-
کاربر سایت
تريبول تنها(داستان)
آن ها در كنار يكد يگر بودند و همه به يك اندازه مي دانستند و باور د اشتند كه آن چه مي دانند بسيار است . يكي در ميا نشان بود كه به اندازه ديگران
نمي دانست و به او نادان مي گفتند . او تريبول نام داشت . هنگامي كه شنيد نادان است، فروتن شد و خود را پنهان كرد تا ديگر كسي او را نبيند.
اما ديگران با او همدردي نداشتند و او را دنبال كرد ند و نگاهش كردند و با او از آن چه نمي توانست بفهمد حرف زدند . آن ها مي ديدند تريبول چه
رنجي مي برد و خشنود بودند از اين كه م يتوانند او را برنجانند. اما جهان دگرگون گشت و ناگهان تريبول دانا شد و بقيه نادان، بسيار
نادان تر از او . تريبول هم مي خواست براي آنچه ديگران بر سرش آورده بودند، انتقام بگيرد . اما آ نها او را تحسين ك ردند و هيچ كس به خاطر آن چه
نمي دانست و تريبول مي دانست، خجالت نمي ك شيد و تريبول با آن ها همدردي مي كرد و نمي توانست آنها را برنجاند . او مي دانست كه هميشه به
گونه اي تنها بوده است و در انتظار ز ماني بود كه روزگاري بازخواهد گشت. او دقيقأ مي دانست زما ني كه در آن جهان بار ديگر دگرگون شود ، د يگران
باز هم او را خواهند رنجاند.
نويسنده : گيزلا النسر
ترجمه : ناصر غياثي
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن