زندگی باید کرد...
روزگارا که چنین سخت به من میگیری .
با خبر باش که پژمردن من آسان نیست .
گرچه دلگیرتر از دیروزم .
گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند .
لیک باور دارم دلخوشی هام کم نیست .
زندگی باید کرد...
نمایش نسخه قابل چاپ
زندگی باید کرد...
روزگارا که چنین سخت به من میگیری .
با خبر باش که پژمردن من آسان نیست .
گرچه دلگیرتر از دیروزم .
گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند .
لیک باور دارم دلخوشی هام کم نیست .
زندگی باید کرد...
کاش یادت نرود ...
روی آن نقطه پر رنگ بزرگ ..
بین بی باوری آدم ها ...
یک نفر می خواهد...
با تو تنها باشد...
نکند کنج هیاهو بروم از یادت...
ای کاش زبان نگاهم را می دانستی
و با این همه سکوت
مرا به خاموشی متهم نمی کردی
کاش می دانستی من همیشه
با زبان چشمانم با تو سخن می گویم
چشمانی که از ندیدنت
سیل ها دارند برای جاری ساختن
سخن ها دارند برای گفتن
غزل ها دارند برای از تو سرودن و
عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن
کاش می دانستی که من تو را
دوست دارم
کاش می دانستی....
امید
نماندی تو برای من
بمان اما برای خود
سلامت باشی و سر خوش
برای آشنای خود
همانکه در دلت داری
و او را دوست میداری
دل خود را به او دادی
به دام او گرفتاری
و من که عاشقت بودم
زخود راندی و آزردی
ولی هر جا که میرفتی
دل من را تو میبردی
اگر چه با دروغ خود
شکستی شیشه ی قلبم
و در چشم پر احساسم
نشاندی شبنم اشکم
و آخر بار از پیشت
به چشم خیس بگذشتم
ولی بازم به امید
دوچشمان تو بنشست
دیریست غریبه ای مرا می پاید
عاشق شده بر دو چشم مستم شاید
امروز دلم حقیقتی را فهمید
دیوانه زدیوانه خوشش می آید
اينم تقديم به شما آلما خانوم كه اينقدر دل تنگيد كه تا ابد هم فراموش نميكنيد و پستهاي پشت سر هم ميذاريد
چیه چیزی شده ؟ چرا ساكتی ؟
دوست داری من نباشم تا كنارت باشه كی ؟
شنیدم از من دلسرد شدی به تازگی
شادیهاتو تقسیم میكنی با یكی ..
دیگه كه دوسش داری و تو روش حساسی ..
روش داری عقاید خیلی شیك و وسواسی..
اینقده اونو میخوای كه اگه با اون بودی و منو اتفاقی جایی دیدی نشناسی ..
گفتم غرورمم زی پاهات بذار له بشه
رفتی نذاشتی حتی دوستیمون به سال بكشه
تو عین نداریا واسه تو هر كاری كردم و بی معرفت نیومد یه بار به چشت
هرچی راجع بهت فكر میكردم شد نقش بر آب .. آواره آمارت بدجور همه جا پخشه الان
كاری كردی كه حتی زندگی سخته شه برام .. بگو بینم كی تو زندگیت پر نقشه الان ؟
اونم مثل منه و تعصب داره رو تو ؟
دوست داره همه جوره حفظ كنه آبروتو ؟
مثل من حاضره با دنیاهم عوض نكنه حتی .. یه دونه از اون تاره موتو ؟
یا كه بر عكس نسبت به تو بی ارزشه ؟بگو چی كم گذاشتم واسه تو این رسمشه ؟ !
كه جواب خوبیمو بدی با بدیات
مگه نمیگفتی فرق كردی با قدیمات ؟!!
خاطراتو فراموش میكنم مو به موشو برو با هر كی كه دلت میخواد رو به رو شو
بدون دیگه واسه من مرده كسی كه یه روزی با دنیا عوض نمیكردم یه دونه موشو
چه خوش خیالم به فكر اینكه دوباره تو بهم زنگ میزنی شبا تا صبح بیدارم ..
عیب نداره تو این شبا كه واسه ما سخته خواب
تو با خیال راحتت بگیر تخت بخواب
نگران منم نباش و آروم یواش .. چشماتو ببند بودن از ما داغون تراش
كه حالا همه چی رو سپردم به دست فراموشی
خوب میدونم كه حالا با كس دیگه هم آغوشی
اینا رو میبینم و میسازم بازم با غمتو
اینو بدون یه روزی میگیره آهم دامنتو
آخه تا من یادمه تو با راحتی ..منو تنها گذاشتی تو اوج ناراحتی
كاری كردی كه به یه فكر خراب رسیدم .. فكر كثیفمو حتی تا خلاف كشیدم
وقتی میدیدم نیستی اما یادت اینجاست وقتی نمیشد من و تو با هم ما بشیم باز
خاطراتو فراموش میكنم مو به موشو برو با هر كی كه دلت میخواد رو به رو شو
بدون دیگه واسه من مرده كسی كه یه روزی با دنیا عوض نمیكردم یه دونه موشو
هنوزم بوی عطرت چندتا دونه ی مشكی از اون موی لختت
روی تخته .. تختی كسی كه همیشه میشدی روش تو بفلم ولو
تو كه رفتی .. نمیشكوندی اقلا دلو
با زخم زبونت ..
رسم زمونه اینه رابطه هایی كه به هم وصله نمونه
خیلی خوب دیگه همه چی بسه تمومه هر چی خدا بخواد همه چی دسته همونه
ولی بدون تو هم یه كم نه آخرشی
منه ساده رو بگو ساختم با همه چی
نمیخوام سر صحبت الكی هی بی مورد باشه .. اصلا تو خوبی هر چی تو میگی باشه ..
دیگه اسمتم تو زندگیم باشه نحصه
هر بلاییم سرم آوردی ناز شصتت
بهتره اصلا نمونیم با هم ما یه لحظه ..امیدوارم دل تو هم باشه از من خسته
خاطراتو فراموش میكنم مو به موشو برو با هر كی كه دلت میخواد رو به رو شوبدون دیگه واسه من مرده كسی كه یه روزی با دنیا عوض نمیكردم یه دونه موشو
آرمین .. تو ای اف ام
هر کسي سهم خودش را طلبيد
سهم هر کس که رسيد
داغ تر از دل ما بود
ولي نوبت من که رسيد
سهم من يخ زده بود!
سهم من چيست مگر؟
يک پاسخ
پاسخ يک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها
شايد از وسعت آن بود
که بي پاسخ ماند
خداحافظ دلارامم هنوز جان از تو میگیرم
ولی درمانده و خسته دگر از بند و زنجیرم
خداحافظ ولی افسوس که من از زندگی سیرم
که قلبم می تپد اما دارم هر لحظه میمیرم
خداحافظ نگو تا کی که هرگز برنمی گردم
اگرچه چشم غمگینم تو را خواهد ز من هر دم
خداحافظ دل زخمی خداحافظ تن بیمار
خداحافظ غل و زنجیر خداحافظ در و دیوار
خداحافظ همین حالا که مسحورم ز جادویت
همین حالا که زد تیرم کمان ناب ابرویت
خداحافظ پرستو وار به رسم رهگذر این بار
نه شوقی بهر برگشتن نه قول آخرین دیدار....
خواستم ،
سطری بنویسم ازدلتنگی
ولی افسوس،این روزها
هوای حوصله ابریست...
باز دیشب ماه دلتنگ تو بود
ماه و حتی راه دلتنگ تو بود
باز دیشب این دل ویرانه از
دردو رنج و آه دلتنگ تو بود
باز دیشب بال پروازم شکست
گرد غم بر قاب چشمانم نشست
خواستم تا اینکه بگریزم ولی
پای دل را درد هجران تو بست
عشق...عشق...عشق...
چه واژه ي غريبي ....
سرد...بي معنا...خاک خورده...
چه به سرش امد؟ کسي مي داند؟
ان کلمه که به ژرفاي تمام زندگي بود...
حالا ديگر به عنوان يک کلمه هم از ان ياد نمي شود...
چه بايد کرد...سرنوشتش اين بود...
اين که در ويراني ها گم گردد...
اين که ديگر هيچ کس قدرت ادراک ان را نداشته باشد...
اين که او هم تنها باشد...تنهاي تنها...
سرنوشت است...کاري نمي شود کرد...
ما هم سرنوشتي داريم...درست مانند عشق...
روزي تنها...روزي بي معني... و روزي باد مارا خواهد برد
و آن زمان که عاشق مي شوي
و مي داني که عشقي هست
و باور داري کسي که تو را دوست دارد
و در آن شبهاي سرد و يخبندان با تو مي ماند..
در آن لحظات مي فهمي دوست داشتن چقدر زيباست .....
و آن زمان که کسي در فراسوي خيال تو نيست
و تو تنهاي تنها در جاده هاي برهوت زندگي قدم مي زني
تنها اوست که به تو
آرامش خيال مي دهد.....
دوش دلم بار غمت سنگین است ....
دور از تو همیشه قلب من غمگین است ....
آن شب که دلت شکست یادت باشد ....
تاوان شکستن دل من این است
غربت را میان ِ بند بند ِ حرف های صد من یه غاز زیسته ام !
بین ِ یک شهر آدم ِ بهتر از آنهای قدیم
و همیشه دلخوش به صداقت هایی مانده ام که صاحبانشان
را ندیده ام ...
گاه برای رسیدن بی حوصله ام ....
گاه برای راهی شدن !
میــــــــان ِ من و لبخــــــند هایم فــــــاصله میافتد گاهی ،
میــــــــان ِ من و روزگارانم !
می روم ....
می مانم ....
یاد می شوم بعـــــــــضی وقت ها!
و جز فردایی بهتر هیچ نمی خواهم
شاید یقین دارم که حقـــــــم است
شاید باید من هم کمی از سرنوشت انتظـار داشته باشم !
غربت را میان ِ بند بند ِ حرف های صد من یه غاز زیسته ام !
با دوستانی زیادی دور ....
آنقدر که حتی گاهی زیادی غریبه اند ....
زیادی نـــــــــــاشناس ....
زیادی ....
چه بگویم ؟
طاقت نمی آورم لحظه هایی که می خـــواهند مثلا دلسنگ
باشند !
طاقت نمی آورم برای شنیدن ِ صـداهایی که دریغ میشوند،
"شب از جنگل سایه ها میگذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموش میسوخت گفتم:
مسوز اینچنین گرم در خود مسوز
مپیچ اینچنین تلخ بر خود مپیچ
که گر دست بیداد تقدیر کور
تورا می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ!"
رفتی تو
من در تنهایی سوختم
با بار دردها و رنج ها
هنوز فریاد های من
در تمام دنیا پرصداست
بودن باتو....
داستان دیگری از تمام دوستی هاست/داستان دیگری ازجنس دستان من و
داستان دیگری ازجنس نگاه معصومانه تو.............
داستان دیگری ازجنس لبخند خداوند/
مراببخش
ازاینکه دل تنگی هایم راباری بردل کوچک وهمیشه بیقرارت میکنم
میدانی شاید خداوندتراآفریدکه دیگرتاب دیدن هق هق های پنهانی و اشکهای نیمه شبهای مرا نداشت
اما چه باک که قرعه خداوندبه نام تو افتاد.
حرفهایت بارانی است برتمام آتش های دل همیشه صبورم.
نگاه همیشه صمیمت رااز من دریغ مکن.
عاشق نشدی زاهد
دیوانه چه میدانی
بر شعله نرقصیدی
پروانه چه میدانی
پروانه چه میدانی
من مست می عشقم
و ز توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد
میخانه چه میدانی
میخانه چه میدانی
لبریز می غمهام
شد ساغر جان من
من دیدی و بگذشتی
پیمانه چه میدانی
یک سلسله دیوانه
افسون نگاه او
وقتی شب سر می رسه
سیاهی از سر میگیره
قاب هر پنجره عکس
تورو در بر میگیره
این که میزنه به در
تو این نواد رهگذر
توئي نه باد رهگذر
این که رسیده از سفر
مثل هر شب خدا
عطر تو داره هوا
صاحب خانه تویی
خانه کوچک ما
بجز تو عشق را باور نکردم
از آتش رو به خاکستر نکردم
شقایق وار بر آتش نشستم
شقایق را ولی پرپر نکردم
همه جای جهان جان جهانی
زبان ناتوانم را زبانی
کجا باید بدنبالت بگردم
تو هر جای زمینی و زمانی
تو هر جای زمینی و زمانی
مثل هر شب خدا
عطر تو داره هوا
صاحب خانه تویی
خانه کوچک ما
بجز تو عشق را باور نکردم
