تو همیشه به موقع می آیی
درست وقتی که ناامیدی مرا تهدید می کند
درست وقتی که پنجره ها را سفت بسته ام
تا محدوده اطاق جریان خونم را کند تر کند
درست قبل از آنکه به پایان فرصتی دهم
تا در نبود تو غزلی عاشقانه بخواند
تو می آیی
پنجره ها را باز می کنی
و نور روی مبل ها ی فرسوده تکیه می دهد
آغاز با تو بودن
هوای تازه
حروف دوست داشتن
عاشقانه خواستن
سرودی می شود
عاشقانه تر از غزل
ومن فراموش می کنم
چند قرن
از زمان بی تو بودن
گذشته است ...
