من از ن?اه ماهي ، در تن?ناي تن?

بي تاب مي شوم

وز شرم اين ستم كه بر اين تشنه مي رود

ان?ار ?يش ديده او آب مي شوم

?ون باد ، با شتاب ، از جاي مي ?رم

زنداني حصار بلورين را

تا آبدان خانه خاموش مي برم

آرام تر ز بر? ، مي بخشمش به آب



مي بينم از نشاط رهايي

در آن فضاي باز ، ?رواز مي كند

آزاد ، تيزبال ، سبكروح ، سرمست

بر زمين و زمان ناز مي كند



تا در كشت تمامي آن شهد را به كام

با منتهاي شوق دهان باز مي كند

هر ?ند ، ديوار آبدان خزه بسته

?اشويه ها خراب ، شكسته

وان راكد فسرده درين خاكشير نشسته

اين آبدان ا?ر نه بلورين

وين آب ا?ر نه روشن مانند اشك ?شم

اما جهان او ، وطن اوست



اينجا ، تمام آن?ه در آن موج مي زند

?يوند ، ذره هاي تن اوست

آه اي سراب دور

ما را ?ه مي فريبي

با آن بلور و نور