دانه می دهم گنجشک های صبحگاهی را
پشت پنجره ام
از خرده شعرهایی که شب
از دست های تو
می ریزد بر بی خوابی ها
و بالش لبریز از امیدم
نمایش نسخه قابل چاپ
دانه می دهم گنجشک های صبحگاهی را
پشت پنجره ام
از خرده شعرهایی که شب
از دست های تو
می ریزد بر بی خوابی ها
و بالش لبریز از امیدم
چون عشق را در دفترم نوشتم
دیگر نتوانستم آن را پاک کنم، نشد.
سه نکته را در قالب سه درس آموختم:
درس اول:
بیهوده عشق را روی کاغذ اسیر نکن و به صلابه نکش که اسیرت می کند و به صلابه ات می کشد...
درس دوم:
چون عشق را در گوشه ای نوشتی سعی بر پاک کردن آن مکن که نمی توانی.
پس اسیریات مبارک...
درس سوم:
چون که اسیر شدی و به قفس افتادی نمیر، بمان و دنیا را از درون قفس تماشا کن.
دنیا از دید یک زندانی ابدی تماشاییست...
ه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم...آخه می دونی ؟ من اینجا خیلی تنهام . . .بهش لبخند زدم و گفتم : آره می دونم . . .فکر خوبیه . . . من هم خیلی تنهام . . .یه روز دیگه بهم گفت : می خوام برم یه جای دور جایی کههیچ مزاحمی نباشه. بعد که همه چیز روبه راه شد تو هم بیا.آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام . . .بهش لبخند زدم و گفتم : آره می دونم . . .فکر خوبیه . . . من هم خیلی تنهام . . .یه روز تو نامش نوشت : من اینجا یه دوست پیدا کردم . . .آخه می دونی ؟ من اینجا خیلی تنهام . . .براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم :آره می دونم . . . فکر خوبیه . . . آخه من هم خیلی تنهام . . .یه روز یه نامه دیگه واسم فرستاد که توش نوشته بود:من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم . . .آخه می دونی ؟ من اینجا خیلی تنهام . . .باز هم براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم :آره می دونم . . . فکر خوبیه . . . آخه من هم . . . خیلی تنهام . . .حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم . . .
و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که:
نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام . . .
سراغ گریههای شبانهام را از تو می گیرم
از تو که روزی صلابتم را به نرمی خریدیاز تو که احساس در من نهادیاز تو که در من مهربانی دمیدیسراغ شبهای گمشده در تنهایی رابا فریاد در کوچههای شباز تو می خواهماز تو که بی کرانو بی نشانو بی انتهایی،من از صبح می ترسمچرا که از شبهای غرق شده در تورهایم می کند،من دل را به سکوت سپردهاممن با سکوت زندهام ...
با چشم هایت حرف دارم
می خواهم ناگفته های بسیاری را برایت بگویم
از بهار،
از بغض های نبودنت،
از نامه های چشمانم...که همیشه بی جواب ماند
باور نمی کنی!؟
تمام این روزها
با لبخندت آفتابی بود
اما
دلتنگی آغوشت... رهایم نمی کند،
به راستی...
عشق بزرگترین آرامش جهان است.
می زنم کبریت بر تنهایی ام
تا بسوزد ریشۀ بی تابی اممی سپارم غصه را بر دست باد
این کبوتر را قفس آزار داد
می روم تا موی خود شانه کنم
خنده را مهمان این خانه کنم
می روم تا پرده هارا واکنم
دوست دارم؛ دوست دارم
عشق را معنا کنم
شادی ام را رنگ آبی می زنم
بوسه بر طعم گلابی می زنم
می دوم خندان به سوی آینه
باز می خندم؛ به روی آینه
می زنم یک شاخه گل بر موی خود
می نشینم باز بر زانوی خود
می نشانم روی دستم یک کتاب
تا بخوانم باز هم یک شعر ناب
آری!آری! این منم این شاد و مست
دوست دارم عاشقی را هرچه هست
ریرا ...!
همگان به جستجوی خانه میگردند،
من کوچهی خلوتی را میخواهم
بی انتها برای رفتن
بی واژه برای سرودن ...
و یادهای سالی غریب
که از درخت گفتن
هزار بوسهی پاسخ میطلبید!
بگذریم ... ریرا!
از گوشهی چشم نگاهی کن:
دو قناریِ خسته بر سیمِ تلگراف
دوردستِ بیرویایِ مرا مینگرند،
درست مثل منند
تبعید ترانهای ناخوانا
که زمزمهاش ...
سرآغاز رفتن به شیراز است!
اگر فکر میکنی دروغ میگویم
همین امشب از فال سربستهی چراغ
یا آهسته از خود حضرت حافظ ... بپرس
تو آخرین سرزمینی
باقی مانده در جغرافیای آزادی !
تو آخرین وطنی هستی که از ترس و گرسنگی ایمنم می کند !
و میهن های دیگر مثل کاریکاتورند
شبیه انیمیشن های والت دیسنی
و یا پلیسی اند
مثل نگاشته های آگاتا کریستی.
تو واپسین خوشه
و واپسین ماه
واپسین کبوتر،
واپسین ابر
و واپسین مرکبی هستی که به آن پیوسته ام
پیش از هجوم تاتار !
*
تو واپسین شکوفه ای هستی که بوییده ام
پیش از پایانِ دورانِ گل
و واپسین کتابی که خوانده ام
پیش از کتابسوزان،
آخرین واژه ای که نوشته ام
پیش از رسیدن زائرانِ سپیده
و واپسین عشقی که به زنی ابراز داشته ام
پیش از انقضای زنانگی !
واژه ای هستی که با ذره بین ها
در لغت نامه ها به دنبالش می گردم
نهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است
تنهایی در قطار
هزار نفر.
به تو فکر میکنم
در چشمهای بسته آفتاب بیشتری هست
به تو فکر میکنم
و هر روز
به تعداد تمام دندانهایم سیگار میکشم.
ما چون بارانی هستیم
که همدیگر را خیس میکنیم
ساده زندگی کردم
اما مرگم مشکوک به نظر خواهد رسیدپیدایم می کنیدبا ناخن هایم، با موهایم و استخوان دلمکه گودالی تاریک را روشن کرده است
جویای راه خویش باش
از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه
دیدار می کنیم
حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه
می بالد و به بار می نشیند
دوستی یی که توانمان می دهد
تا برای دیگران
مأمنی باشیم و
یاوری
این است راه ما
راه تو
و من
این عادلانه نیست،
گاهی در شعرهام مجبورمزیبایی ِ تو رادر آغوش بیگانه ای تصور کنم،افسوس که تو همچنان زیبایی،حتی وقتیسهم من نیستی
آغوش
ترکیب پیچیده ای ستاز من و خیال توکه هر شب
مثل سایهروی دیوار خانه می افتد...
زردها بیهوده قرمز نشدند
قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
گرده روشنی مرده برفی . همه کارش آشوب
بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
زردها بیهوده قرمز نشدند
قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
گرده روشنی مرده برفی . همه کارش آشوب
بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته . انداخته است
چند تن خواب آلود . چند تن ناهموار
چند تن نا هشیار که به جان هم نشناخته . انداخته است
چند تن خواب آلود . مشتی ناهموار
چند تن نا هشیار . چند تن خواب آلود
باز از نهانههای طلب میلرزم
یک بوسه از میان دهانت
میل مرا به سوی تو آواز کرده است،
اما وقتی هر بوسهتو تشنهترم می کند
شاید علاج تشنگی من،
تنها نوشیدن تمامی آن چشمه است
که از دهان کوچک تو
سر باز کرده است...
