من به آمار زمین مشکوکم تو چطور؟اگر این سطح پر از آدمهاستپس چرا این همه دلها تنهاست؟بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیستچه کسی تنها نیست؟ همه از هم دورندهمه در جمع ولی تنهاینــدمن که در تردیدم تو چطور؟نکند هیچکسی اینجا نیست……
نمایش نسخه قابل چاپ
من به آمار زمین مشکوکم تو چطور؟اگر این سطح پر از آدمهاستپس چرا این همه دلها تنهاست؟بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیستچه کسی تنها نیست؟ همه از هم دورندهمه در جمع ولی تنهاینــدمن که در تردیدم تو چطور؟نکند هیچکسی اینجا نیست……
اید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم ،می شود آرام تلقین می کنم با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم ... ... شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین خود را برای درک این، صد بار تحسین می کنم از جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود وقتی عروسی می کند، این می کنم آن می کنم خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم یا می برم ، یا باز هم نقش شکستی تلخ را در خاطرات تلخ خود با رنج آذین می کنم حالا نه تو مال منی،نه خواستی سهم تو بشوم این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم
چه طولانی و بی انتهاست!دیگر حتی پرندگان هم میل به پرواز در این آسمان را ندارندمرا با تنهایی خود تنها بگذار ای مونس تنهاییماما بگذار که به یاد آرم چگونه از نیستی، بودن و از اوج بودن قهقرای زوال را به من آموختی..........تو هم تنهایم بگذار و برو......................
جدائی یعنیفاصله من و سرابهر چه میرم به او نمیرسم و هر چه مینگرم تشنه تر میشوم تنهائی یعنی نشستن در کنار کسی کههیچوقت در کنارت نیست ومن همان همسفر تنهایم رهائی یعنیپر پرواز
باز تنهای تنها گوشه ی کلبه ی تاریکم زانوی غم بغل کردم و می گریم و تو نیستی باز در کنارم، دست هایت کجاست آن دست های مهربانت کجاست تا اشک های بی کسی ام را عاشقانه پاک کند ، کجاست تا وجود تنهایم را امنیت بخشد چشمانت کجاست؟ تا با آن شعله های گرمش سرمای زمستان غم را نابود کند محتاجم به تو! می دانی؟ دست هایم بی دست تو چه کنند؟ مگر نمی گفتی تو فاصله بین انگشتان انسان را خدا گذاشته تا با انگشتان یک عاشق پر شود پس دستهایم تنهاست! می دانی؟ در دنیای تنهاییم چه کنم بی تو!! بی پناه!! چه کنم در این شهر پر از ظالم که عاشق می کشند بی تو چه کنم از تو تنها آوای امنت را سرمایه دارم!آه ای روزگار بی رحم آوای عشقم را نگیر از من! دلیل زنده بودنم را جدا نکن از من به یادم باش تنها سر پناهم! بگذار قاصدک ها برایم پیغام بیاورند مرا یاد میکنی هر دم! به یادم باش ...
نوبت من شده بودکه معلم پرسید صرف کن رفتن را و شروع کردم من رفتم ...، رفتی..... ، رفت .......... ،و سکوتی سرسخت همه جا را پر کرد سردی ِ احساسش فاصله را رو کرد آری رفتی ... رفت و من اکنون تنها مانده ام در اینجا شادی ام غارت شد من شکستم در خود سهم من غربت شد من دچارش بودم بغض یک عادت شد خاطرات سبزش روی قلبم حک شد رفت و در شکوه شب با خدا تنها شد و حضورش در من آسمانی تر شد اشک من جاری شد صرف ِ فعل ِ رفتن بین غم ها گم شدو معلم آرام اشک را شد همگامنزدیکتر آمدروی دفترم نوشت: تلخ ترین فعل جهان رفتن شد
*دلتنگی های خاکستری ام را روی کاغذ سفید می نویسم.کاغذ خاکستری می شود و دلتنگی هایم پاک... * کوله بار دل نگرانی هایم را به دست باد می سپارم و نگاهم را نگران و مشتاق به آسمان لاجوردی می دوزم.انگار برای پرواز کمی دیر است... * ای دلخوش های کوچک و ساده ی زندگی، مرا احاطه کنید و در حصار خوشبختی پناه دهید... * تو آمدی از دورهای دور.مثل سایه ای که نور را در می نوردد.مثل نوری که بر سایه پیروز می شود.تو آمدی و لحظه هایم پر از عطر باران شد و رنگ تردید... * آرزوهایم چه ساده رنگ می بازند... * میان عبور لحظه های مات و دلتنگ،کسی است که پشت دریچه های ندیدن،نرفتن و نشنیدن جا مانده است...لمس کن کلماتي را که برايت مي نويسم تا بخواني و بفهمي چقدر جايت خاليست ... تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ... لمس کن نوشته هايي را که لمس ناشدنيست و عريان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ مي چکد لمس کن گونه هايم را که خيس اشک است و پُر شيار ... لمس کن لحظه هايم را ... تويي که مي داني من چگونه عاشقت هستم لمس کن اين با تو نبودن ها را لمس کن ... هميشه عاشقت ميمانم دوستت دارم اي بهترين بهانه امدلم را سخت مي شكني و آسان عذر مي خواهي ... عادلانه نيست....
