پس می زنم لحظه ها را
تا برسم به بلندای اغوش ارامش بخش تو
که در اغوشم بگیری و من
دنیایم را ببارزم در پس عطر تنت
نمایش نسخه قابل چاپ
پس می زنم لحظه ها را
تا برسم به بلندای اغوش ارامش بخش تو
که در اغوشم بگیری و من
دنیایم را ببارزم در پس عطر تنت
دست در دست او
صحنه می رقصد
در مقابل چشمانم
لبخند می زنی
سست می شوم
او را در اغوش میگیری
نفسم به شماره می افتد
تو
او
من
مرز عشق این روزها شباهت زیادی با آدامس داره :
اول شیرین و لذت بخش
بعد دوست داشتنی
بعد بی مزه و تکراری
و در آخر هم دور انداختنی!!
حوصله ات که سر می رود ؛
با دلـــــــــــــم بازی نکن ،
من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کرده ام ... !!!
تلــختر از خود جدايي هـآ
آنجايي است كه بعدها اون دونفر
هي بايد وانمـود كنند كه چيزي بين شان نبــوده
كه هيچ اتفاقي نيفتاده
كه از هم ديگر هيچ خاطره اي ندارند...
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد
و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد
کـه روزی مـی گفت
تنهــــایـت نمــی گــذارم !!
توی ایـن چـنـد سالِ عمـرم یه چـیز ُ خـ ـوب فهمیـدم ؛
گـُذر ِ زَمـان هیچ چیز ُ حـَل نمیکنه . . .
ماست مالـ ـی میکُـنه !
سخت است میدانی....
اینهمه دل در دنیا هست،
که هیچ کدام برایم تنگ نمی شود
ﺧِـﯿﻠـــﯽ ﺣـَـﺮﻑ ﺍَﺳــﺖ
ﮐـِـﻪ ﺗـــُــﻮ ﻫـَـﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﮔـَـﻠـویـَـﺖ . . .
ﺧــﺎﺭﯼ ﮐـُــﺸـﻨـﺪﻩ ﺍِﺣـﺴـﺎﺱ ﮐـُـﻨـﯽ . . . !!!
ﺑـَـﺮﺍﯼِ ﮐـَﺴﯽ ﮐـِـﻪ " ﺑــِﺪﺍﻧــﯽ "
ﺣـﺘـﯽ ﯾـکـبـاﺭ ﺩﺭ ﻋـُـﻤـﺮَﺵ ﺑــِﺨــﺎﻃــﺮِ ﺗــُـﻮ . . .
" ﺑـُـﻐـــﺾ " ﻫـَـﻢ ﻧــَـﮑـَﺮﺩﻩ ﺍَﺳــﺖ !!!
کاش دهخدا می دانست
دلتنگی ... اشک .... فاصله .... بی وفایی....
تعریفش فقط دو حرف است
"تـــو"