امروز همه نیاز من این است که تو را به نام بخوانم
و مشتاق حرف حرف نام تو باشممثل کودکی که مشتاق تکه ای حلواستمدت هاست نامتبر روی نامه هام نیستاز گرمی آن گرم نمی شوماما امروز در هجوم اسفندپنجرهها در محاصرهمی خواهم تو را به نام بخوانمآتش کوچکی روشن کنمچیزی بپوشمو تو را ای ردای بافته از گل پرتقالو شکوفههای شب بو احضار کنمنمیتوانم نامت را در دهانمو تو را در درونم پنهان کنمگل با بوی خود چه میکند؟گندم زار با خوشه؟با تو سر به کجا گذارم؟کجا پنهانت کنم؟وقتی مردم تو رادر حرکت دستهامموسیقی صدامتوازن گام هایم می بینندتو که قطره بارانی بر پیرهنمدکمه طلایی برآستینمکتاب کوچکی در دستانمو زخم کهنه ای بر گوشه لبمبا این همه فکر میکنی پنهانی و به چشم نمی آیی؟مردم از عطر لباسم می فهمندمعشوق من توییاز عطر تنم می فهمندبا من بوده ایاز بازوی به خواب رفته ام می فهمند که زیر سر تو بودهدیگر نمی توانم پنهانت کنماز درخشش نوشته هام می فهمند به تو می نویسماز شادی قدم هایم، شوق دیدن تو رااز انبوه گل بر لبم بوسهٔ تو راچه طور می خواهی قصهٔ عاشقانه مان رااز حافظهٔ گنجشکان پاک کنی؟و قانع شان کنی که خاطرات شان را منتشر نکنند؟
بگذار کمی از هم جدا شویم
برای نیکداشت این عشق، ای معشوق منو نیکداشت خودمانبگذار کمی فاصله بگیریمچون می خواهم عشقم را بپرورانیچون می خواهم کمی هم از من متنفر باشیتو را قسم به آنچه داریماز خاطره هایی که برای هر دویمان با ارزش بودقسم به عشقی آسمانیکه هنوز بر لبهایمان نقش بسته استو بر دستهایمان کنده ...قسم به نامه هایی که برای من نوشته ایو صورت چون گلت که در درون من کاشته شدهو مهری که بر گیسوانم و بر سر انگشتانم از تو به یادگار ماندهقسم به هر آنچه در یاد داریمو اشکها و لبخندهای زیبایمانو عشقی که از سخن فراترو از لبهایمان بزرگتر شده
قسم به زیباترین داستان عاشقانه زندگیمان
برو!
بگذار از هم جدا شویم
چون پرندگانی که در هر فصل، از دشتها و تپهها کوچ میکنندو چون خورشید ای معشوق منکه به هنگام غروب، تلاش میکند که زیباتر باشددر زندگیم چون شک و رنج باقی بمانیکبار اسطوره ویکبار سراب باشو پرسشی بر لبانم باشکه در پی پاسخ سرگردان استاز بهر عشقی آسمانیکه در دل و بر مژگان ما آرمیده استو از بهر آنکه همواره زیبا بمانمو از بهر آنکه همواره به من نزدیکتر باشیبرو!
بگذار چون دو عاشق از هم جدا گردیم
بگذار به رغم آنچه از عشق و مهر برای هم داریم از هم جدا گردیممی خواهم از میان حلقههای اشکبه من بنگریو از میان آتش و دودبه من بنگریپس بگذار بسوزیم تا بخندیمچون نعمت گریه را سالهاستکه فراموش کرده ایمجدا شویمتا عشق ما به روز مرگیو شوق ما به خاکستر نشینیدچار نشودو غنچهها در گلدان نپژمرد
گفتم: «بمان!» و نماندي!
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صداي مرا نشنيديو من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...
تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،
ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي!
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمي پرسد،
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره اين من و ُ
اين تاريكي و ُ
اين از پي كاغذ و قلم گشتن!
گفتم : « - بمان!» و نماندي!
اما به راستي،
ستاره نياز و نوازش!
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،
اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?
دل خوش دار ای کوچک من
که عشق تو چشم و دلم را آکنده استو همچنان تحت تأثیر عشق بزرگ توأمو همچنان در رویای اینم که از آن من باشیای تکسوار و ای شاهزاده مناما ... مناز مهر خود بیمناکماز احساس خود نیزکه روزی از دلبستگی هایمان آزرده شویماز وصال و از در آغوش هم بودنمان بیمناکمپس بنام عشقی آسمانیکه چون بهار در وجودمان به گل نشستو چون خورشید در چشمانمان درخشیدو بنام زیباترین داستان عاشقانه روزگارمانبرو!
دوستت میدارم!
چونان بلوطی که زخم یادگارِ عشقی برباد رفته را!
ستارهای که شب را
برای چشمک زدن!
و پرندهای اسیر
که پرندهی آزادی را!
تا رهایی به بار بنشیند،
آن سوی حیرانیِ میلههای قفس!
تو را دوست میدارم!
