هیچ آتشی، هیچ زغالی چنین داغ نتواند سوخت
که عشق نهان، که کس از آن هیچ نمی داند.
هیچ سرخ گلی، هیچ میخکی چنین زیبا نتواند شکفت
که دو روح عاشق همجوار هم.
آینه ای فراروی قلبم بگذار تا نتوانی بنگری، که چه وفادار است به تو...
نمایش نسخه قابل چاپ
هیچ آتشی، هیچ زغالی چنین داغ نتواند سوخت
که عشق نهان، که کس از آن هیچ نمی داند.
هیچ سرخ گلی، هیچ میخکی چنین زیبا نتواند شکفت
که دو روح عاشق همجوار هم.
آینه ای فراروی قلبم بگذار تا نتوانی بنگری، که چه وفادار است به تو...
آرزویی بکن ...
گوش های خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه..
ارزویی بکن ...
شاید کوچکترین معجزه اش بزرگترین آرزوی تو باشد
" بند بند وجودمــــ ـــ ـ ..
بـه بند بند وجود تــو بستــه استـــــ ــــ ـ
با این همه بنــد
چه قـــــ ـــ ـدر از هم دوریـــــــ ــــ ـم" ..
آن شب ...
که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را ...
تماشا می کرد ...
آن شب که شب پره ها ..
عاشــقـــانه تر ..
نــــور را می جســـتند ...!
و اتاقم ..
سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... !
دانستم..
تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...!
تـــــــــــو کیستی
؟؟؟؟
که سفـــــر کردن از هوایت را نمیتوانم
حتا به بالهای خیــــــــال.....!
پشت سکوت تو دلتنگی و غم است می دانم
این جمله برای وصف تو کم است می دانم
خود را کنار کشیده ای تا من گذر کنم
این خصلت فرشته ، نه یک آدم است می دانم
این روشن است که برای همیشه رفته ای دیگر
پس زندگی برای من مبهم است می دانم
دیگر تمام معادله های بودنم گنگ اند
بی تو اتاق فکر من گیج و درهم است می دانم
لق می زنند چرخ های ارابه شادی
شالوده های حسرت و درد محکم است می
دانم
ای کاش نوشداروی خواهشم افاقه ای میکرد
سهراب قصه روی دست رستم است می دانم
گفتی که باز می گردی وقت چیدن گندم
آن وعده ها ی سر خرمنت، مرهم است می دانم
قلبم دوباره آتش بگیرد و آتشکده شود
عشقت برای من عشق خاتم است می دانم
قدر زلال جاری باران را نفهمیدم
امروز که قحطی آب و شبنم است می دانم
روزي به باغ آمد, روزي به باد رفت...
گويي گل نه رويده ونه پژمرده است...
وچه آسان ميشود از يادهارفت.....
چه آسان....
در اوج تنهایی دست انسانی راگرفتن،
به بهانه اینکه نگذاریم تنها بماند.چه زیباست،
در اوج ناامیدی انسانی راهمراهی کردن،
به بهانه امیدوار کردن او.وچه نامردانه است،
انسانی را به دنبال خود کشیدن،عاشق کردن ودر اوج تنهاییش ، رهایش کردن
وگقتن اینکه دیگر تورا نمیخواهم ...
آه ای خدای من ...
حسابش از دستم رفته است
روزها و شب های بی تو سپری شده را
غریبه
این روزهای جهنمی
که بی وجود تو
سرد که نه
یخ یخ شده
این روز ها،در جست و جوی
بهشت گمشده ام
همان که ذره ذره اش را
با هم ساختیم
و حالا که رفتی
چیزی جز ویرانه
نمانده از ان
و نمی دانم چه زمانی
تمام خواهند شد
این شب های یلدایی
گاهی وقتادلم فقط سنگینی نگاهت رو میخوادکه زل بزنی بهمومن به روی خودم نیارم