-
مدیر بازنشسته
مینوت
مینوت
مینوت ها را کنار هم گذاشتم.باید چکیده ای از آن ها در بیاورم.هوا سرد شده.
دانه های برف مثل پر ،درشت و سبک اند.پدرم میگفت:این برف ها بخار ندارند،
نرسیده به زمین ذوب می شوند؛بهتر! پیش نویس ها را روی میز گذاشتم.
زیر دوش تمام افکارم معطوف به آن ها بود.
مبادا نپسندد.میدانم جاهایی مبالغه کردم،در حقیقت نه،وقایع را آنگونه نگاشتم
که بر من گذشت.چه گوایی بزرگتر و مستدل تر از من.آب داغ، پوستم را میسوزاند،اما از
درون میلرزیدم.کاشی های حمام تاب میخوردند،شاید این تب هم بخاطر شتابی
است که دارم.
آیینه ی مکدر را هر چه با دست پاک میکنم،بخار بیشتری روی آن مینشیند.
گرمابه را کوره آدم سوزی کرده ام.چشم چشم را نمیبیند.
اگر الان بیرون بیام ،بی بی خواهد گفت: باز هم که گربه شور کردی.
چرا پاکنویس؟!!بند بند این نوشته هاست که گاه تنهایی،بی تو بودن و یاس
سینه کاغذ را شکافتند تا تو را تصویر کنند.
دمی در حظور بخاری که ساخته بودم شناور ماندم.حتی از کف بلند شدم
و در آسمان ابری خودم غوطه ور گشتم.سبک و سیال مثل دانه های برف،
با این تفاوت که من صعود میکردم.کاش این سقف نبود.
بخشی از وجودم جدا گشت.همان ذره ای که منتهای قدرتم در آن خلاصه
شده بود. بارانی شیری رنگ ام را به تن کردم.پیش نویس ها را داخل پوشه ای
گذاشتم.از این که تنها هستم، مکیف بودم.اگر بودند با استنطاق های بی بی
شروع میشد و با استنتاج پدر ختم. میخواستم این بار پسر بدی باشم،فقط
و فقط حرف دل ام را گوش کنم.باید میفهمید.
اولین گام ها را که زیر یورش برف و بوران برمیداشتم، به آدم برفی ها بیشتر
شبیه بودم،کم کم سرما زیر پوستم دوید ولی لجاجت ی وصف ناشدنی
مرا واداشت که تمام مسیر_شاید 10 کیلومتر_ را پیاده گز کنم.
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن