؛ ديدهايد گاهى يك خبرى را تيتر مىكنند، بزرگ مىكنند؛ فردا، پسفردايش معلوم مىشود اصلاً دروغ است و اصل ندارد! اينها هم كارهايى است كه بعضيها انجام مىدهند. مطلقاً حالت عصبانيت و بىتابى نبايد به شما دست بدهد. بعد هم شما از همان انتقاد - ولو غيرخيرخواهانه باشد - استقبال كنيد؛ چون گاهى در انتقادهاى خصمانه هم حقايقى وجود دارد كه انتقاد كننده از روى خيرخواهى نمىگويد، اما انتقادش واقعى است؛ چه برسد آن كسانى كه از روى خيرخواهى از شما انتقاد مىكنند. اصلاً هيچ نرنجيد و از انتقاد استقبال كنيد.
نكتهى بعدى كه مىخواهم سفارش كنم، اين است كه از بخش فرهنگ رفع مظلوميت كنيد. بخش فرهنگ انصافاً بخش مظلومى است. الان در گزارش آقاى رئيسجمهور، اصلاً اسمى از فرهنگ نيامد؛ يا در اولويتبنديها اين اولويت فداى اولويتهاى ديگر شد و آنها تقدم پيدا كرد كه در كوتاهى وقت، بيان بشود! اين مظلوميت است ديگر. واقعاً مسألهى فرهنگ را دست كم نگيريد. خيلى از مشكلات جامعهى ما با فرهنگسازى حل مىشود. توجه بكنيد كه امروز، عمدهقواى دشمنان ما در جبههى فرهنگى دارد كار مىكند. اين جنگهاى روانى، اين فعاليتهاى فرهنگى، اين بودجههاى پنهان و آشكارى كه براى منحرف كردن ذهنها مىگذارند، همهاش مربوط به مسئلهى فرهنگ است. فرهنگ مثل هواست كه انسان وقتىكه اين هوا را استنشاق كرد، با هوايى كه استنشاق كرده و با آن جانى كه گرفته، مىتواند دو قدم بردارد و جلو برود؛ بقيهى كارها همه برخاستهى از آنچيزى است كه شما استنشاق كردهايد. اگر چنانچه يك جايى، هواى مسمومى تزريق بشود، نتيجهاى كه در اندامها ديده خواهد شد تابع آن مسموميتى است كه در اين هواست. اگر فضا را با دود يا مخدرى تخدير كنند، وقتى شما آن را استنشاق كرديد، رفتار شما متناسب با آن چيزى خواهد شد كه استنشاق كردهايد؛ فرهنگ يك چنين حالتى دارد. فرهنگ را دست كم نگيريد؛ خيلى مهم است. بنابراين صرف وقت كنيد و در بودجه هم برايش پول و فصول قابل توجهى بگذاريد تا جهتِ ارزشى به فرهنگ بدهيد. از جملهى كارهايى كه مسؤولين فرهنگى دولت خيلى بايد به آن بپردازند و واقعاً يك دقيقه را در آن فروگذار نكنند، اين است كه به فرهنگ عمومى جامعه و ابزارها و وسائل فرهنگى، جهت ارزشى بدهند. چون تلاش زيادى شده تا جريانهاى فرهنگى و عاملهاى فرهنگى - هنر و ادبيات و شعر و سينما و بقيه - در جهت غير ارزشى حركت كنند و راه بيفتند. شما بايد كمك كنيد و همهى تلاشتان را بكنيد كه به تحركات فرهنگى كشور در جهت ارزشى جهت بدهيد.
به همين مناسبت و در همين جهت، من به مسألهى علم و تحقيقات بپردازم. خيلى بايد به مسألهى نهضت علمى در كشور اهميت داد؛ بايد آن را جدى گرفت. من عرض بكنم: هيچ كشورى - از جمله كشور ما نخواهد توانست به آرزوهاى ملى و بزرگ خود دست پيدا كند، مگر آنوقتى كه در مسابقهى علمى بتواند يك جايگاه و رتبهاى پيدا كند. عقبماندگى علمى، حتماً عقبماندگى سياسى، اقتصادى و فرهنگى را بهدنبال خود دارد. اين وحشىهايى كه امروز دنيا را در قبضهى خودشان گرفتهاند و حقيقتاً بويى از انسانيت و معنويت نبردهاند، به بركت علم است كه توانستهاند اين تسلط را پيدا كنند؛ علم را ياد گرفتند. من مكرر گفتهام: مثل يك آدم چاقوكشى كه عاقل است؛ قدارهبند و چاقوكش است؛ مىرود يك علمى را ياد مىگيرد و به بركت اين علم، همان چاقوكشى را هم از دست نمىدهد! اينها همينطورند. آدم مىبيند، اينها حقيقتاً چاقوكشهاى دنيايند؛ اين مستكبرين، قدارهبندها و عربدهكشهاى دنيايند؛ منتها به علم مجهزند. حالا شما خيلى نجيب، خيلى متدين، خيلى شريف، خيلى اصيل، خيلى خانوادهدار؛ او بى اصل و نسب، بىريشه، بىخانواده؛ اما او مجهز است، شما مجهز نيستيد؛ شما بىسواديد، او باسواد است؛ مىآيد بر شما تسلط پيدا مىكند؛ بروبرگرد ندارد.
خودتان را عالم كنيد. كشورتان و ملتتان را در قافلهى علم جلو ببريد. ما در اين زمينه عقبماندگى داريم. لعنت خدا بر آن كسانى كه در هنگام خود، اولويت علم و تحقيق را در اين كشور نفهميدند و كشور را عقب نگه داشتند؛ بعد هم ديگر آن همتهاى والا در اين كشور ديده نشد كه بتواند عقبماندگى را جبران بكند. حالا انقلاب شد؛ انقلاب بكلى ورق را برگرداند و مسير را عوض كرد. ما مىتوانيم اين عقبماندگى را جبران كنيم. البته اگر بخواهيم عيناً همان خطى را كه ديگران رفتند دنبال بكنيم، دائماً و تا ابدالدهر از آنها عقب خواهيم ماند. راههاى ميانبر وجود دارد. آفرينشِ الهى راههاى تو در توى عجيب و غريبى دارد؛ آنها را بايد كشف كرد. همهى اين پيشرفتهاى علمى، كشف راههاى ميانبر است. اينقدر راههاى ميانبر وجود دارد كه اگر شما آنها را پيدا كرديد و كشف كرديد و پيش رفتيد، خواهيد توانست ناگهان خودتان را در آن منزل مقدم اين مسابقه بيابيد و پيدا كنيد. البته پيدا كردن راه ميانبر بدون داشتن مقدمات علمى، امكانپذير نيست. مقدمات علمى را بايد گذراند و مردم را بايد عالم و دانشمند كرد؛ منتها كار تحقيق را بايد جدى گرفت. پس مسألهى نهضت علمى و جهش علمى، مهم است.
بودجهى تحقيقات هم حقيقتاً يكى از آن نقاط ضعف ماست. من گاهى كه با دانشگاهيها و اساتيد و مسؤولين بخشهاى علمى كشور مواجه مىشوم، اين مسألهى بودجه تحقيقات را مطرح مىكنند. سه، چهار سال است كه مرتب به ما گفتهاند بناست به سه درصد بودجه برسد؛ اما حالا مثلاً با شش دهم درصد يا هفت دهم درصد داريم پيش مىرويم و كار مىكنيم! واقعاً خيلى كم است. همهاش وعده مىدهند آقا بهتر خواهد شد و نمىدانم چه خواهد شد؛ اثرى هم ديده نمىشود. بودجهى تحقيقات را حقيقتاً زياد كنيد؛ به جاهاى ديگر فشار بياوريد، ولى اين را پيش ببريد. اين معاونت علمى و تحقيقىاى كه بحمداللَّه اخيراً در رياستجمهورى تشكيل شد، اين از آن كارهاى بسيار مهم است - يكى از كارهاى ساختارى همين است - به آنها ميدان بدهيد، راه را باز كنيد، كمك كنيد و از آنها مطالبه كنيد و بخواهيد؛ آنها مىتوانند اين كارها را پيش ببرند. يكى هم اين مسأله است.
يك مسئله هم مسئلهى سياستهاى اصل 44 است كه حالا بهطور موردى من اين را عرض مىكنم؛ سياستهاى اصل 44 خيلى مهم است. لايحهاى كه به مجلس داده شد، نواقصى داشت؛ در مجلس هم بعضى از نواقص آن را برطرف كردند؛ من مىخواهم توصيه كنم به گونهاى رفتار شود كه اين لايحه با اهداف ذكر شدهى در اين سياستها تطبيق كند؛ يعنى حقيقتاً اين خط غلطى كه در سالهايى از اوائل انقلاب به ناحق در امر اقتصاد كشيده شده و همينطور هم ادامه پيدا كرده، اين خط را كور كنيد و به خط درست برويد! اين با مسئلهى عدالتخواهى و آن چيزى كه ما در سياستهاى اصل 44 ذكر كرديم، هيچ منافاتى هم ندارد؛ يعنى مسئلهى عدالتخواهى را حتماً در نظر بگيريد؛ منتها اقتصاد كشور بايد شكوفا بشود؛ نيروهاى مردمى بايد به ميدان اقتصاد بيايند و كار كنند؛ اين هم با حرف و گفتن عملى نمىشود، عمل و اقدام لازم دارد و بايد حس بشود.
حالا بحث سرمايهگذارى مطرح مىشود؛ يك وقتى اينجا - چند سال قبل از اين - يك جلسهى مفصلى از مسئولين بخشهاى مختلف اقتصادى برگزار شد؛ يكى از آقايان حرف خوبى زد؛ گفت: ما به خارجيها مىگوييم بيايند اينجا سرمايهگذارى كنند! خب خارجيها نگاه مىكنند ببينند سرمايهگذارهاى داخلى ما در داخل كشور سرمايهگذارى مىكنند يا نه؟! اين ويترين ماست؛ اگر ديدند كسانى در داخل كه قدرت سرمايهگذارى دارند، در داخل كشور با خيال راحت سرمايهگذارى مىكنند، آن وقت آنها هم تشويق مىشوند و مىآيند؛ اما وقتى ببينند اينها خودشان اينجا سرمايهگذارى نمىكنند، خيلى مشكل است كه سرمايهگذار خارجى را انسان قانع كند كه بيا اينجا سرمايهگذارى كن تا ما از آن سرمايهگذارى تو استفاده كنيم! اينها همهاش در سياستهاى اصل 44 مورد توجه قرار گرفته است.
يك مسئله هم كه باز يك مسئلهى موردى است كه مىخواهم عرض بكنم، مسئلهى اين گرانيهاست؛ اين را واقعاً فكرى برايش بكنيد. گرانيها - بخصوص در مسئلهى مسكن و برخى از كالاها - واقعاً وجود دارد و به مردم فشار مىآورد. البته حل مسئلهى گرانى، يك كار ريشهاى است. بديهى است كه مهار تورم، يك كار علمى، ريشهاى و بنيانى است كه مقدمات و اصولى دارد و تا آن اصول انجام نگيرد، خواهد بود؛ منتها كارهاى ضربتى هم بايد انجام داد. بالاخره نمىشود نشست تا اين كارهاى بنيانى، يك روزى به نتيجه برسد؛ نه، واقعاً يك فكرى بكنيد؛ كارى بكنيد. حالا من نمىخواهم در آن زمينه كه چه كار خواهيد كرد، پيشنهاد كنم. البته اين را هم بگوييم كه در گرانى، هم عوامل واقعى و هم عوامل كاذب و روانى دخالت دارند؛ گاهى يك كلمه حرف و يك تصميم نادرست و نسنجيده، ناگهان اين موج گرانى را تحريك مىكند و تورم را در بخشهاى مختلف بالا مىبرد و انتظاراتى را به وجود مىآورد كه اميدواريم انشاءاللَّه اين را هم بتوانند آقايان دنبال كنند.
