اگر کسی مرا خواست
بگویید رفته باران ها را تما شا کند
و اگر اصرار کرد
بگویید برای دیدن طوفان ها رفته است
واگر بازهم سماجت کرد
بگویید
رفته است تا دیگر باز نگردد
نمایش نسخه قابل چاپ
اگر کسی مرا خواست
بگویید رفته باران ها را تما شا کند
و اگر اصرار کرد
بگویید برای دیدن طوفان ها رفته است
واگر بازهم سماجت کرد
بگویید
رفته است تا دیگر باز نگردد
تو سکــــــوت شاپرکـــها، لحظه خــــواب قناری
هیچکسی صدامو نشنید وقت عشق و بی قراری
من که پاک و ساده بودم، بی ریا دل داده بودم
تو چرا نگاهم نکردی؟!.... زیر پات افتاده بــودم
تو هجوم قحطی عشق شــونه هـــات پناه مـن بود
لـمس دستـــای نجیبت.... اولین گنـــاه مـــن بـــود
تــو شبـای عاشقــی مـــون، یه بغل ستـاره داشتی
وقتی که منو می دیدی سر روشونه هام می ذاشتی
حالا باز منتظر هستم دوباره واســم بخونی
دستـــای منو بگیری قــدر عشقمـــو بدونی
دارد چه بر سرم می آید ؟
چشمانم را بسته ام
و گذاشته ام
...
ثانیه ها لحظه هایم را اعدام کنند
کم آورده ام
چه كسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسی می شنوی ، روی تو را
كاشكی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تكان دادن دستت كه
مهم نیست زیاد
و تكان دادن سر را كه
عجیب !عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش می دیدم
من به خود می گویم:
" چه كسی باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ "
تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری
همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری
تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی
غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری
شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ -
هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری
بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند
مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری
همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید
ببین چه مرهم شیرینیست برای سختی و دشواری!!
کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی
رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری...
چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده...
دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری!
گریزی ندارم که شعری بگویم
دل نازکت را به نحوی بجویم
بگویم که پشتم به خورشید گرم است
زمانی که گل میکنی رو به رویم
و حالا در این قحطی آب و احساس
دلم را کجا ، مثل دستم ، بشویم؟
از اول تو بی پرده با من نگفتی
که بی پرده حالا من از خود بگویم
من از تشنگی های خود با تو گفتم
و از مخزن بغض ها در گلویم
جواب تو تکرار تلخ عطش بود
و سنگی که لغزید سوی سبویم
گل لحظه ها را به مفهوم مطلق
اجازه ندادی کنارت ببویم
اجازه ندادی که چشمت بیفتد
به چشم سکوت من و های وهویم
تو با برق الماس چشمت نظر کن
بمیرم؟؟؟؟؟
بمانم؟؟؟؟؟
بخندم؟؟؟؟؟
بگویم؟؟؟؟؟
اگه روزگار گذاشت, یه بار دیگه دنیا بیام
بازهم عاشقت میشم, بازهم سراغ تو می یام
این دفعه اون دفعه نیست, خوب میدونم چی کار کنم
تا همون جور که میخوای, قلب تو رو شیکار کنم
این دفعه خوب میدونم, چی کار کنم
تا همون جور که میخوای, قلب تو رو شیکار کنم
این دفعه خوب میدونم, چی کار کنم
تا تو این خونه تو رو, همیشه موندگار کنم
دیرگاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهممن است بازهم قسمت غم ها شده ام
دگر آیینه ز من بی خبر است که اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام
آغوش من همیشه برای تو باز است.
همیشه برای گوش دادن به حرفهایت آمادگی دارم.
همیشه پشتیبانت هستم.
من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بود.
فقط کافی است چیزی از من بخواهی ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.
می خواهم اوقاتم را در کنار تو باشم.
در دنیا تو از هرکسی برایم مهم تر هستی.
همیشه دوستت دارم چه به زبان بیاورم چه نیاورم.
تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری.
من همیشه برای تو اینجا هستم و دلم برای تو تنگ است.
هر وقت که احتیاج به درد دل داشتی روی من حساب کن.
من هنوز در چشمانت گم شده هستم.
تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری.
در سراشیبی تقدیر
نام مرا
با نام تو تشنه کرده اند
و رفتنت را
بر دلم داغ نهاده اند
دریغ
از دریایی که در چشمهایت نشسته است
بی آنکه بخواهد
آیینه ها را آبی ببیند
یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب
که تکرار آبی ترین زلال ها
در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت
تو را تداعی می کند
برو به فکر من نباش
برو به پای من نسوز
برو به فکر من نباش
من یه جوری سر میکنم
زندگی رو با سختیاش........ا
با که درددل کنم؟
با کسی که پرنده بود برام؟
با کسی که اشیانه بود
دلم به چه خوش بود
کاشکی پرنده پر نداشت
از پریدن خبر نداشت
درخت باغ آرزوش
دغدغه تبر نداشت