روزگارا که چنین سخت به من می گیری
با خبرباش که پژمردن من آسان نیست
گرچه دلگیرتر از دیروزم
گرچه فردای غم انگیز،مرا می خواند
لیک باوردارم دلخوشی ها کم نیست
زندگی باید کرد...
نمایش نسخه قابل چاپ
روزگارا که چنین سخت به من می گیری
با خبرباش که پژمردن من آسان نیست
گرچه دلگیرتر از دیروزم
گرچه فردای غم انگیز،مرا می خواند
لیک باوردارم دلخوشی ها کم نیست
زندگی باید کرد...
(به ابد خواهم برد)
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرف ترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاریه باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهاری دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی میگذرد
و تو در خوابی
پرستو ها خوابند و تو می اندیشی
به بهاری دیگر
به یاری دیگر
اما برای من
نه بهاری
و نه یاری دیگر
- افسوس
من و تو دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد
خواهم مرد
و غم تو این غم شیرین را
با خود به ابد خواهم برد
(بعد از مرگم)
بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...
منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم
و هر لحظه بی آنکه تو بدانی
برایت آرزوی بهترین ها را کردم...
بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..
.نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...
.بی آنکه خود خواهان آن باشی...
بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...
چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید
هنگام دیدن چشمانت....
بعد از مرگم گرمای دستانم را حس نخواهی کرد..
.دستانی که روز وشب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...
بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....
صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد
تا بگوید
:"دوستت دارم"
بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....
خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود
و امید چشم بر هم گذاشتنم....
بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد...
رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست
تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....
بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید...
.باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...
بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند...
.نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...
بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت...
.تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم...
.نوشتم:"دوستت دارم"
و
نوشتم:"تو نیز دوستم بدار"
بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود....
روزی به خاک بر می گردم
سال هاست مرده ام و فراموش شده ام...
روزی که ره گذری غریبه
گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی آن حک شده است...
ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد...
قبر را روی آن قرار خواهد داد...
روی تپه ای که دور از شهر است
و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...
آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم
که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد...
.من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام... .
به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد...
بعد از مرگم چه کسی
فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند؟
بعد از مرگم چه کسی
با اشک چشمانش غبار بر قبرم را می شوید؟
بعد از مرگم چه کسی
گیتار به دست آوازه رفتنم را می خواند؟
بعد از مرگم چه کسی
برای نبودنم بی تاب و نا آرام میشود؟
بعد از مرگم چه کسی
به یاده سوختن دلم لحظه ای یاد می کند مرا؟
بعد از مرگم چه کسی … ؟!
(کمکم کن)
حست ميکنم نه نزديکتر به رگهايم بلکه در رگهايم ...
حست ميکنم نه آن دور نه در آسمان نه در کعبه بلکه در دستانم....
حس ميکنمت عزيزدل ...
در دلم در قلبم در زبانم درچشمانم ...
تو اينجايي ،هميشه بودي من نبودم وشرمسارم از نبودنم تو هميشه حاضربوده اي ومن غايب...
تو هميشه دلنگرانم بوده اي اين من بوده ام که تورا نديده ام ...
تو وفاکردي باصدجفايت ومن جفاکردم باصد وفايم ....
تو آني که آني مرا تنها نگذاشتي ومن مني هستم که فقط من بودم ...
تو ،تو،تو،آه از تو....
واي از من ...
از من بي تو از نفسي که بي تو فرو رود ...
کاش ديگران نفس بر نياييد اگر چنين فرو رود...
تو ميخواني مرا ومن اجابت نميکنم تورا ومن ميخوانم تورا وتو اجابت ميکني مرا ومرا از کرامتت شرميگين ...
هيهات که تو اهل کرمي ومن...
ومن حقيرم ،نميشنونم صدايت را ...
نميبينم روي ماهت را...
ميخواهم بيايم ...
اين بار ديگر ...
اين بار ديگر...
اين بار ديگر...
چگونه قل دهم که اين بار مي آيم؟
آخر از آن خبر ندارم آخر به دستان توست همه چيزدر دستان توست ...
کمکم کن ...
کمکم کن ميخواهم بيايم ....
آخر بايد آمد،بايد آمد...
چه خسته...چه با پاي شکسته...چه با دست بسته...بايد آمد...
بايد آمد...
بايد آمد...
اگر نيايم کجا بروم ؟
آخر مقصد از ازل نمايان بود،
اگر نيايم گم ميشوم،
اگر نيايم ،
اگر نيايم هوس ازپاي مرا درمي آورد اگر نيايم ...
واي بر من اگر نيايم...
چه خسته...چه با پاي شکسته...چه با دست بسته...بايد آمد...
واي اگر قدم بر ندارم واي اگر نتوانم ...
واي اگر...؟
امانم را بريده اين نفس...
امان از نفس سرکش که سرکشي ميکند وبس...
کمکم کن که جز توپناهي ندارم که اگر تو مرا در نيابي من ،من...
کمکم کن که بيايم
اگرچه خسته ...اگرچه باپاي شکسته ...اگر چه با دست بسته...
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
كه هوا هم اينجا زنداني ست
هر چه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
باد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو مي ریزد
بنال ای نی که من غم دارم امشب
نه دلسوز و نه همدم دارم امشب
دلم زخم است از دست غم یار
هم از غم چشم مرهم دارم امشب
همه چیزم زیادی میکند، حیف!!!
که یار از این میان کم دارم امشب
چوعصری آمد از در ،گفتم ای دل
همه عیشی فراهم دارم امشب
ندانستم که بوم شام رنگین
به بام روز خرم دارم امشب
برفت و کوره ام در سینه افروخت
ببین آه دمادم دارم امشب
به دل جشن عروسی وعده کردم
ندانستم که ماتم دارم امشب
درآمد یار و گفتم دم گرفتی
دمم رفت و همه غم دارم امشب
به امید اینکه گل تا صبحدم هست
به مژگان اشک شبنم دارم امشب
مگر آبستن عیسی است طبعم
که در دل بار مریم دارم امشب
سر دل کندن از لعل نگارین
عجب نقشی به خاتم دارم امشب
اگر روئین تنی باشم به همت
غمی همتای رستم دارم امشب
غم دل با که گویم شهریارا
که محرومش زمحرم دارم امشب
ياامشب به من محرم شو اي اشک
بیاامشب توهم باغم شوای اشک
بیا بنگر دلم تنها شده باز
بیا قلب مراهمدم شو ای اشک
من ان گلبوته خشک کویری
بيابرروی من شبنم شو ای اشک
رهاکن ميل ماندن دردو چشمم
توجاری بررخ زردم شو اي اشک
بيا ارام من در بيقراری
تسلی بخش من هردم شو اي اشک
بیابغض سکوت سینه بشکن
به چشم خشک من شبنم شو ای اشک
دلم مجروح درد غربت تو
به روی زخم دل مرهم شو اي اشک
دلم ازدردهجران نالد امشب
بیادرمان بر دردم شو ای اشک
به آغوش تو محتاجم برای حس آرامش ..برای زندگی با تو پر از شوقم ! پر از خواهش ..به دستای تو محتاجم برای لمس خوشبختی ..واسه تسکینه قلبی که براش عادت شده سختی ..به چشمای تو محتاجم واسه تعبیر این رویا ..که بازم میشه عاشق شد تو این بی رحمی دنیا ..به لبخند تو محتاجم که تنها دلخوشیم باشه ..بذار دنیای بی روحم به لبخند تو زیبا شه ..به تو محتاجم و باید پناه هق هقم باشی ..همیشه آرزوم بوده که روزی عاشقم باشی .
حکایتم کن
برای دستهایی که مرا جستند
و برای چشمانی که مرا قطره قطره...
برای لبهایی که ترانه ام کردند
و بعد شاید مرثیه ای
حکایتم کن به غروب رسیده ام!!
ديشب از بام جنون ديوانه اي افتاد و مرد
پيش چشم شمع ها پروانه اي افتاد و مرد
از لطافت ياد تو چون صبح گل ها خيس بود
شبنمي از پشت بام خانه اي افتاد و مرد
موي شبگوني كه چنگش ميزدي شب تا سحر
از سپيدي لا به لاي شانه اي افتاد و مرد
ازدياد پنجره جان قناري را گرفت
در قفس از نغمه ي مستانه اي افتاد و مرد
اين كلاغ قصه را هرگز تو هم نشنيده اي
تا خودش هم قصه شد افسانه اي افتاد و مرد