فایل پیوست 23917
♥ ♥ شعر عاشقانه ♥ ♥
نمایش نسخه قابل چاپ
فایل پیوست 23917
♥ ♥ شعر عاشقانه ♥ ♥
شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟
تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟
شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم؟
تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا؟
پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني
كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا؟
شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم
تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا؟
نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري
تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا ؟
ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من
به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا؟
براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري
براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا؟
شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد
تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا؟
صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من
براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا؟
پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را
به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا؟
تو شيرين تر از آن هستي كه شادابيت كم گردد
و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟!!!
از کوه پرسیدم عشق چیست ؟
گفت از من استوار تر
از دریا پرسیدم عشق چیست ؟
گفت از من خروشان تر
از صحرا پرسیدم عشق چیست ؟
گفت از من وسیع تر
از خورشید پرسیدم عشق چیست ؟
گفت از من پر فروغ تر
از آینه پرسیدم عشق چیست ؟
گفت از من صاف تر
از دنیا پرسیدم عشق چیست ؟
گفت از همه بر من بی اعتناتر
از طفل پرسیدم عشق چیست ؟
گفت از مادر مهربان تر
از خون پرسیدم عشق چیست ؟
گفت همچون من در قلبها جاری است
از عاشق پرسیدم عشق چیست ؟
گفت به من عمر دوباره داد
از ملت پرسیدم عشق چیست ؟
فریاد بر آورد : از چشمانمان عزیزتر و از قلبمان پاک تر
از خودش پرسیدم عشق چیست ؟
ღآسمان بارانيست...
همگي ميگذرند...
چتردارن به دست...
تانباردباران"برسروصورتشان. ..
اما...........
من تنهاورها
زيراين سقف سياه
مينشينم بي تو...
وبه تو....مي انديشم...
ღوای ؛ باران باران
شیشه ی پنجره را بَاران شست.
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پرمرغان نگاهم را شست.
ღميخوردبر بام خانه...
خانه ام كو؟خانه ات كو؟
آن دل ديوانه ات كو؟؟؟
.....روزهاي كودكي كو؟
فصل خوب سادگي كو؟
يادت آيد روز باران
گردش يك روزديرين؟
پس چه شدديگر"كجارفت؟
خاطرات خوب وشيرين...
درپس آن كوي بن بست
دردل تو"آرزوهست؟
كودك خوشحال ديروز
غرق در غم هاي امروز...
يادباران رفته ازياد...
آرزوهارفته برباد...
بازباران"بازباران
ميخورد بربام خانه
بي ترانه بي بهانه
شايدم " گم كرده باشه....
ما چون دو دریچه ٬ روبروی هم٬
آگاه ز هر بگو مگوی هم.
هر روز سلام و پرسش و خنده٬
هر روز قرار روز آینده.
عمر آینه بهشت ٬ اما ... آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته هست٬
زیرا یکی از دریچه ها بسته هست.
نه مهر فسون ٬ نه ماه جادو کرد٬
نفرین به سفر ٬ که هرچه کرد او کرد.
لحظه دیدار نزدیک ست.
باز من دیوانه ام ٬ مستم.
باز می لرزد ٬ دلم ٬ دستم.
باز گوئی در جهان دیگری هستم.
های ! نخراشی بغفلت گونه ام را ٬ تیغ !
های نپریشی صفای زلفکم را ٬ دست !
و آبرویم را نریزی دل !
- ای نخورده مست -
لحظه ی دیدار نزدیک ست.
ترا با غیر می بینم٬ صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
نشستم٬ باده خوردم٬ خون گریستم٬ کنجی افتادم
تحمل می رود٬ اما شب ِ غم سر نمی آید
توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر ز آن٬ لیک
چه گویم جور هجرت٬ چون به گفتن در نمی آید
چه سود از شرح این دیوانگیها٬ بیقراریها؟
تو مه بیمهری و حرف منت باور نمی آید
ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور٬ ای زلف٬
که این دیوانه گر عاقل شود ٬ دیگر نمی آید
دلم در دوریت خون شد ٬بیا در اشک چشمم بین
خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید؟
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود
هی کار دست من بدهد چشم های تو
هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود
با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان
حس می کنم که قافیه هایم عوض شود
جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر
با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود
سهراب ِ شعرهای من از دست می رود
حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود
قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز
در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود
حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ
انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد
تن داده ام به این که بسوزم در آتشت
حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد
با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم !
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
در من ترانه های قشنگی نشسته اند
انگار از نشستن ِ بیهوده خسته اند
انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت
امید خود به این دل ِ دیوانه بسته اند
ازشور و مستی ِ پدران ِ گذ شته مان
حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...
من باز گیج می شوم از موج واژه ها
این بغضهای تازه که در من شکسته اند
من گیج گیج گیج ، تورا شعر می پرم
اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری
همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری
تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی
غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری
شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ -
هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری
بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند
مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری
همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید
ببین چه مرهم شیرینیست برای سختی و دشواری!!
کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی
رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری...
چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده...
دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری!
گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم
وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم
داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو
هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم
مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام
تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم
یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند
انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم
وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها
تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم
تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من
پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم
در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم
سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم
زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی
ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم
حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن
ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم
هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست
هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم نـیست!
عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه!
دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست.
نـور می بـیـنم و می رویـم و می بـالم شـاد ،
شاخه می گـستـرم و بـیـم ز پـائـیـزم نـیست.
تـا به گـیتی دل ِ از مهـر تـو لبـریـزم هـست
کـار با هـستی ِ از دغـدغـه لـبریـزم نـیست
بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـاد ِ سـحر ،
بـا تـو ، ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم نـیست.
تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن هـمه شـوق
چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست.
بــا هـر بـهانه و هـوسی عـاشقــت شــــده ست
فرقـی نمی کند چه کسی عـاشقت شده است
چــیــزی ز مــاه بــودن تـــــــــــو کــم نــمی شـود
گـیـرم که بـرکه ای نــفسی عاشـقت شده ست
ای سـیــب ســـرخ غـلــت زنـان در مــسـیــر رود
یـک شهر تـا بـه من برسی عاشقت شده ست
پــــــــر می کــــشی و وای بــه حــال پــرنـده ای
کز پشت میله ی قفسی عاشـقت شـده سـت
آیـینــــــه ای و آه کـــه هـــــــــــــــرگــز بــرای تــو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
بـه نسـیمی هـمه ی راه بـه هـم می ریـزد
کـی دل سنگ تـو را آه بـه هـم می ریـزد
سنگ در بـرکه می انـدازم و می پنـدارم
با همـین سنـگ زدن مـاه بـه هـم می ریـزد
عـشق ، بـر شانـه ی هـم چـیدن چـندیـن سنـگ است
گـاه می مـاند و نـاگـاه به هم می ریـزد
آن چـه را عـقل بـه یـک عـمر به دست آورده است
دل بـه یـک لحـظه ی کـوتـاه به هـم می ریزد
آه ! یـک روز هـمین آه تـو را مـی گـیرد
گـاه یک کـوه به یـک کـاه بـه هـم می ریـزد
دنبال من میگردی و حاصل ندارد
این موج عاشق کار با ساحل ندارد
باید ببندم کوله بار رفتنم را
مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد
من خام بودم، داغ دوری پخته ام کرد
عمری که پایت سوختم قابل ندارد
من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی:
از برف اگر آدم بسازی دل ندارد
باشد ولم کن باخودم تنها بمانم
دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد
شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد
موجی که عاشق میشود ساحل ندارد
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم
چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم
نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم
اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم
چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم
یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد
اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم
سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
ای کاش که در نیمه ی این راه
فریاد نمی زدی که برگرد...
ای کاش که این قصه نمی شد
ای کاش شبانگاه که می شد
این پنجره تا صبح سحر باز نمی ماند
حسرت زده ای بر لب این پنجره ای کاش
با یاد دو چشمان تو آواز نمی خواند
ای کاش کلاغی که فرورفت در افاق
در باغچه کوچک تو باز نشیند
تا از طرف من ،سر فرصت دوسه باری
آشفتگی حال تو را خوب ببیند
ای کاش که این ابر که مهمان شده در شهر
تا شهر تو رقصنده و طناز بیاید
هر گاه که تو خیره شوی بر دل این ابر
باران وفاداری من بر تو ببارد
ای کاش دوباره برسد لحظه دیدار
ویرانه شود این همه آشفتگی و درد
ای کاش...
فریاد نمی زدی که برگرد...
من از این تنهایی
از این که دیر می آیی
از این که روزی به من بگویی
تو به من نمی آیی
می ترسم....
