قایقی میسازم از دلواپسی
بر دو سوی پرچمش خواهم نوشت:
"یک مسافر از دیار بیکسی"
میروم بر دوش ِ موج ِ اشک ها
میشوم دور از نگاه هیزتان
عابری در شهر چشمانم شود
لرزش اندام کفر آمیزتان
یک جزیره میدود از دور دست
تا مرا در کام خود گیرد غروب
نام آن تنهایی است و قایقم
مثل یک خورشید میمیرد غروب
میشوم در کوچه های انزوا
ساکن آبادی ِ تنهایی ام
می نشیند باز در قاب نگاه
دفتر همچون خزان کاهی ام