از آتش رو به خاکستر نکردم
شقایق وار بر آتش نشستم
شقایق را ولی پرپر نکردم
همه جای جهان جان جهانی
زبان ناتوانم را زبانی
کجا باید بدنبالت بگردم
تو هر جای زمینی و زمانی
تو هر جای زمینی و زمانی
مثل هر شب خدا
عطر تو داره هوا
صاحب خانه تویی
خانه کوچک ما
وقتی شب سر می رسه
سیاهی از سر میگیره
قاب هر پنجره عکس
تورو در بر میگیره
عاشق نشدی زاهد
دیوانه چه میدانی
بر شعله نرقصیدی
پروانه چه میدانی
پروانه چه میدانی
من مست می عشقم
و ز توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد
میخانه چه میدانی
میخانه چه میدانی
لبریز می غمهام
شد ساغر جان من
من دیدی و بگذشتی
پیمانه چه میدانی
یک سلسله دیوانه
افسون نگاه او
ای غافل از آن جادو
افسانه چه میدانی
تا چند فریب خلق
با نام مسلمانی
سر بر سر سجاده
می خوردن پنهانی
می خوردن پنهانی
عاشق شو و مستی کن
ترک همه هستی کن
ای بت نپرستیده
بتخانه چه میدانی
تو سنگ سیه بوسی
من چشم سیاهی را
مقصود یکی باشد
بیگانه چه میدانی
تا چند فریب خلق
با نام مسلمانی
سر بر سر سجاده
می خوردن پنهانی
می خوردن پنهانی
روزی که فرو ریزیم
بنیاد تاسف را
دیگر نه تو می مانی
نه ظلم و پریشانی
نه ظلم و پریشانی
بنويس بر ياس كبود
بنويس بر باورِ رود
بنويس از من بنويس
بنويس عاشق يكي بود
بنويس، بنويس، بنويس
آه، قصه بگو
از اين عاشق دور
تو از اين تنهاي صبور
بي تو شكست
چو جام بلور
بنويس بر ياس سپيد
بنويس از عشق و اميد
بنويس ديوانهء تو
به خود از عشق تو رسيد
بنويس، بنويس، بنويس
تو موج غرور
اين دل سنگ صبور
بنويس از آنكه چو اشك
از ديده چكيد
به گونه دويد
بنويس دنياي مني
همهء روياي مني
منم اون بي تابيِ موج
تو هنوز درياي مني
بنويس، بنويس، بنويس
غريبونه شكستم ( شكستم )
من اينجا تك و تنها
دلخسته تريدم
در اين گوشهء دنيا
اي بي خبر از عشق
نداري خبر از من
روزي تو ميايي
نمانده اثر از من
بنويس دنياي مني
همهء روياي مني
منم اون بي تابي موج
تو هنوز درياي مني
بنويس، بنويس، بنويس
بنويس بر ياس كبود
بنويس بر باورِ رود
بنويس از من بنويس
بنويس عاشق يكي بود
بنويس، بنويس، بنويس
بنويس، بنويس، بنويس
بنويس، بنويس
بنويس، بنويس، بنويس
بنويس
بنويس
بنويس
بنويس
برات آخر يه شب نامه نوشتم
که باشي با خبر از سرنوشتم
نوشتم هر چه مي خواهی خطا کن
که من ديگر تو را تنها گذاشتم
نوشتم سرنوشت من چنين بود
نصيب و قسمتم عمری همين بود
خدايا شاهدی می گفتم اما
تو می دانی حقيقت غير از اين بود
جدا از تو دلم
دريای خون بود
همه دنیای من
رنگ خزون بود
تو را ديدم کنار يار ديگه
دل توجای عشق ديگرون بود
نامهربون بود
خيال کردم غمم را چاره کردم
علاج اين دل بيچاره کردم
برات هر روز يکی نامه نوشتم
چو شب اومد تمومش پاره کردم
نمی دونی چه رنجی بی تو بردم
زبس در سینه این دل را فشردم
میاد روزی که بعد از من بدونی
اگه مردم من از عشق تو مردم
رفتی دلم شکـــــستی، این دل شکسته بهتر
پوسیده رشته عشق، از هم گســسته بهتر
مـن انتــــــقام دل را هرگــز نگـــــیرم
ازتـو این رفته راه ناحق، در خون نشسته بهتر
در بزم باده نوشــــان ای غافـــل از دل من
بستی دو چشم و گفتم ، میخانه بسته بهتر
چون لاله های خونین ریزد سرشکم امشب
بر گور عشق دیرین ، گل دسته دسته بهتر
آییـــنه ای است گویـــا این چهـــره غمیـنم
تا راز دل نـــــدانی، در هم شکســــته بهتر
