ای کاش مانند پرنده ای بودم که بالهایش را به هرسوی که اراده می کرد حرکت می داد
و به نقطه بی سرنجام که نمی دانست عاقبت چه خواهد بود سفر می کرد.
ای کاش در این هوای بارانی دستی از سر دلسوزی بر سرم کشیده می شد.
یا آغوشی بود که خود رابر روی آن بیندازم.و از ته دل بگریم.
ای کاش من تنهاترین نبودم.
ای کاش صدای بغضگرفتم رو آسمان باآن عظمتش می شنید.
ای کاش هنگام طلوع خورشید آسمان از سر مهر نگاهی به من می انداخت.
یا هنگامی که آسمان اشکهایش را بر زمین فرو می برد نگاهی بر چشمان منم می انداخت.
ای کاش می فهمیدی که تنها تر از من دلی در این سرزمین وجود ندارد.
ای کاش تنهاییم را فقط برای لحظه ای حس می کردی
و آنگاه قضاوت نا عادلانه ات را می کردی.
هیچ گاه فکر نمی کردم که سرنجامم این چنین شود.
ای کاش لحظه ای به چشمانم خیره می شدی.
تا بغض چشمانم را که سالهاست براتحرفا دارند می خواندی.
ای کاش اشک های شبانه ی مرا که ازتنهایی و پریشانی می ریزد.می دیدی.
ولی همیشه هر گاه به چشمانت چشم دوختم صورتت را از من برگرداندی.
حتی نخواستی حرف دلم را از چشمان خستم بخوانی.
ای کاش روزی که گفتی دستانت را با دستانم پیوند خواهم داد.
به امروز می اندیشیدی.
ای کاشوقتیخورشید بر پشت ابر ها قایم می شد و غروب می کرد مرا در آغوشت می گرفتی
تا سرم را بر روی سینه ات بفشارم و بغضم را بشکنم.
اما هر گاه خورشیدجای خود را به سیاهی شب می داد.
دستانم سردم را از دستانت جدا می کردی.
و مرا با درد های تازه و عقده های دیرینه تنها می گذاشتی.
و تنها با نگاهی ساده از کناره دلی آشفته که عمریست انتظار آمدنت را می کشد می گذشتی.
ای کاش جاده ای که با هم در آن قدم می زدیم به پایان نمی رسید.
ای کاش چشمان منتظر باز هم انتظار ما را می گشیدند.
اما آنها هم ناامید شدند ودر میان این راه بی انتها ما را تنها گذاشتند.
ای کاش بر بلندترین نقطه که جایگاه خداست می توانستم بایستم واز ته دل فریاد بزنم.
فریادی که هیچ گاه صدایش در عالم نپیچیده.
فریادی سر شار از روزهای خوش آشنایی.
فریادی سرشار از روزهایغمنگیز تنهایی.
فریادی سرشار از روزهای بدون تو گذراندن و به آرامی به خواب رفتن.
فریادی سرشار ازدرد و رنج که عاقبتش جز جدایی هیچ چیز نبود.
دستان سردم را از دستان پر مهرت بیرون آوردم.
تا دوباره بتوانی به خوشی های زندگی ات بی اندیشی.
و زندگی خود را بدون وجوده من که جز مجسمه ای خیره به نقطه ای مبهم نبودم.
از نخست با خوشیآغاز کند...
رفتم که با رفتم چشمانت طلوع خورشید را بار دگرببیند...