http://www.senatorha.com/forum/image...2011/11/21.pngآسمـان هـم کـه بـاشی
بـغلت خـواهــم کـرد …
فـکر گـستـردگـی واژه نبـاش
هـمه در گـوشه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد …
پـُر از عـاشـقـانـه ای تـو
دیـگر از خـدا چـه بـخواهــم ؟؟؟…
نمایش نسخه قابل چاپ
http://www.senatorha.com/forum/image...2011/11/21.pngآسمـان هـم کـه بـاشی
بـغلت خـواهــم کـرد …
فـکر گـستـردگـی واژه نبـاش
هـمه در گـوشه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد …
پـُر از عـاشـقـانـه ای تـو
دیـگر از خـدا چـه بـخواهــم ؟؟؟…
رَفتَنـ بَهانِهـ نِمیـ خواهَد ،
بَهانِهـ هایـ ماندَنـ کِهـ تَمامـ شَوَند کافیستـ !
به چشمانم دروغی گفتم
گفتم که به خوابم میایی
شایدپلک هایم
دمی ارام گیرند
این قرآر آخر اسـ ــت !
دیـگـ ـر بی قرآرتـــ نمی شوم ...!
بـــﮧ ســـیــــم آخــــر ..
ســـآز مــــے زنـــــم امـشـَــب
بــــﮧ کـــورـے چـشـــم دنیــــا
کـــــﮧ ســــــآز مـخـــآلــف مـے زنــَــد
بـــآ مــَـن ! !
چه رسم تلخیست...
تو بی خبر از من....
و تمام من درگیر تو....
بغض نیمه کاره
تکرار دروغ هایت
گلویم را می فشارد
چشم هایم را می بندم
از ساده لوحی بی شرم خاطراتم بیزارم
آنگاه که از خودم می پرسم:
«هنوز دوستم دارد؟!...حتی بهدروغ-»
میـدونی بن بست زنـدگی کـجـاست ؟
جــایــی کـه
نـه حـــق خــواسـتن داری
نـه تــوانــایـی فـــرامــوش کـــردن
وقتی چشمـ ـانمــ را روی همــ می گذارمـــ
خوابـــ مـ ـرا نمی بــ ـرد
تــ ـو را می آورد !
از میانــ فرسنگــــ ها
فاصلـ ـ ـهـ ...!
هیچ قــــطاری از این اتــــاقنمی گذرد
من اینجــــا نشسته ام
و با همین سیـــــ ـگار
قــــطار می آفرینمنمی شنـــوی ...!؟
سرم دارد سوتــــــ ــ ـ می کشد ...
غیرت دارم روی
خاطراتمان
برای هر کسی
تعریفشان نمی کنم
تو فقط مرد باش
... و
.
.
.
انکارشان نکن
دستم را بگیر
مرا به آن دور دست هایے ببر که
در دسترس هیچ دستے نباشم
جایے که مرزے براے با هم بودنمان بین "عاشقانه هاے آرام من و تو " نباشد ...
دوستت دارم
و
هر روز دوست ترت دارم مرد من ...!
کاش بارون مےبارید و یه پیاده روے ناب
تو و بارون و خودآیے که شاهد " عاشقانه هاے آرام من و تــُـو " ست
دیگه چے کم داشتمـــ ؟؟؟؟
دور دنیا در هشتاد روز چرخیدنـــــــ
اعجاب انگیز نیستــــــــ
وقتے من روزی صد بار عاشقانه دور دنیا مے چرخمــــ ...!
دور دنیاے خودمــــ
دور آغوش او
دور مردے که دوستش دارمــ .
و ...
تمامـــ .
من زنم
بے هیچ آلایشے
حتے بے هیچ آرایشے
او خواست که من زن باشمـــ
من عاشق اویم و
او عاشق من استـــ
با تمام حسادت هاے زنانه امـــ
من زنمــــ
اما گاهے کودک مے شومــــ
کودک دلبند تــُـــو
تا محکمتر در آغوشت بیاراممــــ
آرے من زنمـــ
او خواست که من زن باشمــــ
همچنان به تو اعتماد خواهم کرد
عشق خواهم ورزید
به مردانگے ات خواهم بالید
با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد
پشتیبانت خواهم بود
و تو مرد بمانــــ
فقط " مرد ِ من "
من زنمـــــ
و با تمام ناز و اداهاے زنانگے امـــ
تو را مردانه مے خواهمـــ
" عاشقانه هاے آرام من و تو شکل مے گیرد
محکم مے شود
گویے که تو پادشاه رشک برانگیز شعرهایے
و من
ملکه اے خوشبخت و عاشقــــ
زیر نم نم ِ " دوستت دارم " هایم بمانــــ
شه زاده ے رویایے منـــ ...! "
جلوے آینه می ایستمـــ ...
