هر شعر
گریز از یک گناه بود
هر فریاد
گریز از یک درد
و هر عشق
گریز از یک تنهایی عمیق
افسوس که تو
هیچ گریزگاهی نداشتی…!
نمایش نسخه قابل چاپ
هر شعر
گریز از یک گناه بود
هر فریاد
گریز از یک درد
و هر عشق
گریز از یک تنهایی عمیق
افسوس که تو
هیچ گریزگاهی نداشتی…!
آن زمانهای دور، خیلی دور، اما خوب که آسمان آبی آبی بود و پرستاره، زمین دشت آرامی بود سرسبز با جویبارهای پرزمزمه و کوههایی که با چینهای یکسان و یکنواخت دورش فراگرفته بودند. همه چیز سر و سامانی داشت : زمین فرمانروایی داشت به نام تهمورث زیناوند. مردم زمین را دوست داشتند و برای آبادیش می کوشیدند. چون هرمزد خدا از آسمان هفتم به زمین می نگریست، از آفرینش این همه زیبایی و آرامش و پهلوانی و کوشش خشنود بود. از وجود اهریمن هم هراسی به دلش راه نمی یافت.
در آن زمانهای دور، خیلی دور و خوب چون مردم شعری می سرودند، یا افسانه ای می گفتند، هیچ کس نمی توانست یا نمی دانست که بنویسد، نه بر سنگی یا درختی. چون با پایداری می جنگیدند، یا با ترس می گریختند، هیچ کس نمی توانست یا نمی دانست که بنویسد نه پایداریشان را، نه گریزشان را. پس برای هم باز می گفتند و باز می گفتند، اما حافظه یاری نمی کرد. شعرها گم می شدند و قهرمانها چهره عوض می کردند.
پس هرمزد خدا بر مردم رحمت آورد و هنری از هنرهای خویش را به انسان آموخت و انسان توانست که بنویسد و بنویسد. پس نوشته قصه های بیشه ی انبوه یا برج گمشده ی جادو را؛ داستان بیابان تنهایی غمگین یا حماسه های سرشار زمان برومندی را. همه نوشتند و نوشتند بر سنگ، درخت و پوست.
و چه زمان خوبی بود که اهریمن هم در خواب بود. پیکر سهمگینش نیمی به آفتاب و نیمی در سایه، تنش لختی به خشکی خفته بود و لختی دیگر در آب بود. و چه بد شد که زمانی چشم گشود. اگر همیشه خواب بود که شب بی ستاره نبود یا آسمان پر از ابر پاره پاره نبود. اما اهریمن چشم گشود و انسان را دگرگونه یافت. انسان در قلمرو شگفتی زده ی هنر نوشتن یکه پروازی می کرد، می اندیشید و می نوشت. اهریمن دور و بر را نگاه کرد. شیفته و شگفتی زده به کلمات نگاه کرد. چه نقشها زیبا بودند. آرزو کرد که او هم می توانست بنویسد. در اندیشه شد که انسان چگونه این هنر را آموخته است؟ چگونه؟
دلش کور و سرگردان و از کینه آکنده شد. سهمگین از جای برخاست و غرید که
- انسان جاودانه می ماند. پس انسان جاودانه می ماند. هر قدم نقشی از خویشتن می گذارد، نقشی جاودانه. او نمی توانست و نمی دانست که بنویسد. پس هرمزد خدا به او این هنر را هدیه داده است. نوشتن هنری خدایی است، نه مردمی. من نیز کم از خدا نیستم. این هنر باید از آن من باشد. هرمزد خدا برای این که انسان را سرور زمین کند این هنر را به او آموخته است، او قدرت مرا نمی داند.
اهریمن خشمگین می غرید و سر به هر طرف می گرداند و چشم بر هم نمی گذاشت و در دل برای ربودن این هنر نقشه می کشید. به ابر تیره دستور داد که جلو تابش خورشید و ماه را بگیرد. زمین تاریک شد. سپس به سیلاب دستور داد که بر زمین جاری شود. آب در مخزن کوه غرید، کوهها غمناک شدند. ابرها در هم پیچیدند، باد وزید و توفان درگرفت. درختان افراشته از بیم سر درهم کردند و از درد فریاد کشیدند. تهمورث با شتاب از کوه البرز پایین آمد. با شتاب بسیاری از نوشته ها را برگرفت و در دل غاری در قله ی کوه پنهان کرد. سیلاب بالا آمد و روی سنگها و درختها را گرفت. خنده با گریه آمیخت و همه چیز در آب غلتید. همه چیز از رنج دراز پژمرد و هر بانگی خاموش شد. انسان بی کس و سرگشته به ویرانه ها پناه برد و هیچ نداشت جز خاطرات تلخ. همه چیز از کف رفته بود.
در این هنگام اهریمن در برابر مردمان ظاهر شد و غرید :
- آیا خواهان روشنایی هستید؟
مردم یک صدا فریاد زدند :
- آری. آری.
اهریمن غرید :
- آیا آرامش می خواهید؟
مردم بانگ برآوردند :
- بله، ما آرامش می خواهیم.
اهریمن فریاد زد :
- اما در برابر اینها چه می دهید؟
مردم درمانده جواب دادند :
- چیزی نداریم که در برابرش به تو بدهیم.
اهریمن گفت :
- من چیز زیادی از شما نمی خواهم. هرچه در فکر و ذهن دارید به من بدهید.
مردم به فکر فرو رفتند. در فکر و ذهنشان همه خاطرات تلخ بود. شاید بعضیها خاطرات خوبی را در دوردست به یاد می آوردند، اما آنها بسیار کم رنگ بودند. با خود گفتند :
- یک مشت خاطره ی تلخ و فکر و خیال پریشان به چه درد می خورد.
پس با پیشنهاد اهریمن موافقت کردند. اهریمن همه ی آنچه را که در ذهن مردم بود، گرفت. انسان همه چیز را فراموش کرد. فراموشی او را به سراپرده ی تاریک و یخ زده ی خویش برد. چون کودکی زندگی آغاز کرد که از بد و خوب هیچ نمی دانست. زمین سرد و ساکت شد و اهریمن هنر نوشتن را ربود و بقیه خاطرات را بر کران خاک کوبید.
اهریمن خوشحال از فریبکاری خویش شروع به نوشتن کرد، اما کلماتش با ظلمت نوشته می شد. تهمورث به زمین نگریست. در اندیشه شد که چگونه دوباره مردم را شوق آباد کردن زمین آموزد؟ چگونه مردم را از سستی به در آورد؟ چگونه بر اهریمن پیروز شود و او را از میان بردارد؟
غروبی بود و غمگین آفتابی. تهمورث در پناهگاهش بر قله ی کوه البرز نشسته بود. فرشته ی باد، رام نیکو، بر پناهگاه او گذر کرد و او را اندیشه ناک دید. دانست که از چه چیز غمگین است. نسیم را به سویش فرستاد. تهمورث چشم باز کرد و به یاد نیکویی و نیروی فرشته باد، رام نیکو افتاد. پس به آرامی با او گفت و گو کرد :
- رام نیکو، رام خوب، یاریم ده که بر اهریمن پیروز شوم، کمکم کن.
رام نیکو به تهمورث تازیانه ای داد، تازیانه ای از کلافه های آتشی که در ابرها نهفته بود.
تهمورث تازیانه به دست از کوه سرازیر شد. اهریمن خوشحال از پیروزیش و مطمئن از این که هیچ یک از آدمها یارای مقابله با او را ندارند، متکی بر نهاد خویش در روی زمین فرمانروایی می کرد. چون تهمورث را دید، پوزخندی زد و روی برگرداند. خوش باوری هم اعتقاد بود. تهمورث به او حمله کرد و تازیانه اش را بر او تازاند. در یک آن اهریمن تبدیل به اسبی شد، اسبی سیاه و سهمگین. تهمورث با چالاکی بر او سوار شد و با گرز بر سرش کوبید و به او فرمان داد :
- هنر خط را در کجا پنهان کرده ای؟ بازپس ده.