چرا نمی دانی تو
چگونه بی تو زمان میگذرد
بارها این را از خودم می پرسم
من می ترسم...می ترسم...
زندگی یعنی همین امروز همین حالا
یعنی در آغوشت تا همیشه تا فردا
زندگی یعنی نگاه تو
کوک کردن قلبم با صدای تو
دل دادن به آهنگ دل پاکت
سرور و عشق در فضایی ساکت
زندگی یعنی همین دم
که از دلتنگم
می دانی
از این حسم عشق را می خوانی
زندگی یعنی داشتن قلب پرستو
در این وادی پست و ناهنجار تو در تو
دلت دریاست می دانم
و این زیباست می دانم
در این ایام نورانی دعایم کن !
که قلبت چشمه ی جوشان خوبی هاست
.. .
می دانم !
دعایت میکنم من درمیان ربنای سبز دستانم ........
دعایم کن سرسجاده سبزت میان بغض چشمانت ......
گمانم هم دعای من بگیرد هم دعای تو ...
.....دعایم کن.....
کاش تو تا پرنده بودیم توی دست آسمون
تا برای هم می ساختیم ازپرامون آشیون
من برای تو می ساختم سقفی از بال و پرم
تو می ذاشتی عاشقونه پرتو زیر سرم
وای اگه پرنده بودیم تورو با خودم می بردم
وقتی باتو می پریدم آسمون کم می آوردم
نمی ذاشتم شوق پرواز تو دلامون بره از یاد
تورو با خودم می بردم جایی که نباشه صیاد
تو فقط باید بمونی ای تمام باور من
تا که پرپرنشه بی تو،همه ی بال و پرمن
وای نگو این فقط یه خوابه،نگو ماپرنده نیستیم
وقتی همدیگرو داریم نگو مابرنده نیستیم
ما می تونیم از محبت با هم آشیون بسازیم
حتی با دستای خالی با هم آشیون بسازیم
نگو خدانگهدار، لحظه هارو نگهدار
تو لحظه ها تبدار،یه خواب نیمه بیدار
تو مرگ بی صدامو رقم زدی دوباره
نگو برای موندن نمونده هیچ ستاره
نگو که می شه بی تو نفس نفس صدا شد
بیا که بغض شعرم به دست تو رها شد
بیا که با حضورت ، سکوت من تمومه
نگو برای چشمات نگاه من حرومه
بیا که قلب تنهام یه عمره بی تو خسته است
یه عمره بی تو تشنه،یه عمره دل شکسته است
نگو خدا نگهداربه من که یک غریبم
به من که یک ستاره ام،نمی شه شب نصیبم
بذار برهنه باشه شبا جاده بی تو
تاانتهای بارون،پای پیاده بی تو
حلالت میکنم اما هنوزم از تو دلگیرم
تو میخندی و من آروم تو دست گریه میمیرم
حلالت میکنم اما نباید از خودم رد شم
تو گم میشی و من اینجا .. تو رو با گریه می بخشم
تقاصه آرزوهامو کجای قصه پس دادی؟
که از اوج پریدن ها به خاک گریه افتادی؟
کجای قصه پرواز چراغ راه رو گم کردم؟
که باید اینهمه تنها به سوی خونه برگردم
حلالت میکنم اما به دیروز تو زنجیرم
تو رو گم میکنم وقتی تو دست گریه میمیرم
حلالت میکنم اما نمیتونم که برگردم...
تمومه آرزوهامو تو دنیای تو گم کردم
من از روزایی میترسم که پشت مرز تقدیرن
از اینکه حتی فرداهام تو دستای تو میمیرن
تو یک شب بی خبر رفتی و از دست تو دلگیرم
تقاص قصه های مرده را ازشب نمی گیرم
خدا می داند از چشمی که بارانی است پنهانی
من از روزی که رفتی با دلم بد جور درگیرم!
حلالت میکنم اما هنوزم از تو دلگیرم..
تنها که میشم با حس بی کسی
بی مهری از بس به من نمیرسی
دنیای عمری به من وفا نکرد
دستای غربت من و رها نکرد
هیشکی عاشقم نشد
هیشکی پیش من نموند
هیشکی خنده هام و آرزو نکرد
هیشکی دل به من نداد
هیشکی خوبم و نخواست
حتی خورشیدم واسم طلوع نکرد
حالا من دلم شکسته
یکی پیش روم نشسته
مثل حس خوب انتقامم
حالا من بدم نگام کن
دیگه وقتشه دعا کن
دیگه دنیا ایندفعه به کاممه
حالا من دلم شکسته
یکی پیش روم نشسته
مثل حس خوب انتقامم
حالا من بدم نگام کن
دیگه وقتشه دعا کن
دیگه دنیا ایندفعه به کاممه
تنها که میشم با حس بی کسی
بی مهری از بس به من نمیرسی
دنیای عمری به من وفا نکرد
دستای غربت من و رها نکرد
هیشکی عاشقم نشد
هیشکی پیش من نموند
هیشکی خنده هام و آرزو نکرد
هیشکی دل به من نداد
هیشکی خوبم و نخواست
حتی خورشیدم واسم طلوع نکرد
حالا من دلم شکسته
یکی پیش روم نشسته
مثل حس خوب انتقامم
حالا من بدم نگام کن
دیگه وقتشه دعا کن
دیگه دنیا ایندفعه به کاممه
حالا من دلم شکسته
یکی پیش روم نشسته
مثل حس خوب انتقامم
حالا من بدم نگام کن
دیگه وقتشه دعا کن
وقتي کسي رو دوست داري ، حاضري جون فداش کني
حاضري دنيارو بدي ، فقط يه بار نيگاش کني
به خاطرش داد بزني ، به خاطرش دروغ بگي
رو همه چي خط بکشي ، حتّي رو برگ زندگي
وقتي کسي تو قلبته ، حاضري دنيا بد بشه
فقط اوني که عشقته ، عاشقي رو بلد باشه
قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني
خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني
حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم
امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم
حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو
فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو
حاضري هر چي دوست نداشت ، به خاطرش رها کني
حسابتو حسابي از ، مردم شهر جدا کني
حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات
به حرف اون گوش کني و به حرف قلب با وفات
وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري
تولّد دوبارته ، اسمشو وقتي مي بري
حاضري جونت و بدي ، يه خار توي دساش نره
حتي يه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره
حاضري مسخرت کنن ، تمام آدماي شهر
امّا نبيني اون باهات ، کرده واسه يه لحظه قهر
حاضري هر جا که بري ، به خاطرش گريه کني
بگي که محتاجشي و ، به شونه هاش تکيه کني
حاضري که به خاطر ، خواستن اون ديوونه شي
رو دست مجنون بزني ، با غصه ها همخونه شي
حاضري مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن
ديوونه هاي دوره گرد ، واسه تو دس تکون بدن
حاضري اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن
کار تو به کسي بدن ، جات اونو انتخاب کنن
حاضري که بگذري از ، شهرت و اسم و آبروت
مهم نباشه که کسي ، نخواد بشينه روبروت
وقتي کسي تو قلبته ، يه چيزقيمتي داري
ديگه به چشمت نمي ياد ، اگر که ثروتي داري
حاضري هر چي بشنوي ، حتي اگه سرزنشه
به خاطر اون کسي که ، خيلي برات با ارزشه
حاضري هر روز سر اون ، با آدما دعوا کني
غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني
حاضري که به خاطرش ، پاشي بري ميدون جنگ
عاشق باشي اما بازم ، بگيري دستت يه تفنگ
حاضري هر کي جز اونو ، ساده فراموش بکني
پشت سرت هر چي مي گن ، چيزي نگي گوش بکني
حاضري هر چي که داري ، بيان و از تو بگيرن
پرنده هاي شهرتون ، دونه به دونه بميرن
وقتي کسي رو دوس داري ، صاحب کلّي ثروتي
نذار که از دستت بره ، اين گنج ِ خيلي قيمتي
هي نشين غصه نخور, رفته که رفته
اگه دوستت داشت نمي رفت اون که رفته
هي نشين چشم به راه رفته که رفته
اگه عاشق بود نمي رفت اون که رفته
بي خيالش مگه تو چند سال جووني
بي خيالش مگه تو چند سال مي موني
بي خيالش اينا رسم روزگاره
همه شون کار خداست حکمتي داره
ياد حرفاي قشنگش ميدونم مثل يه داغ
اون دلت خيلي گرفته, شده قلبت پاره پاره
اون که رفته ديگه رفته, ديگه اون دوست نداره
ديگه دست بردار عزيزم, برو سوي عشق تازه
هيچ کسي نمي دونه توي دلت چي ميگذره
حرفات اندازه کوه ,پر غروري ,خيلي ساده
اون که رفته ديگه رفته ديگه برگشتن نداره
اگه دوست داشت نمي رفت حتي واسه ي يه لحظه
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد
گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد
کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد
با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد
دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد
سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد
دلم می خواد دست تو رو بگیرم
دلم می خواد توی چشات بمیرم
بگو عزیزم بگو می شه یا نه ..