به خدا توكل كنيد. از خداى متعال توفيق بخواهيد. رابطهتان را روز به روز با معنويت و خداى متعال تقويت كنيد. مبادا اشتغالات كارى، شما را از ذكر و توجه و پرداختن به معنويات باز بدارد! يعنى يكى از خطرها اين است كه در عملزدگى غرق بشويم و از آن ارتباط قلبى خودمان غافل بمانيم. آن چيزى كه پشتوانهى نشاط و شور و شوق و تحرك و توفيق ماست، كمك الهى است. كمك الهى را بايد به معناى واقعى كلمه از خدا خواست و از خدا طلب كرد. هم بايد نعمت الهى را - نعمت اين مسئوليت و اين توفيق خدمتى كه به شما داده - شكر كرد و هم اينكه ازدياد و دوام و استمرار آن را از خداى متعال طلب كرد و خواست. لذا اين احتياج دارد به توجه؛ اين ايام ماه شعبان را مغتنم بشماريد. در اين صلوات شريف ظهرها مىخوانيد: «الّذى كان رسولاللَّه - صلّى اللَّه عليه و اله - يدأب فى صيامه و قيامه فى لياليه و ايّامه بخوعا لك فى اكرامه و اعظامه الى محلّ حمامه»؛ يعنى پيغمبر تا لحظهى مرگ هم ماه شعبان و روزها و شبهاى شعبان را گرامى مىداشتند و همهى شعبانها در زندگى آن بزرگوار اينطور بود؛ كه بعد در همين صلوات مىخوانيد: «اللّهم فأعنّا على الاستنان بسنّته فيه و نيل الشّفاعة لديه»؛ سنت اين بزرگوار را در اين ماه انشاءاللَّه ادامه بدهيد؛ توجه، دعا، ذكر و آماده شدن براى ورود در ماه مبارك رمضان.
اميدواريم كه خداوند متعال به شماها توفيق بدهد و اجر امام بزرگوار ما را از اين خدماتى كه شماها مىكنيد و زحماتى كه مىكشيد - كه پيش خداى متعال اجر دارد - انشاءاللَّه افزايش بدهد و روح مطهر شهدا را از شما و ما راضى كند.
والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته
بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار با قاريان قرآن22/ 6/ 86
بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار با قاريان قرآن
22/ 6/ 86
بسم الله الرحمن الرحیم
اولاً بايد به اين خوانندگان عزيز و تلاوتگران بگوييم: طيّب اللَّه انفاسكم؛ انشاءاللَّه.
امروز از اين تلاوتها و اين نغمههاى شيرين و دلنشين قرآنى كه بحمداللَّه جوانان ما روزبهروز بهتر و جذابتر و شيرينتر در آن پيش ميروند، لذت برديم؛ هم اين دو نوجوانى كه تلاوت كردند، هم گروههاى دستهجمع كه همخوانى كردند، خيلى خوب بودند؛ و هم قرّاء عزيزمان كه انسان هر سالى كه ميشنوند اين تلاوتها را، خوب احساس ميكند كه كاروان تلاوت قرآن و آهنگهاى قرآنى از آنچه كه در گذشته بوده، جلوتر آمده، و اگر مقايسه كنيم با دورانهاى قبل - پيش از انقلاب - از صفر بلكه زير صفر، بحمداللَّه به درجات عالى دست پيدا كرده؛ خيلى مايهى خوشوقتى ماست.
دو سه اشكال در اينجا وجود دارد كه اينها را عرض كنيم: يك اشكال اين است كه ما خيال كنيم تلاوت قرآن و انس با قرآن و رواج قرآن يعنى فقط همين. اين، يك اشكال بزرگى است كه مبادا ما دچار اين بدفهمى و كجفهمى بشويم. بنده به اين تلاوتها خيلى اعتقاد دارم. قبلها در بعضى از همين جلسات، علت اين اعتقاد را هم عرض كرديم كه ديگر تكرار نميخواهم بكنم. و خوانندگان خوبمان و تلاوتگران مسلط و استاد و وارد را حقيقتاً ارجمند ميدانم، ليكن همهى اينها مقدمه است؛ مقدمه براى حاكميت فضاى فرهنگى قرآن در ذهن جامعهى ما. يعنى شما جوان مسلمان، مرد و زن مسلمان، كودكان مسلمان بايد با قرآن انس پيدا كنيد. قرآن را به معناى حقيقىِ مخاطب قرار گرفتنِ در مقابل خدا، بخوانيد و در آن تدبر كنيد و از آن بياموزيد. مرحلهى بعدش هم عمل است؛ اما من مرحلهى قبل از عمل را عرض ميكنم: آموختن قرآن، فهم معارف قرآن، تدبر در آيات قرآن و كلمات قرآنى.
اين كلماتى كه شما ملاحظه ميكنيد، همان چيزهائى است كه خداوند متعال به عنوان آخرين ذخيرهى معنوى وحى الهى به بشريت عطا كرده است. همينهاست كه بايد بشر را تا ابدالآباد، تا انتهاى اين عالم، به راههاى سعادت و فلاح و رستگارى هدايت كند؛ پر از معارف است اينها؛ اينها را بايد فهميد.
متأسفانه ما حجاب زبانى داريم، حجاب لغوى داريم؛ اين كمبود ماست. يعنى كمبود ملتهاى غير عرب است. كسانى كه زبانشان عربى است، همينطور كه قارى تلاوت ميكند، اينها كه نشستهاند، ولو نه بهصورت كامل، آن را ميفهمند؛ بيان قرآن، بيان فصيح و بليغ و خيلى والائى است و هركسى جزئيات اين بيان را نميفهمد. بلاتشبيه مثل گلستان سعدى كه انسان آن را مثلاً در جمعى بخواند. خوب، گلستان سعدى فارسىِ بليغ است، مردم هم ميفهمند؛ اما دقائق و جزئياتش را فقط ادبا، اهل ذوق و اهل درك بالا ميفهمند. حالا اين را هزاران برابر بكنيد. قرآن اينجورى است. دقائق و لطائف و جزئيات را ممكن است مستمعِ عربزبانِ معمولى نفهمد، اما بالاخره مفهوم اين كلمات را ميفهمد؛ لذا دلش رقيق ميشود؛ لذا در شنيدن تلاوت قرآن اشك ميريزد؛ چون موعظهى الهى را درك ميكند. اين حجابى است كه ما داريم و قابل حل هم هست. نبادا كسى خيال كند حالا چه كار كنيم، نميشود؛ نخير، اين كاملاً قابل حل است. بسيارى از كلمات و لغات قرآنى در زبان فارسى متداول ما تكرار شده است و ما ميفهميم. بنده قديمها در مشهد، جلسهى قرآن داشتيم، همينطور مىنشستيم، بنده گاهى صحبت ميكردم براى آن جوانهاى آن روز - آنها البته پيرمردهاى امروزند - و به آنها همين را ميگفتم؛ مثال ميزدم كه مثلاً فرض بفرمائيد: «و لنبلونّكم بشىءٍ من الخوف و الجوع و نقص من الأموال و الأنفس و الثّمرات و بشّر الصّابرين». اين آيهى شريفه را اگر نگاه كنيد، از لغات اين آيه، آنچه كه يك فارسىزبان نفهمد، فقط دو سهتاست، والّا بقيهى لغات را ميفهمد. حالا مثلاً «لنبلونّكم» را بايد برايش معنا كنند، اما «شىء» را ميداند يعنى چه. خود شما شىء، اشياء را به كار ميبريد. «خوف» را ميدانيد چيست، «جوع» را ميدانيد چيست، «نقص» را ميدانيد چيست، «اموال» را ميدانيد چيست، «انفس» را ميدانيد چيست، «ثمرات» را ميدانيد چيست. اينها چيزهائى نيست كه يك فارسىزبان اينها را نفهمد. بنابراين، فهميدن آيات قرآن، فهم حرفهاى رابط و تركيب كلمات و انس با قرآن و مراجعهى به ترجمهها دشوار نيست.
خوشبختانه امروز ترجمهى خوب هم زياد است. آنروزهائى كه ما عرض ميكنيم، حتى يك ترجمهى خوب از قرآن وجود نداشت كه بشود مردم استفاده كنند و از لحاظ معنا خاطرجمع باشند. امروز الحمدللَّه انسان ترجمههاى خوب را مىبيند كه متعدد وجود دارد. به اين ترجمهها مراجعه كنيد؛ مردم مراجعه كنند، آنوقت ميفهمند. پس اين يك اشكال است كه بايستى اين اشكال برطرف بشود؛ يعنى معناى آيات را بفهمند.
اشكال دوم اين است كه وقتى قارى و تلاوتگر ما تلاوت ميكند و اين لحنهاى زيبا و آهنگهاى خوب را فرا ميگيرد و ميخواند، تصور بكند كه كار او فقط همين تلفيق آهنگها و بيان اين الفاظ با صداى خوش و با آهنگ خوش است. اين هم يكى از اشكالات است كه اگر پيش بيايد، ضرر دارد. قارى ما وقتى قرآن را تلاوت ميكند، بايد آنچنان تلاوت كند كه گوئى قرآن را دارد نازل ميكند به قلب مخاطب؛ اينجورى بايد قرآن را بخوانيد. البته اين قرّاء معروف مصرى، همهشان هم اينجور نيستند؛ بعضىهايشان اينجورند؛ بعضىهايشان هم نه؛ اما شما به آنها كارى نداشته باشيد. شما بايد قرآن را جورى تلاوت كنيد كه اين مفاهيم قرآنى و آيات كريمهى قرآن، گوئى دارد نازل ميشود بر قلب مخاطب؛ آهنگها را با مضامين جُفت كردن، منطبق كردن و از آهنگ براى برجسته كردن معنا و مضمون آيه كمك گرفتن. اين آهنگها و اين نغمههاى قرآنى، مهمترين هنرش اين است كه بتواند كمك كند به اينكه آن مضمون برجسته شود و در ذهن مخاطب بنشيند. پس قرائتكنندهى ما هم بايست اين نكات را توجه كند.