خود را براے تــُــو ، برای یک روز رویایے دیگر آراسته امـــ ...
اما ...
بعضے وقت ها آنچه که دلخواهت هست رخ نمے دهد و همه چیز خراب مے شود
همه چیز ... لعنت به همه ے این بعضے وقت ها .
بماند ...
من عاشق تو و آن " میم " مالکیتے هستمـــ
که تو به آخر کلماتے بی جانــــ
اضافه می کنے و من را با آنها مے نامے
و گویے دنیا به نام من مے شود .
تو با جادوے کلماتتـــــ
مرا افسون مے کنے .
و من خوشبخت ترین زن جهان مے شومـــ
وقتے آغوش عاشقانه ات مرا دعوت به آرامش مے کند.
آغوش تو افتتاحیه ے تمام عاشقانه هاے آرام من و توستـــ ...
خودآ هم چشم از ما بر نمے دارد ...!
دوست ترت دارم هر لحظه ، بے نهایت ...اے ابدیت من ، مرد منـــ !
مثل فیلم همسفر
همسفر تک تک لحظــه هاے هم شدیم
اما با عشقــــ .
و تو مثل بهروز وثوقے
قهرمان تکرار نشدنے تموم زندگے منے.
مقابلت زنے است
که آینده اش را با تو رقم مے زند
و تو ، همان تکیه گاه همیشگے منـــ
که سهم من از عشق شد در این روزگار ...
تمام . اما آغاز ...!
ه نام آنكه ؛ مرا ازخود خواند
و هم آنكه آوازی از محبت درگوشِ جانم ترنم نمود
تا بدانم هر آوایِ محبتی ، زمزمه ای شنيدنی نيست...
و به نام بی پيرايه ترين شكوه ماندنی در قلبم...
و حال سلام پرطپشم بر تو باد ؛ ای شاهد شبگردی های دل بیقرارم در پسین ایام تاریک تنهائی!
"نفس من"
دوبارهـ عِـشقــــ مَمنوعــ مےشود
مَمنوعــ تــــَر از میـوهـ ے پـاک و بهـشتے خُــدآ
مَگر مے توانــ پنهانــ کرد گونهــ هاے گلگونــ از عِشقــ را
و یا رنگ پـریدگے حـاصلـــ از دلتنگے را ...؟!!!
یکــ گـوےِ کوچکـ مـرا بَســ است براےِ با " تــُـو " بودنـــ ...
روزهاے ِ سردے خواهیمـــ داشتـ
اما چِـــ باکــ ..؟؟!!
یکـ شالــ گردنــ براے ِ" مــَـنــ و تــُــو "کافے ستــ
وَقتے قــَرار استـ شانهــ بــِ شانهـــ ے همـــ قدمـــ برداریمـــ ...
مَـن جـز " تــُــــــو " بـا هیچـــ کسے" مـا " نخواهمــ شـُد.
کوتـاهـــ اما دِلنشینـ
راضیــ اَمـــ .
دَستـــ دَر دَستـــ تـــُــو پَرسهـــ زَدنــ دَر خیـابـانــــ ــها ،
قــَـدمــ بـــِـ قـَــدمــ بـَـنـاےِ آیندـهــ مانـــ را ساختنـــ ...
خــُــدآ ــهَـمـ از این عـِشقــــ چَشــمــ بـَــر نمےدارد
وَقتے بـــوے بــودنـتــ کِنارمــــ هَــستـــــ ...
مے گـــَـــن دُعـــــآ ســَــرنــِــوِشــــتــــ ـ ِ آدَمــــآ رو تـــَـــغـــییــ ــــر میـــ دِه.
پــَـــروردِگـــآر خــُـــدآےِ مـَـــن !
ســـَرنــِــوشـــــتـــــ ِ مـَـــن رو بــآ چـــ ــــے نــِــوِشـــ ــــتـے
کـــــــِ بـــآ ایــــن هــَــمــــِ دُعــــآ هـــَـــم عــــَـــوض نــِــمــے شــــِ .... !
نفسم میگیرد در هوایی که نفس های
تو نیست
بهترینم ، می دانم قلبم کوچکتر از آنی است
که ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد
اما در سکوت پراز فریاد خود می گریم
و می گویم
با همین قلب کوچک
به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت دوستت دارم
زندگی یعنی چکیدن،همچو شمع از گرمی عشق
زندگی یغنی لطافت ، گم شدن در معنی عشق
زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق
رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق
در خلوت تنهایی مرگبار خود فریاد زدم.
دستم را زیر پلکهایم بردم.
با انگشتان لرزان خودم جوهری از ناب ترین قطره های اشک دیده ام
را برروی صفحه سفید و دست نخورده قلبم کشیدم
و آرام گفتم:دوستت دارم
در حسرت دیدارت یک آسمان اشک در سینه دارم.
به تو عادت دارم
مثل پروانه به آتش
مثل عابد به عبادت
و تو هر لحظه که از من دوری
من به ویرانگری فاصله می اندیشم
در کتاب احساس،
واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است
تو توانایی آن را داری که به این
فاجعه پایان بخشی.
نقــّـــــــــاشِ خــــوبی نــــبودم...
اما
ایـــــــــــــن روزها...
به لطـــــــــــفِ تــــــــــو...
انـــتظــــــار را دیـــــــــــدنی میکـــــِـــــــشـَـم....!!!!
سراپای وجودم خواهان توست وتورا دوست دارم
اما نمی توانم برزبان آرم که تورا می پرستم
زمانی که تورامیبینم کلمات درذهنم ترکیب میشود
و فکرم چون کبوتری سبک بال ازقفس به پروازدرمی آید
چشمانم تیره و تارمیشود دستانم به لرزش می افتد
میدانم چرا نمیشود روحم را به اسارت بکشی
کلا مم را روان گردانم
دلم می خواست
همیشه دلم می خواست بدانم
چه حالی داری...
وقتی که این همه دوستت دارم...؟؟!!
اي کاش اختيار زمان دست من بود تا....
انفدر زمان با تو بودن را طولاني کنم که .... زماني براي بي تو بودن ...........
نمانده باشد
نمـــی دانـم چــــرا ؟!
ایـن روزهــــا
در جـــواب هـــركــــه از حـــالم مـــی پرســــد
تـــا مــــی گویــــم ... " خوبــــــــم "
چشمـــــانم
خیس مــــی شـــــود ... !
صدایم کن
دلم برایِ هم آغوشیِ صمیمیِ تنها یمان
برایِ نوازش
برایِ صدا کردنهایِ تو
برایِ حرفهایِ خوب
تنگ شده
صدایم کن!
دلم برایِ دوست داشتنهایِ بی انتها
برایِ شبهای تا صبح ... بدونِ خواب
برایِ خودم
برای خودت
پنجرهها و مهتاب
تنگ شده
صدایم کن !
بر نگه سرد من به گرمی خورشید
می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت
تشنه ی این چشمه ام، چه سود، خدا را
شبنم جان مرا نه تاب نگاهت
جز گل خشکیده ای و برق نگاهی
از تـو در این گوشه یادگار نـدارم
زان شب غمگین که از کنار تو رفتم
یک نفس از دست غـم قرار ندارم
ای گل زیبا،بهای هستی من بود
گر گل خشکیده ای ز کوی تـو بردم
گوشه ی تنها،چه اشک ها که فشاندم
وان گل خشکیده را به سینـه فشـــردم
آن گل خشکیده،شرح حال دلم بود
از دل پر درد خویش با تو چه گویم؟
جز به تو،از سوز عشق با که بنالم
جز ز تو، درمان درد،از که بجویم؟
من، دگر آن نیستم،به خویش مخوانم
من گل خشکیده ام،به هیچ نیرزم
عشق فریبم دهد که مهر ببندم
مرگ نهیبم زند که عشق نورزم
پای امید دلم اگر چه شکسته است
دست تمنای جان همیشه دراز است
تا نفسی می کشم ز سینه ی پر درد
چشم خدا بین من به روی تو باز است
فریدون مشیری
محبوب من !!!
این شعرها را با مهر بخوان
کسی که هر شبِ خدا
با خیالِ تو خوابیده
چیزی جز حقیقت نمیگوید
یک شاخه آفتابگردان
برایم بیاور
به رنگ خورشید
میهمانم کن
یک خوشه انگور می چینم
به رنگ مستی
دعوتت میکنم
روز تو
شب من
بهم که برسیم
طلوع میکند
زندگی
هرکه فرهاد شود در ره عشـــــــــــق
همه کس درنـــــــــــــظرش شیــــــــرین است
تهمت کفـــــربه عاشـــــــــــق نزنید
عاشقی پــــــــــــاکترین آییـــــــــن است
به سلامتیِ اونی که
نه میتونیم ببینیمش
و نه صداش رو بشنویم
ولی بدجوری دلتنگشیم.....!
هــــوایِ سرزمینِ تــو...
همـــیشه بویِ بــهار میــــــدهد ...!
کوچ میکــــند.... همـــین روزهـــــــــــا پرسـتویِ دلم...
به اشـــتیاقِ هـوایِ شــــــرقیِ آغــــوشِ تـــو....