اهریمن هیچ نمی گفت و تهمورث با گرز بر سرش می کوبید تا اهریمن به ناچار آن چه را در سرش پنهان کرده بود به تهمورث داد. تهمورث هنر خط را بازپس گرفت و به مردمان داد. هر روز تهمورث بر اسب سیاه و سهمگینش سوار می شد و از قله ی البرز پایین می آمد و سه بار بر گرد جهان می گشت و غروب اسب را در اصطبل خانه اش می بست. اسب نه چیزی می خورد و نه چیزی می آشامید و نه می خوابید. تهمورث از کار اسب در شگفت مانده بود و چون راز این کار را از او پرسید، اهریمن پاسخ داد :
- خوراک و خواب من از گناه مردم است. هر روز که آنها بیشتر گناه می کنند، خوراک من نیز افزون می گردد و خوش تر می خوابم.
سی سال هر روز تهمورث بر اهریمن، که به صورت اسبی درآمده بود، سوار شدو اهریمن خسته و بیزار در پی چاره می گشت و چاره ای نمی یافت. همسر تهمورث از این اسب در شگفتی مانده بود. صدایش همه ضجه بود و نگاهش چون خنجر.
همسر تهمورث گاه و بی گاه پس از انجام دادن کار روزانه در باغ کوچک خانه اش گردش می کرد و با کنجکاوی لحظه ای کنار اصطبل می ایستاد و به اسب نگاه می کرد. زن خوشبخت ساده ای بود که گلیمش را قالی ابریشم می پنداشت و تن پوش کهنه اش را بهترین پیراهن می دانست.
روزی از روزها همسر پهلوان کنار اصطبل ایستاد. اسب صدایش زد. زن از تعجب لحظه ای برجا ماند. سخن اسب چون سخن آشنا گرم بود و هزاران جاودانه موج با زیر و بم در کلامش نهفته بود. از گنجشکی معصوم تر می نمود. زن آرام آرام به اصطبل نزدیک شد و به در آن تکیه داد.
اسب گفت :
- چه زیبایی ای زن و زیباتر خواهی بود اگر از رنگهای طاووس حریری به تن کنی، عطری از یاسهای سپید بر خود بزنی و گردنبندی از ستاره به گردن بیندازی.
زن آهی بلند کشید و مژه بر هم نهاد.
اهریمن گفت :
- چه زیبایی ای زن و زیباتر خواهی بود اگر پیراهنی چون مخمل آسمان بر تن کنی، از عطر کاجهای جنگلهای دور عطری بزنی و گردنبندی چون هلال ماه زرین و درخشان به گردن بیندازی.
زن به آرامی روی زمین نشست و اسب گفت :
- و چه زیبایی ای زن. دستهایت نه برای کار، بلکه برای نوازش بلور باران است.
زن به دستهایش نگریست. کارکرده بود و جای جای از کار سخت به دستهایش خشکی و زبری بود.
اهریمن گفت :
- چه زیبایی ای زن. چتری از پر طاووس و غذایی از شهد زنبوران دامنه ی هرا باید تو را.
زن آهی کشید و برخاست. سخن عاشقانه نبود، اما خوب بود، آن قدر خوب که زن با شتاب دوید و خودش را در برکه نگاه کرد و دید که زیبا است. نسیم بهاری دسته گلی از بنفشه های صحرایی به گیسوانش زد.