ما البته در بارهى موسيقى قرآنى، آهنگها و نغمههاى قرآنى، لحنهاى قرآنى، توقفها و قطع و وصلهاى در تلاوت، خيلى صحبت كردهايم، حالا الحمدللَّه مىبينم كه در ذهنها و در بيانهاى اهل قرآن اين چيزها زياد تكرار ميشود. يا توجه به ترجمه كه مىبينم الحمدللَّه خيلى از اين تلاوتكنندهها به ترجمهها توجه ميكنند و نكات را مورد نظر قرار ميدهند، كه ديگر آنها را تكرار نميخواهيم بكنيم؛ ليكن اين نكته خيلى مهم است كه تلاوتكنندهى قرآن قصدش اثرگذارى اين كلام در ذهن مخاطب باشد؛ يعنى شما بخواهيد دل ما را تكان بدهيد. هدف اين نباشد كه ما خواننده را تحسين كنيم، بلكه هدف بايد اين باشد كه خواننده دل ما را از جا بكند با اين تلاوت؛ بخصوص با اين آيات كه امروز من از اول كه نگاه ميكردم، ديدم اغلبِ آياتى كه دوستان خواندند - حالا شايد هم تصادفاً - آيات توحيدى بود. اين آيات را اگر همينطور كه من گفتم بخوانيد، شنونده دلش از جا كنده ميشود. اين تلاوت شما به قدر يك كتابِ استدلال توحيدى اثر ميگذارد. اثر تلاوت خوب اين است.
اشكال سوم اين است كه ما در ماه مبارك رمضان كه ماه تلاوت قرآن و ماه نزول قرآن و ماه جلسات است و ما هم كه اين جلسه را داريم و جلسات فراوانى هم در مساجد و محافل گوناگون است، ماه رمضان كه تمام شد، قرآن را ببنديم و ببوسيم و بگذاريم كنار. اين نبايد اتفاق بيفتد. قرآن را بايستى از خودمان جدا نكنيم. دائم بايد با قرآن مرتبط و مأنوس باشيم. حالا در روايات دارد كه هر روز لااقل پنجاه آيهى قرآن بخوانيد. اين، يكى از معيارهاست. اگر نتوانستيد، روزى ده آيهى قرآن بخوانيد؛ نگوئيد سورهى حمد را ميخوانم و اين چند آيهى سورهى حمد با چند آيهى سورهى قلهواللَّه - يك ركعت - ميشود همان ده آيهاى كه فلانى ميگويد. نه، غير از آن قرآنى كه در نماز ميخوانيد - چه نماز نافله، چه نماز فريضه - قرآن را باز كنيد، بنشينيد، با حضور قلب، ده آيه، بيست آيه، پنجاه آيه، صد آيه بخوانيد. قرآن را براى تدبر كردن و فهميدن و استفاده كردن بخوانيد. يك نوع قرآن خواندن اين است كه انسان ظاهر قرآن را بگيرد بخواند تا آخر. اين نوع، نميخواهيم بگوئيم هيچ اثرى ندارد. البته بنده سابقها ميگفتم هيچ اثر ندارد، بعد تجديد نظر كردم. نميشود گفت هيچ اثر ندارد، ولى اثرش در قبال آن اثرى كه متوقعِ از تلاوت قرآن است، شبيه هيچ است؛ نزديك هيچ است.
يك تلاوت، تلاوت كسانى است كه آيه را ميخوانند، ليكن - اين مال امثال ماهاست - ميخوانند براى اينكه يك نكتهاى پيدا كنند براى گفتن در فلان منبر، در فلان سخنرانى، در فلان محفل، در فلان مجلس. اين، عيبى ندارد؛ اما اين نوع هم آن نيست كه ما موظفيم انجام بدهيم.
يك تلاوت اين است كه انسان مثل يك مستمعى بنشيند پاى صحبت خداى متعال. خداى متعال دارد با شما حرف ميزند. مثل اينكه از يك عزيزى، از يك بزرگى، نامهاى به شما رسيده باشد. شما نامه را ميگيريد ميخوانيد. براى چه ميخوانيد؟ براى اينكه ببينيد چه براى شما نوشته. قرآن را اينجورى بخوانيد. اين نامهى خداى متعال است. امينترين زبانها و دلها اين قرآن را از خداى متعال گرفته و به شما رسانده است. ما از آن استفاده كنيم؛ بهره ببريم؛ لذا در روايت هست كه سوره را وقتى كه ميخوانيد، همت شما اين نباشد كه به آخر سوره برسيد، همت شما اين باشد كه قرآن را بفهميد؛ ولو حالا به آخر سوره، به وسط سوره، وسط جزء، به وسط حزب نرسيد و آن را تمام هم نكنيد؛ تأمل و تدبر كنيد. قرآن را اينگونه بخوانيد. اگر كسى با قرآن مأنوس بشود، از قرآن دل نميكَند. اگر ما با قرآن مأنوس بشويم، حقيقتاً از قرآن دل نميكَنيم.
نكتهى آخر هم كه باز تكرار است و مكرر ما اين را عرض كردهايم، حفظ قرآن است. حفظ قرآن يك نعمت بزرگ است. اين جوانها و نوجوانها سن توانائى حفظ را قدر بدانند. شماها در سنى هستيد كه ميتوانيد حفظ كنيد و در ذهنتان بماند. ما هم ميتوانيم حفظ كنيم؛ در سنين ما هم ميشود؛ اما خيلى ماندگار نيست؛ زود از ذهن ما ميرود. اينطور نيست كه در سنين امثال بنده نشود حفظ كرد؛ چرا؟ سنين بالاتر از ما - يعنى سنين هفتاد و پنج، هشتاد - ميشود حفظ كرد. من شنيدم مرحوم آيتاللَّه خوئى در همين سالهاى آخر عمر قرآن را حفظ كرده بود. خيلى مهم است؛ پيرمرد مثلاً هشتاد ساله قرآن را حفظ كند! ميشود حفظ كرد، اما ماندگار نيست؛ از ذهن زائل ميشود. اگر شما در دورهى جوانى و بخصوص در دورهى نوجوانى؛ يعنى از سن همين نوجوانهائى كه اينجا براى ما تلاوت كردند يا بالاتر از اينها، قرآن را حفظ كنيد، اين يك سرمايه و ذخيرهاى براى شماست. و امكان تدبر در قرآنى كه در حفظ انسان هست، بمراتب بيشتر از امكان تدبر براى كسى است كه قرآن را حافظ نيست. گاهى انسان يك آيهاى را در قرآن نگاه ميكند، مثل اينكه هرگز اين آيه را تلاوت نكرده؛ اما كسى كه حافظ هست، چنين چيزى برايش پيش نمىآيد. اميدواريم خداوند متعال آنچه را كه گفتيم و شنيديم، انشاءاللَّه در دلهايمان نافذ كند.
پروردگارا! ما را با قرآن زنده بدار و با قرآن بميران. پروردگارا! ما را با قرآن محشور كن؛ ما را از معارف قرآنى و معرفت بلند موجود در قرآن بهرهمند بفرما. پروردگارا! دلهاى ما را به قرآن زنده كن؛ به قرآن نورانى كن. پروردگارا! ما را حافظان به معناى واقعى كلمه نسبت به قرآن قرار بده؛ جامعهى ما را جامعهى قرآنى كن. پروردگارا! اين تلاوتكنندگان قرآن و علاقهمندان به قرآن و اساتيد قرآن را - كه بحمداللَّه در جلسهى ما هم هستند - مشمول لطف و رحمت و قدردانى و شكر خودت قرار بده. پروردگارا! روزبهروز بر وسعت دائرهى نفوذ قرآن - كه اين اساتيد عزيز ما براى آن تلاش كردند - بيفزا؛ قلب مقدس ولىعصر را از ما راضى كن. قلب امام عزيزمان، روح مطهر امام عزيزمان و ارواح طيبهى شهدا را كه در راه قرآن مبارزه كردند، از ما راضى و خشنود بفرما.