چرا که تو آزادی
در پسِ رنگین کمانِ بیپرسشِ سَربَند،
در سایهسارِ هر چه نباید کرد!
در بوسههای نخستِ هر دیدار،
و آن سوی نگاهِ عاصیام
که چشمان بیقرارِ هزار پلنگِ خسته
پیش از جهیدنِ واپسین را
با خود دارد !
"یغما گلرویی"
از مجموعه: اینجا ایران است و من تو را دوست می دارمدفتر اول: من وارث تمام بردهگان جهانم!
تمام قرارها را نیامده ای،
کدام نصف النهار را از قلم انداخته ام...
قرار روزهای بی قراریام!
کجای آسمان ببینمت؟
من از جست و جوی زمین خسته ام
از امروز
جهنم زیر پایت استاز امروز که هر لحظه هزار بارسینه هایت را میان تنت گم می کنیو شیرت در تمام قوطی های جهان خشک می شودبغض می کنیو دود اجاق های کور دنیا به چشمت می رودروی شکمت دست می کشیو ترک های حاملگی جای پنجه های ببری عقیم اندکه هرشب دشت های گرسنه را به خانه می آوردو ناخن های پس از معاشقه اش را سیر می لیسیداز امروزهیچ فردایی را با روز دیگری اشتباه نمی گیریو تمام زندگی ات رادر امروزی جهنمی و طولانی فکر می کنیبه بهشتی که در چشم هایت آب می رود
آب می رودآب می رودآب می رودآب می رود .
امروز دوباره
صبح با چشمان تو شروع شد
از دور نگاهت میکنم
برایت بوسه میفرستم
فکر میکنم
کاش چشمهات مال من بود
هنوز اما طناب دار
ته چشمانت پیداست
هر بار نگاهت کنم
ناگزیرم از مردن
گذشته توی سرم سوت میکشد
بسکه مرده ام
و دوباره – تولد!!
چشمهایت را به من بده
من تاب میسازم از طناب دار
جای مردن تاب میخورم کنار تو
تا ابد
...
میترسم از طناب دار
چشمهایت را به من بده
مگر چند بار دیگر به دنیا می آیم
که یکی را بدون تو
بدون لبخندت
برسانم به انتها
و بارهای دیگر
با دست هایی که خاک شده اند
دوباره برویم به روی زمینی که رد می شوی
و باد که می آید
برساند به پیراهنت
که این گرد و خاک
چقدر عاشق آغوش تو بوده است
یک بار منصفانه نیست زندگی
کم است برای من که گم ات کردم
در اولین نشانه که داشتم
و آن لحن صدایت بود
که در ازدحام خیابان
در لحظه محو شد
و رهگذران
روی لحن تو
آن قدر در آمد و شد بودند
که گم کردن ات بدیهی بود
درست مثل این که بدیهی است
تو گم شده ای
من پیر می شوم
و مرگ که می رسد
فکر می کند
چقدر شبیه حرف های ناتمام
باز مانده است دهانم
صبح است.
گنجشک محض
می خواند.
پاییز، روی وحدت دیوار
اوراق می شود.
رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را
از خواب می پراند:
یک سیب
در فرصت مشبک زنبیل
می پوسد.
حسی شبیه غربت اشیا
از روی پلک می گذرد.
بین درخت و ثانیه سبز
تکرار لاجورد
با حسرت کلام می آمیزد.
اما
ای حرمت سپیدی کاغذ !
نبض حروف ما
در غیبت مرکب مشاق می زند.
در ذهن حال ، جاذبه شکل
از دست می رود.
باید کتاب را بست.
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه کرد، ابهام را شنید.
باید دوید تا ته بودن.
باید به بوی خاک فنا رفت.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف.
صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید.
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمیکرد.
و خاصیت عشق این است.
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
مرا گرم کن
(و یکبار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)
در این کوچههایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم.
من از سطح سیمانی قرن میترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونههایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.
و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید
خوردن یک سیب رسیدهی سفید
در یک روز شفاف و
روشن زمستانی
محبوب من!
دل بستن به تو
مثل شادمانی نفس کشیدن است
در یک درختزار پوشیده از برف!
وقتی سیگارت را
در قلب ماهی
که به پنجره تابیده است خاموش میکنی
یعنی دیوانه ای
نه یعنی تحقیر شده ای
و جهان
برای تو کوچک است
آن قدر کوچک که فیلی می تواند,
خیلی راحت
تمام دریاها را ...
به یک جرعه بالا بکشد
پس سعی کن
با همه چیز کنار بیایی
فرار نکن
زمین به شکل احمقانه ای گرد است
تو نیستی و هنوز مورچهها
شیار گندم را دوست دارند
و چراغ هواپیما درشب دیده میشودعزیزمهیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر میگیرداز ریلخارج نمیشود
ارانی که روزها
بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی...
تکلیفِ رنگ موهات
در چشم هام روشن نبود
تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم
و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم
تکلیفِ شمع های روی میز
روشن نبود
من و تو بارها
زمان را
درکافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام می گرفت
در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم کشیدی
اما
سایه ات را دیدم
که دست هایش توی جیبش بود
به اتاق آمدیم
شمع ها را روشن کردم
ولی
هیچ چیز روشن نشد
نور
تاریکی را
پنهان کرده بود...
بعد
بر مبل نشستی
در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی
در مبل عرق کردی
پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم:
نهنگی که در ساحل تقلا می کند
برای دیدن هیچ کس نیامده است
کمی با من بنشین
تا در آن نقشه جغرافیایی عشق، تجدید نظر کنیمبنشین تا ببینیمتا کجاها مرز چشمان توستتا کجاها مرز غم های منکمی با من بنشینتا بر سر شیوه ای از عشقبه توافق برسیم ...
تنهایی تو را
دست های من تاب نمی آورد"کافی ست انار دلت ترک بخورد"دانه دانه هاشبریزد در دهان منتا سرخی صدای خنده هامرنگ تو باشدخودت را از آغوش من نگیرآقای من!دنیا در دستان توستکه آغاز می شود.
هی دختر باران!
زیاد این دست و آن دست نکن!
بترس از دلی که دارد پرپر می شود...!
برای من
هیچ قراری نمانده هست...بگو کجای آغوش قرار بگذاریم؟!
بگو
تا عاشقانههایم را
بر اندام آب بسایم
می خواهم سر تمام دلتنگیهایم را
با زلالی رویت ببرم
انیه ای صبر کن.
از من و چشمانم نگذر ، تا ابد که نمی شود کنار جاده نشستبیا کنارم بنشین ، هنوز جایی برایت هست ...آسمان و زمین هنوز می چرخند بی قانون، بی قانون در سر آشفته من.تکه ای از زمینم، گوشه ای از آسمان، ذرهای از خدا و تصویری از تو ...لحظه ها را به جانم انداخته ای که چه؟؟ جانم را از دریچه ربوده ای!سکوتم ته کشیده، کاش خدا اینجا بودغریبه ها آشنا شدندو تو همچون صدای گالیله در طول تاریخ، گردش زمین را به دور خورشید انکار می کنی!آغوش میخواهم... آغوش میخواهم... و باز هم آغوش...ای خواب رفته در دروغ! زمین میچرخد.و من هم....
غربت یعنی صندلی خالی تو
وقتی زمینم وارونه می چرخد .آنجا که منمنه ابتدای خلقت استو نه انتهای آفرینش .آنجاصفرترین نقطه دنیاستشرمناک ترین بی پناهی انسان .آنجاناگهان ترین بغض تاریخ است .غربتنبودن تو نیستنزدیک ترین ساحل دور افتاده ایستکه گاهی در چشمان تو جا می ماند .در آغوش تو گاهی حتی غریب بوده ام .غریب که باشی می دانیتنگ ترین جای جهاندل من است .
بی قرار دلتنگی های توام
وقتی در آغوش منجا می مانندو دسته ای از ستارگانکه تو آنجا می کاری .
من به شب عادت کرده امبه دریچه هاو به خطوط محو پستانهایتکه جاده را به انحنا می کشد .بانوی شریف قصه ی من !می دانی کدام نقطه ی شببا بوسه ی تو بالغ شد ؟
چون رود جاریام کن
وچون کوه استوارمانند باد ...پر عطش گشت باغهامثل ستاره ...آینه دار چراغ هاگاهی برای بازی خیل فرشتگانتن رامیان حادثه ها رهسپار کنتا خود ببینی از همه دنیا بریده امدل رابرای دیدن خود بی قرار کن ...