اما ...
هیچ چیز بدون تـو، تمام نمی شود
حتی همین دلتنگی های بیهوده من....
نمایش نسخه قابل چاپ
اما ...
هیچ چیز بدون تـو، تمام نمی شود
حتی همین دلتنگی های بیهوده من....
مهم نیست چقدر میان ما راه ها وجاده ها نشسته اند
هیچ جاده ای توان فاصله انداختن میان ما را ندارد
عشق تنها نزدیکی دنیاست ...
آهسته
فتح کرده یی
با چشمهایت
هرچه داشته ام را
حالا
تمام جهان من
مستعمره ی توست ...
تو را که از دلم
کم می کنم
باقیمانده ...
صفر می شود !
به ارتفاع ابدیت دوستت دارم
حتی اگر
به رسم پرهیزکاری های صوفیانه
از لذت گفتنش امتناع کنم...
بی هوا....
وارد هوایم شدی..
به دنبال دلیل نمی گردم..
بمــــــــان
اگه شب خوابت نبرد به آسمون نگاه کن.
ستاره هارو بشمار کم اومد!برو قطرات بارون رو بشار
.کم اومد! به عشق من فکر کن چون برای تو هرگز کم نمی یاد
تا تورفتی همه گفتند
که از دل برود هر آنکه از دیده برفت
و در آن لحظه ی نا باوری و غصه ی من خندیدند
وتوای کاش میدانستی که در این تنگ بلور شفاف
ماهی سرختوزندست هنوز
و دراین کلبه ی سرد
یادگارتوبجاست
وتوای کاش که می آمدی ومیدیدی
که از دل نرود هر آنکه از دیده برفت...
نه از آشـنـايــان وفــــــا ديـده ام نه در بــاده نـوشــان صفــــــا ديده ام
زنــا مـردمـی هـا نــرنـجــد دلــــم که از چـشـم خود هـم خــطــا ديده ام
بــه خـــاکـســتــر دل نـگــيـرد شـــرار من از بــرق چشمـی بـلا ديـده ام
وفـای تو را نـازم ای اشـک چشـم کــه در ديـده عمـری تـو را ديـده ام
دگـر مسـجــدم خانه تو بــه نـيـســت کــه در اشـک زاهـد ريــا ديـده ام
نه سـودای نام و نه پـروای نـنگ از ايـن خـرقه پوشان چه ها ديده ام
طـبــيــبـا مـکـن مـنـعــــم از جـــام مــــی کــه درد درون را دوا ديده ام
حـــريـــم خـدا شــد چــه شـبها دلـــم کــــه خود را ز عالــم جدا ديده ام
از آن رو نـريزد سرشـکـم ز چـشـم کــه در قـطــره هايش خـدا ديده ام
برو صــاف شو تا خـدا بـيـن شوی بـبـيـن من خــــدا را کجـــا ديـده ام
سال هاست من ودل جدا از هم زندگی می کنیم
دل من تنها بود و با هیچ کسی کاری نداشت
با همه تنهائیاش هیچ غم و بیماری نداشت
کوچیک و ساده بود اما خوش و خرم می تپید
همه دنیا رو پر از شادی و خوشبختی می دید
تا یه روز یه قلب دیگه اومد و با خنده هاش
دلمو برد با خودش به کلبۀ آرزو هاش
دل من خیال می کرد تنهائیاش تموم شده
با یه قلب مهربون همدل و همزبون شده
اما بیچاره دلم از آخرش خبر نداشت
نمی دونست که زمونه چی سر راهش گذاشت
نمی دونست که یه روز قراره پژمرده بشه
خسته و بی رمق و بی حال و افسرده بشه
نمی دونست که یه روز قرار قربونی بشه
هدف تیر دل یه دشمن خونی بشه