اگر ما بخواهیم بر خدا استدلال کنیم حتما باید به وسیله چیز دیگر بر خدا استدلال کنیم، یا اینکه به وسیله چیز دیگر بر خدا استدلال کردن یک راه استدلال است و می توان از خود خدا بر خود خدا استدلال کرد؟
عده ای معتقدند که راه صدیقین همان راهی است که از خود خدا بر خود خدا استدلال می کنند، که ما در تعبیرات مذهبی هم در این زمینه زیاد داریم: «یا من دل علی ذاته بذاته»؛ ای کسی که با ذاتش بر خودش دلیل است. (بحار، 87/339) یا امام حسین علیه السلام می فرماید: «ایکون لغیرک من الظهور ما لیس لک» (مفاتیح الجنان، دعای عرفه) آیا غیر از تو از تو ظاهرتر است که من غیر تو را دلیل بر تو بگیرم؟
در طول تاریخ بشر در كنار مساعى انبیاء الهى در راستاى معرفى خداى حقیقى به انسانها، عقلاء و متفكرینى نیز بوده اند كه حداكثر تلاش خود را جهت رهیافت عقل به وجود خداوند به كار گرفته اند. در این میان ابن سینا به عنوان فیلسوفى مسلمان از منزلت رفیعى برخوردار است. ابن سینا برهان خود را «صدیقین» مى نامد كه از این جهت مورد انتقاد ملاصدرا واقع شده است. از نظر بزرگان فلسفه، برهان ابن سینا نه لم است و نه دلیل، بلكه شبه لم است. در فلسفه اسلامى در آثار كندى كه از اولین فلاسفه مسلمان است، سخن از وجوب و امكان دیده نمى شود، ولى در آثار فارابى كه یكى از برجسته ترین فلاسفه مشائى جهان اسلام است، زمینه سازى و تمهید آن به چشم مى خورد.

عبارت فارابى در این باب چنین است: «الماهیة المعلولة لایمتنع فى ذاتها وجودها و الا لم توجد و لا یجب وجودها بذاتها و الا لم تكن معلولة فهى ـ فى ذاتها ـ ممكنة الوجود و تجب بشرط مبدئها و تمتنع بشرط لا مبدئها فهى فى حد ذاتها هالكة و من الجهة المنسوبة الى مبدئها واجبة ضرورة...» (حسن زاده: 32) فارابى حتى برهان «صدیقین» را به نوعى مطرح كرده است: «لك ان تلحظ عالم الخلق فترى فیه امارات الصنعة و لك ان تعرض عنه و تلحظ عالم الوجود المحض و تعلم أنه لابد من وجود بالذات و تعلم كیف ینبغى علیه الوجود بالذات...» با عنایت به این عبارت، روشن مى گردد، كه برهان صدیقین پیش از ابن سینا، توسط فارابى مطرح بوده است. البته این برهان در حكمت بو على صورت تكامل یافته ترى دارد، تا آن جا كه شهید مطهرى با توجه به توصیف خود شیخ، از برهانش آن را «سینوى» مى نامد. برخى اندیشمندان دیگر نیز مسأله تمایز وجود و ماهیت و تقسیم موجود به واجب و ممكن را در آراء فارابى ریشه یابى كرده اند.
طرق علم به خدا:
«و اعلم أن الطرق الى الله كثیرة، لأنه ذو فضائل و جهات كثیرة...» (ملاصدرا: 6/12) راههاى انسان براى شناخت خدا فراوان است. اما بطور كلى، مى توان گفت كه علم به خداوند از دو راه صورت مى گیرد؛ یكى از طریق علم حصولى كه از این باب شناخت خدا و اثبات او جزو علوم نظرى بوده و محتاج به برهان و استدلال است و دیگرى طریقه شهود كه راه عرفاست و بواسطه هیچ گونه تصورات و مفاهیم ذهنى نیست، بلكه ادراك مستقیم ذات معلوم است. البته ادراك كنه ذات بارى تعالى محال است، اما از مشاهده صفات و اسماء الهى، در مرتبه واحدیت و فیض مقدس، انسان مى تواند به اندازه سعه وجودى خویش، نسبت به حق شناخت پیدا كند.
در قلمرو علم حصولى، شناخت خدا و اثبات او بدیهى نیست، بلكه نیازمند به برهان و استدلال است. از این رو ابتدا به بیان انواع برهان و سپس كارآیى هر یك در زمینه مورد بحث مى پردازیم. مى دانیم كه قوام برهان به حد اوسط است و اوسط همواره علت علم به نتیجه است و اگر در موردى، اوسط، واسطه در اثبات نتیجه و سبب علم به آن نباشد، اصلا برهان نیست. حال اگر اوسط علاوه بر این كه واسطه در اثبات اكبر براى اصغر است، واسطه در ثبوت نفس الامرى اكبر براى اصغر هم باشد در این صورت برهان لمى خواهد بود. در مثال معروف: «العالم متغیر و كل متغیر حادث، فالعالم حادث» مطلوب ما اثبات حدوث براى عالم به واسطه «متغیر» است. حال اگر در واقع و نفس الامرهم «تغیر» علت حدوث عالم باشد، این برهان «لمى» است و اگر فقط واسطه در اثبات باشد نه ثبوت، برهان انى است.

برهان انى نیز دو قسم است:
1- گاه حد اوسط معلول ثبوت اكبر براى اصغر است یعنى درست عكس برهان لم. این قسم از برهان ان را «دلیل» مى نامند، یعنى از وجود معلول پى به وجود علت مى بریم. یعنى حد اوسط، علت براى تصدیق است، ولى علت براى ثبوت اكبر در اصغر نیست، بلكه در واقع معلول آن است.