فرســـوده بنـــد الـفت،با صـــد گره نیـــرزد
پیمان ســست و بیجا ،ای گل نبســته بهتر
گر یادگـــــار باید از عشـــق خانـــه سوزی
داغی"هما" به سینه، جانی که خسته بهتر
رفتی دلم شکـــــستی، این دل شکسته بهتر پوسیده رشته عشق، از هم گســسته بهتر
مـن انتــــــقام دل را هرگــز نگـــــیرم ازتـو این رفته راه ناحق، در خون نشسته بهتر
در بزم باده نوشــــان ای غافـــل از دل من بستی دو چشم و گفتم ، میخانه بسته بهتر
چون لاله های خونین ریزد سرشکم امشب بر گور عشق دیرین ، گل دسته دسته بهتر
آییـــنه ای است گویـــا این چهـــره غمیـنم تا راز دل نـــــدانی، در هم شکســــته بهتر
فرســـوده بنـــد الـفت،با صـــد گره نیـــرزد پیمان ســست و بیجا ،ای گل نبســته بهتر
گر یادگـــــار باید از عشـــق خانـــه سوزی داغی"هما" به سینه، جانی که خسته بهتر
می دانم که دلت جای آدم ها نیست
آن حجم وسیع جای ما کم ها نیست
باور دارم که اوج پروانه خداست
در غربت فلسفیش این غم ها نیست
دریاب نهنگ خویش را در خشکی
آن لحظه ی قهر با من این دم ها نیست
در موج و تلاطمی که چشمت دارد
جا برای مثنوی و معجم ها نیست
کم مانده که از دوری تو پاره شود
این بند دلی که بند همدم ها نیست
بی بودن تو ندارم امید با هیچ
با بودن تو غم از ندارم ها نیست
گفتم همه عشق باز هم می دانم
آن حجم وسیع جای ما کم ها نیست
تمام روز جلوی آینه بود
با تمام لب ها . . . لب خندها
تمام دل شوره ها . . . شورها
. . . و با تمام زنانگی ها . . . رفت
به مرد رویای اش بگوید
قد تمام آینه ها دوستش دارد . . . !
بعد . . .
تمام شب را کنار آینه گریست
تمام شب را . . .
__________________
تمام حرف دلم این است ؛
من عشق را به نام تو آغاز کردم،
هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا !!!
نگاهت را می تکانی از خاطره هایت
سر میخورم به شب احساس تو
لبهایت به وسوسه های بوسه پشت میکنند
من اما همچنان
برای آمدن دیروزمان دست تکان میدهم!
عقربه های ساعت دلشان برای هم تنگ شده
پیش از انکه به هم برسند خوابشان میبرد
من هنوز رسیدنت را لحظه شماری میکنم
و نبض سر و دست با هم نمیزنند
باور نمیکنی
بیا عشقمان را عوض کنیم
طنین وحشت مرگم بدون تو بردار
شبیه حالت عصیان باد بر آوار
شکسته طاقت بر جای بودنم امشب
خراب خاطره هایت نشسته ام بیدار
غروب های جدایی شبیه یک عادت
نمیشود که بمانی به خاطرم اینبار
سکوت حاشیه دارم عذاب لبریز است
منم چو ساعت جامانده خسته از تکرار
تو را به ساحت این بغز های نشکفته
نمیشود که بپرسی تو حال من یکبار
بیا گلم و رگم را بزن ولی هرگز
مرا به حال خودم این چنین دمی مگذار
ببین که خسته غریبانه ام و دریابم
میان این همه دشمن مرا نکن انکار
تمام نیتم امشب هوای بودن توست
بیا که قبله ی حاجات دل شدی انگار
ديگه به نبودت عادت كرده بودم
خو دمو با خيالت راحت كرده بودم
دو باره زد به سرم شعر دلتنگي بگم
براي دل خو دم شعر غريبي رو بگم
گو نمو تر بكنم شوق اشكا مو ببينم
او مدي دلتنگي ها همه رفتن
شوق وصال و جا گذاشتن
تا او مدم با آغوشت جون بگيرم
خيال تازه اي رو پيش چشماي تو ديدم
دوباره نوا زشو دوست داشتنو عاشقي
سر كار گذاشتن دل تو شب ها ي بي قراري
دو باره لحظه ناب رسيدن
دو باره تشنه ي شوق بو سيدين
چه خيال ساده و خوبي
پيش چشما ي تو بودن و دل فريبي
از من مخواه از قفس بدرآیم
وقتی هنوز دل مطمئنی نیست،
اعتمادی هم نیست.