من هنوز منتظرم... ......هنوز نیا مده است...و من باز هم منتظرمومنتظر خواهم ماند...تابیایی..به همراه یک هدیه تا خستگی ام را بکاههعزیزم تنها برایم یک لبخند هدیه آور...که مطهلق به خودم باشدمن همچنان در انتظارتمعزیزم لطفا زود بیا..من خستم...
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
دلتنگتر از همه دلتنگی ها گوشه ای می نشینم و حسرت ها را می شمارم و باختن ها را و صدای شکستن ها را... نمی دانم من کدام امید را ناامید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگم.
روز تنهایی من... روز نیلوفری یاد تو بودیاد لبخند نگاهت ... یاد رویایی آغوش تو بود روز تنهایی من... چهره سرد زمین یخ زده بود گره مردمك چشم تو باز به نگاه شب تنهاییمان زل زده بود روز تنهایی وغم.! قدر دلتنگی من... آســـمان پــیدا بود ..... ... آخرین قطره اشكت ... روی بیراهه ی ذهنم لغزید یـــــــــاد بــــــاد.... یاد خاكستری بغض قدیمی كه در آغوش نگاه تو شكست یادی از رنگ فراق رنگی از...داد ســــكـوت!!!..... ... اشك من جاری شد... جای تو خالی بود جـــــــــای تـــــــــو ... عكس تو درطاقچه ی كوچك قلبم خندید شعر دلتنگی من سخت گریست ..... ... روز تنهایی من... بـــی تـــــــــــــو گذشت... بــــی تـــــــــو نوشت... بــــی تو شكست...
صد حرف و یک جواب....مهم نیست... بگذریمخوابت شده عذاب؟ ....مهم نیست... بگذریمسنگین شده تمام دل من قبول کنرفت آن زمان ناب....مهم نیست... بگذریموقتی جواب نمیدهد آن قصه های توـ ماهی و صید از آب...مهم نیست... بگذریمدیشب به گوش سجده زدم حرفهای تلخ((تا کی مرا عذاب؟!...))....مهم نیست..بگذریممن در تمام زندگیم صبر کرده امکو اجر بی حساب؟؟!...مهم نیست...بگذریمدیگر نه راه پیش و نه پس مانده بر دلمپلها دوسو خراب....مهم نیست...بگذریمخندیده ام به ریش دلم با صدای توآن شور و آب و تاب...مهم نیست بگذریمگاهی برای سادگی ام گریه میکنماز پشت این نقاب...مهم نیست...بگذریم...صد حرف و یک جواب....مهم نیست... بگذریمخوابت شده عذاب؟ ....مهم نیست... بگذریمسنگین شده تمام دل من قبول کنرفت آن زمان ناب....مهم نیست... بگذریموقتی جواب نمیدهد آن قصه های توـ ماهی و صید از آب...مهم نیست... بگذریمدیشب به گوش سجده زدم حرفهای تلخ((تا کی مرا عذاب؟!...))....مهم نیست..بگذریممن در تمام زندگیم صبر کرده امکو اجر بی حساب؟؟!...مهم نیست...بگذریمدیگر نه راه پیش و نه پس مانده بر دلمپلها دوسو خراب....مهم نیست...بگذریمخندیده ام به ریش دلم با صدای توآن شور و آب و تاب...مهم نیست بگذریمگاهی برای سادگی ام گریه میکنماز پشت این نقاب...مهم نیست...بگذریم...
در كلبه كوچك قلبم ،برايت، مركبي از غرور و محبت مهيا مي كنم تا تكسوار درياي بي انتهاي عشقم گردي .اگر رفتي و مقصد گمشده را نيافتي تو را به خدا سوگند مي دهم به كلبه كوچك قلبم بازگردي ! چشم به راه توام ..
ما مردمی هستیم که بزرگترین افتخارمان دیدن برخورد سر نزدیکانمون به سنگه.. چون از گفتن جمله" دیدی حق با من بود " لذت میبریم
صبح مي شود و باز كودكي بهانه گير خستگي، ملال، غم، نان وچايي وپنير چشم را نميشود روي صبح وا كني صبح چادري بسر،رفته پشت نان و شير صبح رخت هاي چرك، صبح كوه ظرف ها در اتاق كوچكي،بازميشوي اسير در خودت فشرده اي ابرهاي تيره را صبح تازه ات بخير...آسمان دور و دير نه به دست و پا زدن دل رها نمي شود يا پرنده شو بپر! يا به خانه خو بگير صبح، سيب صبح گل از دقيقه ها بچين پيش از آنكه بسپري ، دل به خاك ناگزير از گلوي خسته ام، زندگي غزل بخوان زير دست و پاي غم اي ترانگي نمير!
تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظهها جاری است چگونه عکس تو در برق شیشهها پیداست چگونه جای تو در جان
یك سبد پر ز ستاره با ماستروی یك سفره احساس كه بین من و تو پیداستقلب من سخت اسیر احساسعشق توقطره اشكی استكه از گوشه چشمت پیداستروح تو یك گل سرخ تنهاستحس من چون یك موج در تب و تاب دریاستدستم از دوری دستت تنهاستچشم تو رنگ قشنگی استكه در برگ درختان پیداست.
شب فرا می رسد با سكوتی سرد باز فكرم به سوی تو است ای مردكی به سوی من می آیی نمی دانم این شده است برای من غصه و یك درد
چگونه بی تو سر كنمچگونه شب سحر كنمبدون تو چه آسمان حرام گشته بر دلم بدون تو چه آسمان خراب گشته بر سرمبدون تو یه ماهی بدون تنگبدون تو سكوت مرده ای خموشبدون تو ستاره ای بی فروغبدون تو پرنده ای شكسته بالبدون تو شبم - شبی كه ندارد او سحربدون تو غروب غم گرفته ام بدون تو یه ابر تكه پاره امبدون تو...نمی كنم بدون تو زندگی بدون هیچ معطلی
امیدم باش َامید آخرینم باشو نوشدارو برایم باشبرای این دل ریشم تو مرحم باشتو با مهرت عزیزم باشتو عشقم باشتو تنها در كنارم باشولیكن تا دم اخركنارم باش كنارم باش
میتوانند! بعضیها خواب بعضیها خلاصه بعضیها شاعرند میتوانند! شب را میشناسند به اسم، به استعاره آسمان را میشناسند به ترانه، به تشبیه تو را میشناسند به خواب، به خلاصه ... اما من نمیتوانم ای تو تمامهی من! من نمیتوانم! پس کی به خواب خواهم رفت کی خلاصه خواهم شد کی شاعرِ تمام، ترانه، تشبیه؟ میگویند سنگ هم گاهی به آرامشِ ستاره حسادت میکند، به من چه! من اگر ترانهخوانِ گریههای تو نباشم هرگز از الفبای این همه سادگی به بینیازیِ هفتآسمانِ پردهنشین نخواهم رسید. ببین چه کوچک است این کلمه، این حروف چگونه میشود تنها یکی واژه به جای تو از خوابِ توبا و ترانه چید؟ هی مولودِ بیعَقدِ آب و التماسِ علف! من از بسیاریِ این همه باران تشنگیها آموختهام که دیگر دستم بیپیاله دلم نهاده کلماتم این همه بیپردهاند. راستش را بخواهی عشق همین است، ورنه پروردگارِ شوخِ شاعران این همه آفرینش تو را تا شکستنِ من
هر که عاشق شد منت از صد يار می بايد کشيدبهر يک گل منت از صد خار می بايد کشيدمن به مرگم راضيم اما نمی آيد اجلبخت بد بين از اجل هم ناز می بايد کشيد
اي كسانيكه مأمور دفن من هستيد...هرگاه كه من مُردم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند كه جز سياهي در دنيا، چيزي نديدهام. چشمانم، چشمانمرا باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم. دهانم، دهانمرا باز بگذاريد تا باور كند كه هنوز، ناگفتنيها دارم. دستانم، دستانمرا باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي باخود نخواهم برد. در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد آنگاه، صليبي از يخ بر سر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد، آب گشته، بر خاکم بگريد شما نگرييد ديگران نگريند هيچكس نماند.همه برويد تنها بودم ميخواهم تنها بمانم
حماسهای است كه میآید این صدا از كیست صدای كیست؟ اگر این صدا صدای تو نیست حماسهای است كه میدانم و نمیدانم كه در صدای تو این دُرِد, ته نشسته چیست غم تو چیست كه گویی پریچهای غمگین تمام غم خود را در این ترانه گریست تو از تمام دهانهای شهر میخوانی صدا یكی است اگر حنجره هزار و یكیست به وقت خواندن تو هر ستاره چشمی بود كه در سماع ترا صوفیانه مینگریست تو خون گرم منی ای صدای جاری دوست من از تو زندهام ای رود پر ترانه مایست به ذره ذره من انعكاس مییابی كه در تسلسل خود تا همیشه خواهی زیست
او که در چشمم شکست گوئیا قلبم شکست او که بار هجر بست درب قلبم را به هر بیگانه بست او که ازدستم برفت ریشه ام بر باد رفت او که از عشقم گسست بند نافم را ز مامِ جان گسست او که از کویم گریخت جام نوشینم ز کف افتاد و ریخت او که دست از من کشید آن همای دلفریب از شانه هایم پر کشید او که دل از من برید داس محنت ریشه هایم را برید سینه ام از هم درید لابه های جانخراشم ناشنید اشکهای سینه سوزم را ندید گاهِ آخر سر رسید گاهِ آخر سر رسید
جایی در همین اطراف یک نفر گندیده و بوی عفن پیکرش با گندابِ ذهن ساکنش چه آشوبی در دلم می اندازد می خواهم بالا بیاورم مذاب ترشیدهٔ دل جوشانم را روی پیراهن زنانهٔ دو گانگی اش جایی در همین اطراف یک نفر گندیده هم او که فریب را به سر انگشتانش می چرخاند تاذهن باکره ای را بی عفت کند، روی تختخوابِ مستعمرهٔ ریا. جایی در همین اطراف یک نفر گندیده . . .
در شبان غم تنهايی خويش عابد چشم سخنگوی توام من در اين تاريکی من در اين تيره شب جانفرسا زائر ظلمت گيسوی توام. گيسوان تو پريشانتر از انديشه من گيسوان تو شب بی پايان جنگل عطرآلود. شکن گيسوی تو موج دريای خيال. کاش با زورق انديشه شبی از شط گيسوی مواج تو ، من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم. کاش بر اين شط مواج سياه همه عمر سفر می کردم. چشم من ، چشمه زاينده اشک ، گونه ام بستر رود . کاشکی همچو حبابی بر آب ، در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود . شب تهی از مهتاب ، شب تهی از اختر ابر خاکستری بی باران پوشانده ، آسمان را يکسر . ابر خاکستری بی باران دلگير است و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس ! سخت دلگير تر است. شوق باز آمدن سوی تو ام هست ، اما ، تلخی سرد کدورت در تو پای پوينده راهم بسته ابر خاکستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته . وای ، باران باران شيشه پنجره را باران شست از دل من اما ، چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای ، باران ، باران ، پر مرغان نگاهم را شست . خواب رويای فراموشی هاست! خواب را در يابم که در آن دولت خاموشی هاست. من شکوفايی گلهای اميدم را در رويا ها می بينم ، و ندايی که به من می گويد : " گر چه شب تاريک است دل قوی دار ، سحر نزدیک است... دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بيند . مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چيند آسمان ها آبی، - پر مرغان صداقت آبی ست- ديده در آينه صبح تو را می بيند آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا در پی گمشده خود به کجا بشتابم ؟ مرغ آبی اينجاست. در خود آن گمشده را دريابم
تو رفتی و من بار دگر تنها شدم این بار تنهاتر از همیشه این بار دلم را هم همراه خود بردی دگر حتی همدمی هم ندارم حتی دلم را هم ندارم تا به حرفهایش گوش دهم دگر هیچ چیز ندارم
زمان زمانه مرگ است و من نمیدانم چگونه در دل این قرن زنده می مانم صدای قلب مرا حرف کفر میخوانند چه تهمتی به تپش خوردسخت حیرانم چقدر خسته ام ازدست عاقلان بزرگ که فکر فاسد آنها گرفته دامانم برای آنکه نبینند حرف فردا را به شعر دیشبییم کرده اند ویرانم هزار مهر به لبهای دل زدند ولی منم که نغمه دل را هنوز میخوانم منی که این دل شاعر نشان و پاکم را به جرم کافری از پیش خود نمی رانم زمان تهمت و مرگ است؟؟خوب میدانم ولی هنوز در این قرن زنده می مانم
من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنهاتراز ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را
گاهی از غصّه ی یک فاجعه دلگیر ترم گاهی از گریه ی پاییز سرازیر ترم خسته ام خسته تر از دغدغه های شب و روز از سفید عبث موی دلم پیر ترم کارم از غصه ی بی پایه و ناچیز گذشت گاهی از آه فلک نیز فرا گیرترم دزد دوران نفس تازه ی دل برده کنون از صدای بم یک بغض نهان زیر ترم بخت از زودترین لحظه به من پشت نمود من به اجبار قضا از همگان دیر ترم خاک خشکیده شده قلب من اما در چشم دائم از سیلی و بی مهری تقدیر، ترم
در سكوت سردت، يخ زده گام نفسهاي من بي حاصل كه تو را داد زنم كه به فرياد رسي بشو اي همدم بي معوايم كه مرا نيست كسي، نبود هم نفسي تا كه شايد روزي تو به دادم برسي بشو اي مونس تنهايي بي پايانم... كه من بي تو تنهايم...
دو سال است که می دانم بی قراری چیست درد چیست مهربانی چیست دو سال است که می دانم آواز چیست راز چیست .... چشمهای تو شناسنامه مرا عوض کردند امروز من دو ساله می شوم ....
از سایه سایه های شب، همیشه می گریختم از دوری تو همنفس، بغض دوباره می شومناجی شام شوکران، با دل عاشقم بمانبه حرمت حضور تو، چون تو یگانه می شومخانه به خانه دیدمت، همچو فسانه دیدمت با تو ستاره می شوم، با تو ستاره می شوم
از وقتی که نیستی، خدا می داند
چقدر آب به صورتم پاشیدم...
!...لعنتی...!
این کابوس اینقدر واقعی ست،
که از خواب بیدار نمیشوم!!
شازده! بوی "ماندگی" وقتی همه ی هیکلت را بزند،
و هوایت هی "ابر پاره" خط خطی کند،
من هم سطل ماست را از مادر قرض میگیرم،
تا ماست مالی کنم،
هم تو را، هم ابرها را؛
...
و این گونه قصه ختم به خیر میشود...!
رفته اند! نیستند!
دلم،
صبر و قرارم،
دستانت،
نگاهت،...
هوش از سرم!
بیاورشان!
منتظرم...
وعده ی سکوت در تنهایی دادی؛ اکنون که در تنهایی ام،
از هجوم حرفهای نگفته کر میشوم...
چنگ بزن مرگِ تن! تار بتن بر تنم!
خستهام از بس قفس میدَرَم و میتنم
خستهام از بس نفس... خستهام از بس هوس...
اين چه هوايیست پس؟! بال در آن میزنم
چنگ بزن! پا بكوب! كودك شو! گريه كن!
دستِ طلب پس مكش، مرگ من، از دامنم
خطها را نقطه كن! خاك پرستم بخواه!
كلّ مرا جزء كن! بت شدهام، بشكنم!
كم كن از اين انتظار! اين همه سال احتضار!
ثانيهای ممتد است لحظۀ جان كندنم
بال مرا پس بده، رشد مرا پس بگیر
برگردان سوی او باز از آن روزنم
عريان کن تا به جز خاک نبینی مرا
بوسه بزن تا شود باغچه پيراهنم
قسم به مهتاب كه عكس رخ اوست...
عزیز دل.....
گفتم كه هیچگاه اشكهایم را نمی بینی
مگر در شادیهای بزرگ و غم های بزرگ.....
خودت برایم خواندی...
نگذار در لحظاتی از زندگی به خاطر كوچك ترین
چیزها كه بزرگ جلوه میكند اشك در چشمانت
جاری شود اشك برای شادیهای بزرگ و غم های بزرگ است...
و امروز من در بزم بودن با تو اشك ریختم تا چشمانم نا تمام نماند
و كویر تنم پر شد از بوی عطر تو...
هق هقی نشنیدی آرام گریه كردم همچون شمع...