بن بستِ زندگی جائیست که؛
نه حقِ دوست داشتن داری و نه توانِ فراموشی ...!
نمایش نسخه قابل چاپ
بن بستِ زندگی جائیست که؛
نه حقِ دوست داشتن داری و نه توانِ فراموشی ...!
میرسد روزی که بی من روزها رو سر کنی میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
میرسد روزی که تنها در کنار عکس من نامه های کهنه ام را مو به مو ازبرکنی
تنهایی ام را تنگ در آغوش گرفته ام ...
ولی دیگر نای بلند شدن ندارم !!
نمی دانم من پیر شدم یا او زیادی سنگین ...
حرف ِ تو که می شود ...
من ،
چقدر ناشیانه
ادعای ِ بی تفاوتی میکنم !
ﺁﺩﻣﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘــﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨــﺖ ﻧﯿﺴﺘـﻦﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘـــﯽ ﺑﻬﺸـــﻮﻥ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﻩ ...
ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺑﺪﺑﺨـــﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﯾﮕــﺮﺍﻥ
تاریخ آمدنت را به یاد دارم
اما تاریخ رفتنت را هزار بار خط زده ام
تا فراموش کنم از تو دور مانده ام ...
http://www.senatorha.com/forum/image...2011/11/21.pngســـوم
هفتــــم
چهلـــم
ســـــال . . .
چنـــد ســــال دیگــــر
بایــــد عــــزادار نبـــودن هایـــــت باشــــــم ... ؟
عزیزم…
شما روی پاهات نمی تونــــی وایسی
چه برسه به حرفات…
من این کافه ها رو قبول ندارم !!
بدون سیگاری که دودم کند...
بدون عرقی که سگم کند...
با چای و قهوه و نسکافه ، چطور فراموشت کنم ...!!!؟
این روزها دلم بهونه گیر شده
دلم بهونه تو را میگیرد
مدام زیر لب نامت را صدا میزند
میگویی با این دل چه کنم؟!!
که بی تاب ست و
دلتنگی میکند...!!
بهونه دلم...
من روی دلم تمام تو را حک کرده ام
.
.
.
بهونه گیر...
امشب دیوانگى در من بالا زده
نه سکوت ، نه موسیقى ، نه حتى سیگار
;هیچ چیز و هیچ چیز این دیوانگى را تسکین نمى دهد
جز حضورت