بگو عزیزم بگو می شه یا نه
اجازه ی یه روز تازه می خوام
تو عاشقی ازت اجازه می خوام
اگه بگی بمیر برات می میرم
هر چی بگی حرفات و می پذیرم
می خوام که چشمات و پرستش کنم
اگه هزار بار اینو خواهش کنم
به شوق اینکه با تو باشم خوشم
اگه نمونی خودم و می کشم ..
می خوام که اخمات و وا کنی
توی چشام عشق و تماشا کنی
چشای تو دار و ندار منه
اگه نمونی دل من می شکنه
تو نمي دوني من چي کشيدم وقتي که گفتي تو رو نمي خوام
باور ندارم که ديگه نيستي حالا تو رفتي من اينجا تنهام
يه شوخي بود و يه غصه تلخ وقتي که گفتي تو رو نمي خوام
خيال مي کردم مي خواي بترسم شايد هنوزم باور نکردم
چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شکسته
رنگ اون چشات چشاي سيات زنجير دلت دستامو بسته
شايد يه حسود چشممون زده بگو کي ما رو تنهايي ديده
ولي ميدونم تو آسمونا غصه ما رو يکي شنيده
تو باور نکن هر کي بهت گفت پيشت مي مونم پيشت مي مونم
باورندارم که ديگه نيستي تا ته دنيا از تو مي خونم
چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شکسته
رنگ اون چشات چشاي سيات زنجير دلت دستامو بسته
تو نمي دوني من چي کشيدم وقتي که گفتي تو رو نمي خوام
باور ندارم که ديگه نيستي حالا تو رفتي من اينجا تنهام
يه شوخي بود و يه غصه تلخ وقتي که گفتي تو رو نمي خوام
خيال مي کردم مي خواي بترسم شايد هنوزم باور نکردم
چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شکسته
رنگ اون چشات چشاي سيات زنجير دلت دستامو بسته
شايد يه حسود چشممون زده بگو کي ما رو تنهايي ديده
ولي ميدونم تو آسمونا غصه ما رو يکي شنيده
اين روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه
درد تمام عاشقا پاي کسي نشستنه
اين روزا مشق بچه هايه صفحه آشفتگيه
گرداي روي آينه فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشکل بي ستاره ها يه کم ستاره چيدنه
اين روزا کار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه کم کبوتر شدنه
اين روزا آسمونمون پر از شکسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا کار آدما دلاي پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتنو به ديگري سپردنه
اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفائيه
جرم تمومشون فقط لذت آشنائيه
اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه
رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه
اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه
روز مرگم هر که شیون کند دور و برم دورکنید؛
همه را مست وخراب از می انگور کنید؛
مزد غسال مرا سیرشرابش بدهید؛
مست مست ازهمه جا حال خرابش بدهید ؛
برمزارم نگذارید بیاید واعظ؛
پیر میخانه بخواند غزلی ازحافظ؛
جای تلقین به بالای سرم دف بزنید؛
شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید؛
روزمرگم وسط سینه من چاک زنید؛
اندرون دل من یک قلم تاک زنید؛
روی قبرم بنویسید و فادار برفت؛
آن جگرسوخته خسته ازاین داربرفت
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد
پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد
من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم
که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد
عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید
نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد
اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند
به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد
ای که خود سایه بالای سرم میباشی
مایه برکت چشمان ترم میباشی
کمکم کن که دوباره به تو محتاج شدم
باز در معرکه چشم تو تاراج شدم
چند وقت است مرا عاشق خود ساخته ای
آتش عشق به این غمکده انداخته ای
چند سالست که از چشم تو محروم شدم
باز قربانی این سنت مرسوم شدم
من به چشمان اهوراییت ایمان دارم
با که گویم که ترا دوست تر از جان دارم
همه دار و ندارم همه چیزم هستی
و بقول دل غمدیده عزیزم هستی
شیوه چشم تو آموخت که عاشق باشم
پای چشمان نجیب تو شقایق باشم
چقدر خواب ببینم که مال من شده ای
و شاه بیت غزل های لال من شده ای
چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض
جواب حسرت این چند سال من شده ای
چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟
تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای
چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم
خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای
هنوز نذر شب جمعه های من اینست
که اتفاق بیفتد حلال من شده ای
که اتفاق بیفتد کنارتان هستم
برای وسعت پرواز بال من شده ای
میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق
تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای
مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست
عجیب خواب قشنگی ست مال من شده ای
یا تو زیباتر شدی ! ....
یا چشام بارونیه ! ..
این قفس بازه ولی....
قلب ِ من زندونیه..
ـ
من پشیمون میکنم جاده رو از رفتنت !
تو نباشی می پره عطرتم از پیرهنت...
ــ
میخـوام آروم شم!!
تـــــو نمی ذاری!
هر دو بی رحمن : عشق و بیزاری!
همه دنیامو زیرو رو کردم
تو رو شاید دیر آرزو کردم !
ــ
ـ
قدمای آخرو آهسته تر بردار !
واسه من کابوسه فکر ِ آخرین دیدار !
بغض ِ این آهنگ مارو تا کجاها بُرد!
شایدم تقدیرمو امشب به رحم آوُرد !
ـ
به تلافی ِ اونهمه تلخیم !
گله هاتم طعم ِ عسل شد!
غم معصومانه ی چشمات..
به تبسم ِ تازه بدل شد!
میشه با من هزار و یکسال..
به بهانه ی قصه بمونی!؟
همه مرثیه های سکوتم ..
به بهار ِتو باغ غزل شد......
نفس کشیدن ، دل سپردن ، مثل دریا ..... ماه من!!
از تو خوندن .. با تو موندن.. مقصد من.. راه من
همینه رویام.. آرزوهام.. سرگذشت آه من
نرفته برگرد که با تو شاید.. خدا گذشت از گناهِ من!
.
تو مثل بارون .. غمو آسون .. می بری از یاد من
با تو خوبن.. بی غروبن... خاطرات ِ شاد من
زارو خسته.. دلـشکسته .. بینوا فرهاد من!
مرغ ِآمـیـن! .. کی به شیرین .. می رسه فریاد من
چه زیباست بخاطر تو زیستن
وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن
برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد
، خیانت نکنی
اى كــاش گفــته بود عاشــق ديگــــرى شده ... مــن خــودم هم عاشــق بودم
دردش رو درك ميــكردم....!!!
سکوت ، همیشه نشانه رضایت نیست! شاید کسی دارد خفـــــه می شـــود
پـشت ِ یـک بـغـض
عاشقی مقدور هر عیاش نیست، غم کشیدن کار هر نقاش نیست
حواسمون باشه دل آدما،
شیشه نیست که روی آن " هــا " کنیم بعد با انگشت قلب بکشیم ...
و وایسیم آب شدنش رو تماشا کنیم و کیف کنیم
رو شیشه نازک دل آدما اگه قلبی کشیدی
باید مردونه پاش وایستی ...
میخــــــوام عوض شم!
چــرا بـایـد دلتـنـگ آغــ,ـــوشــت بـــاشــــــم؟
میخـــــــوام تو دلتـــــنگ آغوشَـــم باشــــی
میخـــوام اون سیــــبِ قرمزِ بالـــای درخــــــت باشـــــَم
در دورتـــــرین نُـــقطه ... ... دقت کن!!!
رسیدن بـــــه مَــــن آسون نیـــــست
اگر هِـــمـَتـَش رو نـَـــداری
آسیــــبی به درخت نــــزن
بـــــه همون سیــــب های کِرم خورده ی روی زمــــــین قانــــع بــاش!
تقـصيــر خودمـونه... بعضـي ها عددي نبودنـد و ما آن ها را به تـوان رسانديم
تلخی روزگار اینه که خیلی چیزارو میشه خواست ولی نمیشه داشت
ســکـوتـــــم رو دوسـتـــــ دارم ، چـــــون در آن گـلـه ای نـیـسـتــــ
گـاهـی سـکـوتـــــ دلــی را مـی شـکـنـد گـاهـی دلـی را بـدسـتـــــ
مـی آورد گـاهـی از دل تـنـگـی حـکـایـت مـی کـنـد گـاهـی بـغـض
در گـلـو خـفـتـه اسـتــــ گـاهـی حــــرفــــ در راه مـانــــــده اسـتـــــ
گـاهـی اوقـاتـــــ سـکوتــــــ سـخـن بـی کـلام اسـتـــــ و گـاهـی سـکـوت
گـریـه بـی صـدای دل یـکـ عـاشـق اسـت