2- گاه حد اوسط با ثبوت اكبر در اصغر هیچ گونه رابطه على و معلولى ندارد، بلكه فقط متلازم با آن است و هر دو معلول علت ثالثى هستند و ما در واقع از یكى از دو معلول پى به معلول دیگر مى بریم. به هر حال برهانى را كه در آن حد وسط معلول و یا علت اكبر نباشد، «برهان انى مطلق» گویند و آن جا كه حد وسط معلول وجود اكبر در اصغر است آن را، «برهان ان مقید» یا «دلیل» گویند.
حال در برهان چون بدنبال حصول یقین و حكم ضرورى هستیم، راه طبیعى آن است، كه علت را، حد وسط قرار داده و بر موضوع حمل كنیم، سپس بواسطه آن، محمول را براى موضوع اثبات كنیم، تا علم یقینى به ثبوت محمول براى موضوع حاصل گردد. چون رابطه ضرورى در اصل بین محمول و علت آن است. از این رو تحصیل یقین جز از راه علم به علت محمول، ممكن نیست. اگر ندانیم این علت موجود است یا نه، نمى توانیم یقینا حكم كنیم كه محمول حتما و ضرورتا براى موضوع ثابت است و اگر علم به علت داشته باشیم برهان ما برهان لمى و مفید یقین خواهد بود. پس تنها برهان لمى است كه مفید یقین است، یعنى برهانى كه در آن از راه علم به علت، علم به نتیجه یعنى ثبوت محمول براى موضوع حاصل مى گردد. اما اگر برهان انى باشد، یعنى معلول حد وسط قرار گیرد و علت، حد اكبر باشد، در این صورت علم یقینى حاصل نمى شود، زیرا ثبوت اكبر براى موضوع یعنى اصغر هنوز ثابت نیست و در نتیجه ثبوت خود اوسط معلول هم براى اصغر، یقینى نخواهد بود. ولى آن قسم دیگر برهان انى كه در آن از احد متلازمین به متلازم دیگر سیر مى كنیم، مفید یقین خواهد بود. عقیده شیخ در این باره این است كه اگر اوسط از اعراض لازم ذات اصغر باشد، مثل این كه بگوییم: «هر جسمى مركب از هیولى و صورت است و هر مركبى تركیب كننده اى مى طلبد، پس جسم تركیب كننده اى دارد. در این جا برهان مذكور، انى خواهد بود و با حفظ شرایط مى تواند مفید یقین باشد.
براى اثبات وجود خدا، كدام یك از اقسام برهان را مى توان اقامه كرد؟
برهان لمى براى اثبات وجود خدا نداریم: «فالاول لیس علیه برهان محض لأنه لا سبب له» خداى تعالى چون علت ندارد، برهان لمى بر وجود او نمى توان، اقامه نمود. از نظر فلاسفه متأخر اسلامى نیز، برهان لمى بر اثبات واجب تعالى ممكن نیست. ملاصدرا بدنبال نقل برهان شیخ مى گوید: «و الحق ان الواجب لابرهان علیه بالذات، بل بالعرض» حقیقت این است كه واجب الوجود، ذاتا برهان پذیر نیست، زیرا علت ندارد، بلكه بالعرض برهان مى پذیرد، زیرا از لوازم عامه وجود، پى به او مى بریم. لازم به ذكر است كه مراد از برهان در عبارت ملاصدرا، همان برهان مصطلح است كه از علت به معلول پى مى بریم.
در فلسفه الهى برهان لم راه ندارد و تنها برهان ان، آن قسمى كه در آن از احد متلازمین پى به متلازم دیگر مى بریم، راه دارد. زیرا موضوع فلسفه موجود است و محمول این موضوع یا به تنهایى مساوى موضوع است یا با قسیم و مقابلش، هر دو مساوى با موضوع فلسفه یعنى موجودند، و چیزى كه جداى از موجود باشد و بتواند علت ثبوت محمول براى موضوع قرار گیرد، نخواهیم داشت. بنابراین در فلسفه تنها مى توانیم از این قسم برهان «ان» كه در آن از احد متلازمین پى به ملازم دیگر مى بریم، استفاده كنیم.
چون برهان از امور ذهنى تشكیل مى شود چیزى كه به ذهن مى آید، مانند مفهوم و ماهیت ذاتا برهان پذیر است و چیزى كه به ذهن نمى آید، مانند حقیقت وجود، ذاتا برهان پذیر نیست، مگر از راه سرایت مفهوم به مصداق. پس ادله اى كه براى اثبات احكام وجود مانند اصالت، بساطت، تشكیك و... اقامه مى شود، همه از قبیل برهان بالعرض است، نه برهان بالذات و این مطلب اختصاص به واجب ندارد، چون هر چیزى كه حد ندارد، برهان هم ندارد. همین مطلب، خود دلیل بر آن است كه حقیقت هستى و نیز واجب الوجود كه هستى صرف است، برهان ندارد. چون موجود یا واجب است و یا ممكن و غیر از واجب هر موجودى داراى علت است. پس غیر از واجب هر موجودى را مى توان با برهان مطلق كه همان برهان لم است، اثبات نمود، ولى واجب را نمى توان با برهان اثبات كرد، اما مى توان او را با شبیه برهان از جهت افاده یقین اثبات نمود.
راه اثبات واجب الوجود، منحصر به فرد نیست. متكلمین با حدوث اجسام و اعراض بر وجود خالق استدلال مى كنند. حكماى طبیعى از طریق وجود حركت بر محرك و با امتناع اتصال محركهاى بى نهایت بر وجود محرك اول استدلال مى كنند، اما حكماى الهى با نظر، در خود وجود و این كه موجود یا واجب است و یا ممكن، بر وجود واجب استدلال مى كنند