بگذار همچنان در پیله خود بمانم؛
وقتی یار همدلی نیست،
بگذار بالها بسته بماند .....
در زیر سایه سار کهن سالی غروب عمر
نفرین من گرفت دامن تقدیر و سرنوشت
خود را
به دست ضجه ی باران سپرده بود
باور نمی کنم
که تماشای کوچه ها
یک حجم سنگ و ماسه و سیمان سبز نیست
حالا غروب هم به تماشای کوچه هاست
باران صدای بی کسی و غربت خداست
در کوچه های سنگی و سیمانی زمین
فکر خدا چه قدر بی سر و صداست
چه می گذشت بر سر من با شروع این فریاد
جوانی از سر من رفت با هزاران یاد
به گوشه ای نشسته ام از دست این تقدیر
سرم به سینه ی دیوار این خراب آباد
اصلا نگاهم رو نمیبینی
صدایت نمیزنم.............زیرا
اشک های من برای تو بی فایده است
فقط میخندم ......چون تو
در هر صورت میگویی من دیوانه ام
در این خاموشی راه
چراغ امیدم را دزدیدند
از که بخواهم نور را؟
در زمین پیدایش نیست
دراین هستی پر فریب
قلبم را شکستند
از که بخواهم مرهم را؟
مرا هیچ کس نیاز نیست
... ایمان...
وجودم را نورانی کرد و
زخم هایم را مرهم نهاد
به راستی هیچ کس
مانند خدا نیست...
بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
دنیا را ببین...
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکس نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
بچه که بودیم اگه با کسی
دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم...
هیچ کس نمی فهمد ....
کوچيک تر که بودم فکر مي کردم
بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه
چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم
تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم
تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!
آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد
حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند
همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت
خدا دلش از دست آدما گرفته..
خواستم بگویم که کیستم…
دیدمنگفتن بهتراست !!!
چه سود،آنکه با من نمی ماند!
همان بهتر که مرا نشناسد...
آنکس که می ماند ، خود ،مرا خواهد شناخت
مي نويسم براي تو
براي تو كه در تنهاييهايم درخشيدي و تو كه در نا اميدي هايم لبخند را بر لبانم نقش بستي/
تو كه فرشته نجات احساسم بودي
ديروز تو را ديدم امروز تو را شناختم و فردا تو را از دست خواهم داد
اما در اين مهلت اندك با تو بودن دوستت داشتم و دارم
اما تو چه زود بار سفر بستي و عاشقانه آخرين نگاهت را هديه چشمان اشكبارم كردي
هيچگاه آخرين نگاهت را از ياد نخواهم بردكه در آن سكوت مبهم هزاران حديث آشنا را ديدم
هيچگاه آخرين لحظه را از ياد نخواهم برد
هيچگاه آخرين لحظه را از ياد نخواهم برد
هیچگاه ...............
هنوز هم
میان ِ تلاشت برای گم کردن ِ راهم
پی ِ بالهای پروانه می گردم
مبادا،
برای پریدن ، قرض گرفته باشی...
حالا انگار پروانه ای برایم ساخته ای
تا نشانم دهی.
بگویی نگاه کن،پروانه ام را ببین....
زیباست، و من بازی ِ رنگ هایش را
دوست می دارم..
به گمانت باورم می شود ،
پی اش دویده ای؟!
تمام ِ تکه های شکسته غرورم را هم
که جمع می کنم
باز، کم می آورم نشان ِ نگاه ِ معصومت را
حالا بگو برایم
خسته کدام راه نرفته ای
که قدم هایم را می شکنی؟!...
آن روز با تو بودم
امروز بي توام
آن روز كه با تو بودم
بي تو بودم
امروز كه بي توام
با توام
لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است