آنقدر صدایت زدم دیگر گوشهایم نمی شنوند و دیگر لبانم تاب گفتنت را ندارند بیاو گلی بر مزارم بگذار
پرستوی من تویی
می آیی بهار میشوم
می روی پاییز می شوم
عادت کوچ را فراموش کن
بیا و نرو
بیا و به من کوچ کن و
فصل مرا بهار باش تا همیشه ............
نمایش نسخه قابل چاپ
آنقدر صدایت زدم دیگر گوشهایم نمی شنوند و دیگر لبانم تاب گفتنت را ندارند بیاو گلی بر مزارم بگذار
پرستوی من تویی
می آیی بهار میشوم
می روی پاییز می شوم
عادت کوچ را فراموش کن
بیا و نرو
بیا و به من کوچ کن و
فصل مرا بهار باش تا همیشه ............
تنهایی یعنی ذهنم پر از تو، خالی از دیگران است
اما....
کنارم خالی از تو، پر از دیگران است
شبیه مه شده بودی ...
نه میشد در آغوشت گرفت و نه آن سوی تو را دید...
تنها میشد در تو گم شد..................گم شدم
بعضی وقتا ها... بعضی ها... بی صدا از زندگیت می روند!
بی خداحافظی، با پای برهنه
روی نوک پا، پاورچین پاورچین...تا مبادا صدای تق تق کفش هایشان آگاهت کند از رفتنشان
واین نهایت نامردیست
نروکه دلم طاقت نمی اورد
פֿـבایـآ وقــتـے בلت مـے گـیره چیڪار میکنـے...
میرے یـﮧ گوشـﮧ مـے شینـے....
هـے با نگـآت بازے مـے ڪنـے ڪـﮧ...
یـاבت برـﮧ مـے פֿـواستـے گـریـﮧ ڪنـے...؟!
یـﮧ لیواלּ آب مـے خـورے ڪﮧ ...
همـﮧ بغضـاتـو قـورت بـבے...؟!
انـوقت یـآבت میـآد خــבایـے و بـایـב تنهـا باشـے...؟
פֿـבاجـوלּ לּـمیــבونـے...
ایـלּ روزا چقــد פֿـבا بوבمــ
خُـ ♥ ـدایــــــا
اندڪی نفهمے عطا ڪن ڪــہ راحت زنـدگـے ڪـــــنم …
مُردم از بس فهمےـدم و به روی خودم نیاوردم …
گاهے
یڪ "دوست" ڪارے مےڪنه
ڪــہ
دلت بدجورے واسه "دشمنت" تنگ مےشه ...!
گفت دهانت بوی شیر میدهد و مراتنها گذاشت ورفت....
به او بگویید حالا بوی دروغ میدهد حالا برگرد.....
خدایا
یه چیزی بگم ولی دلگیر نشو
به خودت قسم دنیات ته نامردیه.....
اگه کــــسی ازم پرسید:
یارتـــ چگونه بود؟
میگــــــــــم:نامرد نبود،تا آخــــرش بود،
اما قسمتــــــــــــ نبود...
وقتی سگ ها در بیابان از گرگ ها رشوه می گیرند
ومترسگ ها با کلاغ ها تبانی میکنند
چه انتظار پوچی است وفا از انسان ها......
دوست داشتن هایت همه دروغ بود .....!!!!
درست مثل امضای پای نا مه هایت که میگفتی
خون است اما طعم اب انار میدهد....
http://www.senatorha.com/forum/image...2011/11/21.pngعادت این قبیله است...!
دور آتشی که تو میسوزی می رقصند.