نه از اكنون ِ تو
از تكرار دلگيرم
من از اين لحظه هاي بي تو خالي
من از اين غربت بيدار دلگيرم
نه از اكنون ِ تو
از فكر فردا
كه چون ديروزها سرد است دلگيرم
من حتي از خودم
از بابت شعري كه پُردرد است دلگيرم !
نمایش نسخه قابل چاپ
نه از اكنون ِ تو
از تكرار دلگيرم
من از اين لحظه هاي بي تو خالي
من از اين غربت بيدار دلگيرم
نه از اكنون ِ تو
از فكر فردا
كه چون ديروزها سرد است دلگيرم
من حتي از خودم
از بابت شعري كه پُردرد است دلگيرم !
مي ترسم از نبودنت...
و از بودنت بيشتر!!!
نداشتن تو ويرانم ميكند...
و داشتنت متوقفم!!!
وقتي نيستي كسي را نمي خواهم.
و وقتي هستي" تو را" می خواهم.
رنگهايم بي تو سياه است و در كنارت خاكستري ام
خداحافظي ات به جنونم مي كشاند...
و سلامت به پريشانيم!؟!
بي تو دلتنگم و با تو بي قرار....
بي تو خسته ام و با تو در فرار...
در خيال من بمان
از كنار من برو
من خو گرفته ام به نبودنت.......
این روزها که نیستی
نمیگذرند !
جز انتظار و سکوت
هیچ چیز تنهایی لحظه هایم را به آغوش نمی کشد ...
صبر می کنم
با اشک ...
میان اشکهایم
تو برایم بخند ...!
یادت ای دوست بخیر
روزگارت شیرین
دل من میخواهد
که بدانی بی تو
دلم اندازه دنیا تنگ است
یادت ای دوست بخیر
میسپارم همه زندگیت را به خدا
که چون آیینه زلال،همچو دریا آرام
مثل یک کوه،پر از شوکت بودن باشی.
ديشب از بام جنون ديوانه اي افتاد و مرد
پيش چشم شمع ها پروانه اي افتاد و مرد
از لطافت ياد تو چون صبح گل ها خيس بود
شبنمي از پشت بام خانه اي افتاد و مرد
موي شبگوني كه چنگش ميزدي شب تا سحر
از سپيدي لا به لاي شانه اي افتاد و مرد
ازدياد پنجره جان قناري را گرفت
در قفس از نغمه ي مستانه اي افتاد و مرد
اين كلاغ قصه را هرگز تو هم نشنيده اي
تا خودش هم قصه شد افسانه اي افتاد و مرد
مي دونستم تنهايي گفتم كه همدمت مي شم
نمي دونستم يه روز ديونه غمت مي شم
مي دونستم كه دلت مثل كبوتر بي رياست
ندونستم آشيونش پيش من نيست تو هواست
مي دونستم تو دلت يه غصه كوچيكي هست
نمي دونستم كي بود دل قشنگتو شكست
نمي خواستم كه برم ولي دلت منو نخواست
يه نفر آفتابي شد پا جاي پاي من گذاشت
تنها ...
ايستگاه غروب عاطفه
خستگي کفش هايم
و پرستويي که به استقبالم مي آيد
چيزي براي گفتن ندارم
کوچه غربت،بي خبر از تبسم شکوفه ها
سرنوش غريبي برايم رقم زده بود
در پس تاريکي شب
نهانترين آواز خفته
جان ميگيرد
زخم خوردگان کوچه ها ، در پي تابوت هايشان
عاشق ، مبهوت ، سرگردان
و من تنها در عمق خيابان ...
کوچه ...
شب سکوت و غريبي ، آرامش خفته بود
و من تو را ديدم
ميان خستگي کوچه ها
آن وقت عشق را نمي فهميدم
تو آمدي با نخ هاي گلدوزي
و لبهايم را به هم دوختي
تنها هرگز از عشق نگويم
آه ...
عشق فرو ريختني است !!!
باز من مانده ام و تنهايی
باز اکسير غم شيدايی
باز آغوش شباهنگ سکوت
باز آهنک دلاويز هبوط
باز من مانده ام و رسوايی
باز آواز شب حيرانی
باز شبگير نفس در نيرنگ
باز زنجير هوس در اونگ
باز من مانده ام و شيدايی
باز هم در قفس تنهايی
یک نفر آهسته می خواند مرا
یه نفر با عشق می خواند مرا
یک نفر از دور می خواند مرا
یک نفر بی صدا می خواند مرا
ای تو که از عشق هی دم میزنی
ای تو که از بی کسی دم میزنی
ای تو که با درد تو من آشنام
ای تو که از عشق تو من باخبر
ای عزیزم این سخن از من بگیر
عشق تو درد من است
بی کسی هایم بود از دوریت
پس بیا با هم شویم
تو شوی تنها یار من
من شوم تنها عشق تو
در آنسوی مرزها دوست داشتن گناه است
تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !
درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .
به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .
به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .
به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .
لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .