غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی می رسد روزی که تنها مرگ را باور کنی
می رسد روزی که تنها در کنار قبر من شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی
نمایش نسخه قابل چاپ
غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی می رسد روزی که تنها مرگ را باور کنی
می رسد روزی که تنها در کنار قبر من شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی
قاصدک! هان، چه خبرآوردی؟
ازکجا وزکه خبرآوردی؟
خوش خبرباشی،اما،اما
گرد بام ودر من بی ثمرمی گردی.
انتظارخبری نیست مرا
نه زیاری نه زدیارودیاری- باری،
بروآنجاکه بودچشم وگوشی باکس،
بروآنجاکه تورامنتظرند.
قاصدک!
دردل من همه کورندوکرند.
دست بردار ازاین دروطن خویش غریب.
قاصد،تجربه های همه تلخ،
بادلم می گوید
که دروغی تو،دروغ،
که فریبی تو،فریب،
قاصدک!هان،ولی...آخر...ایوای!
راستی آیارفتی با باد؟
باتوام،آی!کجارفتی؟آی...!
راستی آیاجایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکسترگرمی جایی؟
دراجاقی- طعم شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب وروز
دردلم می گریند.
تنهایی من پاکترین و باوفاترین یاری است که در تمام زندگی پیدا کرده ام.
تنهایی من با شادی های من شاد می شود و با غم های من غمگین.
تنهایی من هیچ وقت مرا تنها نگذاشته است.
من هرگز تنها نبوده ام چون همیشه تنهایی من در کنار من بوده است.
در فرهنگ تنهایی من خیانت جایی ندارد.
تنهایی من به آسانی به دست نیامده است.
تنهایی من از انتهای یک کوچه مه گرفته و غمگین
با ناز و کرشمه به سمت من تنها آمده است.
تنهایی من با تمام چیزهایی که در خود دارد مرا تنها نمی گذارد.
در تنهایی من، غم ، اندوه ، عشق شادی ، خاطرات و من جای گرفته است.
در تنهایی من همیشه می توان صدای موسیقی را شنید.
در تنهایی من همیشه فیلمی برای دیدن وجود دارد.
در تنهایی من همیشه کتابی برای خواندن هست.
در تنهایی من اشک همچون مرواریدی می درخشد.
من تنهایی خود را دوست دارم.
چون با وفاترین یاری است که در تمام زندگی پیدا کرده ام...
بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم
بیا دوباره در اینباره اشتباه کنیم
من و تو ایم که تنها گناهمان عشق است
عجب گناه قشنگی، بیا گناه کنیم
تمام دفترمان را غزل غزل با عشق
کنار نامه ی اعمالمان سیاه کنیم
من و تویی که چنان مثل شیشه شفّافیم
که روشن است اگر توی سینه آه کنیم
عزیز من! به زمین و زمانه مدیونیم
اگر که لحظه ای از عمر را تباه کنیم
بیار سفره لبخند و بوسه ات را تا
بساط یک غزل تازه روبه راه کنیم
برای رویش یک شعر عاشقانه ی محض
بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم
دوست اش مي دارم
چرا كه مي شناسم اش
به دوستي و يگانه گي .
شهر
همه بيگانه نگي و عداوت است .
.
هنگامي كه دستان مهربان اش را به دست مي گيرم
تنها يي غم انگيزش را در مي يابم .
اندوهش
غروبي دل گير است
در غربت و تنهايي.
هم چنان كه شادي اش
طلوع همه افتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم
و پنجره اي
كه صبح گاهان
به هواي پاك گشوده مي شود
و طراوت شمعدا ني ها
در پاشويه حوض .
چشمه يي
پروانه يي و گلي كوچك
از شادي
سرشارش مي كند
و ياسي معصومانه
از اندوهي
گران بارش :
اين كه بامداد او ديري ست
تا شعري نسروده است .
چندان كه بگويم
((امشب شعري خواهم نوشت ))
با لباني متبسم به خوابي ارام فرو مي رود
چنان چون سنگي
كه به درياچه يي
و بودا
كه به نيروانا
و در اين هنگام
دختركي خردسال را ماند
كه عروسك محبوب اش را
تنگ در اغوش گرفته باشد .
اگر بگويم كه سعادت
حادثه يي ست بر اساس اشتباهي
اندوه
سراپاي اش را در بر مي گيرد
چنان چون درياچه يي
كه سنگي را
و نيروانا
كه بودا را
چرا كه سعادت را
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقي
كه به جزتفاهمي اشكار نيست .
نخست
دير زماني در او نگريستم
چندان كه چون نظر از وي باز گرفتم
در پيرامون من
همه چيزي
به هيات او در امده بود .
ان گاه دانستم كه مرا ديگر
از او
گريز نيست .
کارون چو گیسوان پریشان دختری
بر شانه های لخت زمین تاب می خورد
خورشید رفته است و نفس های داغ شب
بر سینه های پر تپش آب می خورد
دور از نگاه خیره ی من ساحل جنوب
افتاد مست عشق در آغوش نور ماه
شب با هزار چشم درخشان و پر زخون
سر می کشد به بستر عشاق بی گناه
نیزار خفته خامش و یک مرغ ناشناس
هر دم ز عمق تیره ی آن ضجه می کشد
مهتاب می دود که بیند در این میان
مرغک میان پنجه ی وحشت چه می کشد
بر آب های ساحل شط سایه های نخل
می لرزد از نسیم هوسباز نیمه شب
آوای گنگ همهمه قورباغه ها
پیچیده در سکوت پر از راز نیمه شب
در جذبه ای که حاصل زیبایی شب است
رویای دور دست تو نزدیک می شود
بوی تو موج می زند آنجا ، بروی آب
چشم تو می درخشد و تاریک می شود
بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق
بشکست و شد به دست تو زندان عشق من
در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار
ای شاخه ی شکسته ز طوفان عشق من
پشت تنهایی من که رسیدی ،
گوشهایت را بگیر !
اینجا سکوت ،
گوش تو را کر میکند
اما !
چشمهایت را باز کن
تا بتوانی لحظه لحظه ی اعدام ثانیه ها را نظاره کنی
هجوم سایه های خیال،
سرابهای بی وقفه ی عشق،
منظره ای به تو میدهد
که میتوانی تنهایی مرابه خوبی ترسیم کنی ...!
به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبها را
که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را
بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یکنفس پُر کن به هم نگذار لبها را
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را
دلیلِ دلخوشیهایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ نمیفهمم سببها را
بیا اینبار شعرم را به آداب تو میگویم
که دارم یاد میگیرم زبان با ادبها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقبها را
دلتنگــــــ ـــــ ـم از این قاب های مضحکـــــ ـــ ــ بی روح ..
لبخنــــدهای خشک
احوال پرسی های معمـــ ــ ـولی ..
چشمـــ ــ ـان من
تصویری از جنس تـــ ـــ ـو می خواهــد ..
دل می گیرد و میمیرد و هیچ کس سراغی ز آن نمی گیرد.
ادعای خدا پرستیمان دنیا راسیاه کرده ولی یاد نداریم چرا خلق شدیم.
غرورمان را بیش از ایمان باور داریم.
کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد وگیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب میبخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند