-
مدیر بازنشسته
چقدر سخته 1
چقدر سخته عزیزترین کست ازت بخواد که فراموشش کنی !
چقدر سخته سالگرد اشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری !
چقدر سخته روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر میکنی به خاطرش زنده ای !
چقدر سخته غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی که دوست نداره !
چقدر سخته همه چیز رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه که << نمیخوامت >> !
چقدر سخته اون که میگفت واسه چشات میمیره بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره !
چقدر سخته دلی رو با نگات دزدیده باشی وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی !
چقدر سخته توی پاییز با غریبی اشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جور ازش جدا شی !
چقدر سخته یه شب واسه چیدن ستاره بری ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره !
چقدر سخته دلت بخواد دستت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش همه وجودت له شده !
چقدر سخته توی چشای کسی نگاه کنی که تمام وجودت رو ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی به قلب تو هدیه داده و به جای این که لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری !
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه های تو رو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری !
چقدر سخته توی خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی !
چقدر سخته گل خودتو تو یه باغ دیگه ببینی ، هزار بار تو خودت بشکنی و اروم زیر لب بگی << گل من باغچه نو مبارک >>
ویرایش توسط !722! : 2013/10/11 در ساعت 18:11
-
4 کاربر از پست مفید !722! سپاس کرده اند .
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن