چشم هایم را می بندم به یاد نگاهی که شبی در آسمان خیالم درخشید و از آن پس همه روز های را
که شب شدند و همه شب هایی که سرد شدند، روزه ی سکوت می گیرم...
چیزی در من فرو میریزد، هوهوی بادی سرد رعشه ای بر اندامم می افکند
میلزرم نه از سرما!
می خزم در آغوش گرم ثانیه هایی که به نگاهش مقدس اند...!
سر بر شانه های محکم ثانیه هایی می گذارم که بودن را با او تجربه میکنند
دوباره درد خیالت رو به رویم می ایستد و من می مانم و من!
من می مانم و در خود فرو ریختن ها!من می مانم و تکرار غریبانه ی خاطره ها.
نمیدانم تا کی باید بود و تا کی باید دل سپرد به سکوت شبگیر غم و شمارش کرد تسبیح گسیخته ی عشق را .. .