روز دیگر آمد و روزهای دیگر. زن همیشه منتظر می ماند تا تهمورث اسب سیاه را در اصطبل ببندد و برود. پس با شتاب به سوی اصطبل می دوید تا حرفهای اهریمن را بشنود. دل کوچک و مهربانش نرم شد و به حرفهای اهریمن دل بست. اسب با او از هر دری سخن می گفت. روزی از روزها از زن پرسید :
- دوست داری هر آنچه شایسته ی زنی چون تو است، داشته باشی؟
زن لبخندی زد و گفت :
- بله، بله.
اهریمن با مهربانی گفت :
- پس گوش کن. تو از پهلوان بپرس که چون بر من سوار می شود، چه هنگام احساس ترس می کند.
زن خندید و گفت :
- تنها همین؟
اهریمن گفت :
- به همین سادگی.
زن چشم بر هم نهاد و حریر و مخمل و انگبین را یک یک پیش رو آورد و گفت :
- باشد.
شب هنگام زن با رخساری از نوازش و زمزمه بر تخت گاه ایوان منتظر تهمورث ماند و چون پهلوان به کلبه پا نهاد، چونان پروانه به گردش چرخید و از هر دری سخن گفت. سرانجام از تهمورث پرسید :
- هنگامی که بر اسب سوار می شوی، کی می هراسی؟
تهمورث اندیشید که نبایستی چیزی بگوید، پس گفت :
- من هیچ گاه نمی هراسم.
زن پافشاری کرد و بازپرسید و پرسید و تهمورث سرانجام راز خود را بازگفت :
- هنگامی که از گذرگاه تنگ البرز در سراشیبی تند می تازم، می هراسم.
زن پهلوان تا صبح دم نخفت. مرغی در سینه اش فریاد می کشید و چون سپیده دمید، بی تاب تا به کنار اصطبل دوید و راز تهمورث را برای اهریمن بازگفت.
اسب شیهه ای از شادی برکشید. زن لحظه ای به انتظار ایستاد. پاسخش قهقهه ی اهریمن بود که می گفت :
- فردا همه ی آن چیزهایی را که گفته بودم، خواهی داشت.
زن به خانه دوید، با چشمانی پر از پرسش و شک. تهمورث زیناوند با گرزش به سراغ اسب سیاه رفت و بر او سوار شد و به تاخت دور شد. اسب را سه بار به گرد جهان تازاند. به هنگامی که از سراشیبی گذرگاه کوه البرز با شتاب فرود می آمد اسب شیهه ای کشید و از سنگی به سنگی تاخت. تهمورث هراسان گرز بر سرش کوبید اما اسب آرام نگرفت. تهمورث وحشت زده مرگ را در لحظه ها دید، اما کاری نمی توانست بکند. به یاد راز گفتنش افتاد. زیر لب گفت :
- چه بی شرمانه بود این تزویر. چه پست بود این فریب.
و گرز را بر سر اسب سهمگین کوفت. اما اسب آرام نگرفت. عرصه بر تهمورث تنگ شده بود. همه چیز زشت و نفرت انگیز و هراس آمیز بود. تهمورث چشمهایش را بست تا هیچ نبیند. اسب به تندی تهمورث را از روی زمین به صخره پرتاب کرد و در دم او را بلعید. پرندگان هراسان پرواز کردند و آهوها گریختند. اهریمن به صورت نخستین بازگشت و بر ستبر صخره تکیه داد و نفرتش را بر روی همه زمین پراکنده ساخت. بار دیگر ابر تیره زمین را فراگرفت و زمین بی پهلوان ماند.
تاب می خورم
روی شاخه خیال ستاره می چکد
در نگاه منتظرم می خندم تا شاید ماه بیاید از پشت ابر!!!
اما فقط باران است
که می بارد
بی بهانه بر تصویر رویاهایم
ستاره می لرزد
آب میشود در نگاهم!!
یکی می آید ؛
یکی می رود . .
این قانون بقای زندگی ست . .
اما ؛
تـــــو که رفتی ؛ هیچ کس نیامد . .
انگار ؛
قانون بقا هم ، پوچ ست؛
وقتی
تــــــو نیستی !
آقا اجازه؟
دل را که زد به دریا نالید آقا اجازه؟
تکلیف دیشبم را دیدید ؟ اقا اجازه؟
پاره ست دفتر من تقصیرخواهرم بود
نان می نوشتم آن را قاپید آقا اجازه؟
دیروز مادرمن تب داشت و نمی گفت
بیمار بود انگارخورشید آقا اجازه؟
یک کاسه آب خالی بردم مرا دعا کرد
در کاسه نقل اشکم رقصید آقا اجازه؟
خندید و گفت خوبم گریه نکن عزیزم
نالید وباز از درد پیچید آقا اجازه؟
من هم شبیه دارا با انضباط بودم
قاپ مرا نداری دزدید آقا آجازه؟
جای لباس تازه در پشت هر مغازه
می گیرم آبغوره هر عید آقا اجازه؟
زنگ حساب گفتید یک می شود نه از ده
از ده نفر یکی مان فهمید آقا اجازه؟
از ده نفریکی مان کفش و لباس نو داشت
آن نه امید دیگرنومید آقا اجازه ؟
من هم حساب کردم نه میشود یک از ده
یک بیست می شود نه تجدید آقا اجازه؟
فریاد در گلویش تبدیل شد به ناله
دل را که زد به دریا نالید آقا اجازه؟
در شب کوچک من , افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی مینگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
در شب اکنون چیزی میگذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها , همچون انبوه عزاداران
لحظهء باریدن را گوئی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن , هیچ
پشت این پنجره شب دارد میلرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و تست
ای سرا پایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان
در دستان عاشق من بگذار
ولبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد
روزگار بر خلاف آرزوهایم...
سال ها تکراری تر از همیشه
و لحظه هایی که
که می گذرد
اما به سختی
بهار پائیز گونه ام مبارک
دنبال وجهی می گردم
که تمثیل تو باشد
زلالی چشم هات
بی پایانی آسمان
مهربانی دست هات
...
نوازش گندمزار
و همین چیزهای بی پایان.
نمی دانستم دلتنگیت
قلبم را مچاله می کند
نمی دانستم وگرنه
از راه دیگری
جلو راهت سبز می شدم
تمهیدی، تولد دوباره ای، فکری
تا دوباره
در شمایلی دیگر
عاشقت شوم.
گفته بودم دوستت دارم؟
می دانی؟
یک وقت هایی باید
رویِ یک تکه کاغذ بنویسی
تعطیل است
و بچسبانی پشتِ شیشهیِ افکارت
... ... باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال سوت بزنی
در دلت بخندی به تمام افکاری که
پشت شیشهیِ ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویی:
بگذار منتظر بمانند.
عـاصی شدم ، بریـده ام از اینهمه عـذاب
از گـریـه هـای هـرشبـه ام روی رختـخواب
ده سال مـی شود کـه بـرایـم غـریبـه ای
ده سال مـی شود کـه خـرابـم...فقـط خـراب
شایـد تـو هـم شبیـه دلـم درد می کشی
شاید تـو هـم همیشـه خـودت را زدی بـه خـواب
از مـن چـه دیـده ای کـه رهـایـم نمی کنـی؟
جـز بیقـراری و غـم و انـدوه و اعتصـاب؟
جــز فکـرهـای منفـی و تصمیـم هـای بـد
جـز قـرصهـای صـورتـی ضـد اضطـراب؟
اصـلا تـو بـهترین بشـری!!مـن بـدم بـدم!
بگـذار تـا فرو بـروم تــــوی منــجلاب
از خانه که می آیی
یک دست مال سفید
پاکتی سیگار
گزیده شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است ....
بچه که بودم
از جریمه های نانوشته که بگذریم
سلمانی و ساعت و سیب
سکه و سلام و سکوت
و سبزی صدای بهار
هفت سین سفره ی من بود
بچه که بودم
دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت
که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رسید
بچه که بودم
تنها ترس ساده ام این بود
که سه شنبه شب آخر سال
باران بیاید
بچه که بودم
آسمان آرزو آبی
و کوچه ی کوتاهمان
پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود
از رابطه های مثلثی. مستطیلی. مربعی خسته شدم !
دلم یه رابطه دایره ای میخواد...
که من دور تو بگردم و تو دور من !!!....
الهـــــــــــی !
دلم را دریاب ... !!
توانم بده تا حرف های نگفتنی را نزنم ...
توانم بده تا بگذرم از آنچه باید ...
توانم بده آبروی کسی را خدشه دار نکنم حتی اگر ...
الهـــــــــــی!
دلم را دریاب ..!!
اینجا تا پیراهنت را سیاه نبینند
باور نمی کنند
چیزی از دست داده باشی ...
کسی که قدم میزند...
چه کسی میداند...
که برمیگردد...
یا میرود...؟
کسی که قدم میزند...
تنهاست...!
برخيز رفته در خواب
دنيا نشسته در آب
كشتي نوح خود را
فرياد كرده ، درياب
***
هوا ي تازه بردار
الماس و زر ، گران نيست
كالاي هر دكاني
در كار هر دكان نيست
****
بگذار و بگذر از دل
گر با تو دل نيامد
مركب رسيده از راه
با آيه ئ خوش آمد
*****
دل اين و دلبر اينجاست
دنياي محشر اينجاست
چيزي نبوده تا حال
آغاز و آخر اينجاست
******
زهري به شعر ما نيست
گر هست بر ملا كن
گر جمله خير خيراست همسايه را صدا كن
زندگي را آنچنان سخت مگير
من نمي گيرم هيچ
آنچنان سخت مگير، كه من نمي ميرم هيچ
به کسی عشق بورز که لایق عشق
باشد
نه تشنه ی عشق
چون تشنه روزی سیراب می شود
به کم نور ترین ستاره ها قانع باش ،
چراکه چشم همه به سوی پر نور ترین
ستاره هاست . . .
تو کی هستی که همه فکر و خیالم شده تو
تو شدی زندگی من ، همه یادم شده تو
یاد تو در خاطراتم وقتی پیدا می شود
می رود دنیا ز یادم چون که یادم شده تو
چرا آدمـــــــــا نمیدونن ..
بعضی وقتـــــــــا خداحافظ یعنی “ نـــــذار برم”..
یعنی برم گردون..
سفت بغلم کن..
ســـــرمو بچسبون به سینه ت و ..
بگو خدافظ و زهرمـــــار
بیخود کردی میـــــگی خدافظ !
مگه میذارم بری؟!
مگه الکیه؟!
تـــــو فقط مـــــال خودمی ..ــ
چقــدر باید بگذرد
تا مـن در مـرور خـاطراتم
وقتی از کنار تــو رد میشوم،
تنـــم نلــرزد…
بغضــم نگیــرد…
چیـزی نمیـخـوآهَم جـز . . .
یـکــ اتــآقِ تـآریک
یـکـمـوسیقـے بے کَلآم
یـکـفنجـآن قهـوه بـهـ تَلخـی ِ زهـر !
وَخـوآبـے بـه آرآمـے
یـکــ مـَرگ هَمیشـگـے . . . !
دارد عــادتــم مـی شـود
کــه بــا دلــهره تــو را بـــبوسـم!
مثل ِ گنجــشک هــا
کــه هــرگــز
آســوده از زمیـن ، دانــه برنمـی چیـنند!
در چشمانت چیست که مرا به سوی خود میکشی؟
در دست هایت چیست که دست هایم آنهارا میطلبد ؟
در آیینه چشمانم بنگر چه میبینی ؟
آیا میبینی که تورا میبیند ؟
صدای تپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند دوستت دارم ؟
دوست ندارم بگویم دوستت دارم
دوست دارم که بدانی دوستت دارم
دلـَ م را به شیشه ے عطرهآیم خوش کرده اَم
همآن هآیے که هر کدامشان ،
یک / خاطــِره / را برایم تداعے مے کنند ؛
یک با هم بودن را ...
دلتنگ شدن :
"حس نبودن کسیست که یکباره تمام وجود تمنای بودنش را میکند.
و چقدر دیر می فهمیم !!!
که زندگی همین روزهاییست ...
که منتظر گذشتنش هستیم!
دل من محکمه ایست که به من میگوید : " همه را دوست بدار ،
به همه خوبی کن ،
و اگر بد دیدی ،
دل به دریای محبت بزن و بخشش کن "
دیگر نمیگویم گشتم نبود نگرد نیست....
بگذار صادقانه بگویم:گشتم اتفاقا بود اما سهم من نبود
بگذار دیگری بگردد.......لابد سهم اوست!!!...
روز مـــرگـــم!
در آخــریـن نـفـسم ..
فـــقط یــک چــیـز....
بــه او خــواهــم گــفـت :
اونـــــــطوری نـــه !
اینـــطوری میـــرَن ....
ســــخـــت اســـت وقتـــي از شـــدت بـــغـــض
گـــلـــو درد بگـــيري
و هـــمـــه بگـــويـــند
لبـــاس گـــرم بـــپـــوش !!!
شعر ،
ردیف وقافیه نمی خواهد !
بوی آغوش تو ،
هر دیوانه ای (احسان) را
شاعر می کند….!!!!
صـــــدا میکنم " تــــــــــــو " را...
این " جــــــــــان" که میگویی جـــــانم را میگیـــــرد...!
نزن این حـــــرف ها را
دل من جنبـــــه ندارد
موقعی که نیستی....
دمـــــار از روزگـــــارم در می آورد...
عشق لالایی بارون تو شباست
نم نم بارون پشت شیشه هاست
لحظه ی شبنم و برگ گل یاس
لحظه ی رهایی پرنده هاست
نقاشی می کشم
دنیای وارونه ام را ،
از اینجا تا بی انتهایی تو
رنگ در طرح
بوسه ای بر باد
درختی در آغوش خاک
آسمانی بی ماه
طبیعتی برهنه
و من
چشمانم حکایت ها دارد ...
مرا چه به تنهایی و سکوت ؟
زندگی باید
و من چه عاشقانه می پَرستـــــم
تمام آن لحظه هایی را که به نام می خوانمت
و تو با "جـانم" گفتنـهـایتــ
مرا بیـخود می کنی از خودم
وقتی تنهاییم دنبال یک دوست میگردیم
وقتی پیدایش کردیم دنبال عیب هایش میگردیم
و وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هایمان با او می افتیم و باز تنهاییم!
گراهام عزیز !
تلفنی که زنگ نمی خورد که نیازی
به اختراع نداشت !!
چسب قلب " اختراع می کردی؛
می چسباندیم روی این ترک های قلب صاحب مرده مان
و غصه ی زنگ نخوردن تلفنی
که اختراعش نکرده ای را نمی خوردیم !!
ساده بگویم گراهام بل عزیز !
حال این روزهای مرا
"تو هم مقصری"
صبر کن چشم من از دیدن تو سیر شود، بعد برو
یا که دل پای غمت بسته به زنجیر شود، بعد برو
شعله عشق تو افتاده به ناگاه، به کاشانه دل
صبر کن این شعله زمین گیر شود، بعد برو
خواب دیدم که بهار است و تو زیبا، چمن آرای منی
صبر کن خوابِ منِ غمزده تعبیر شود، بعد برو
رفتی و آینه دل همه زنگار کدورت بگرفت
بگذار آینه فرسوده و دلگیر شود، بعد برو
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....