خود خوب میدانم که تو هم در این روزها سخت بی کس و تنها گشته ای
من خودم در هر کلامت خوانده ام که تو هم از این جدایی سخت بی تاب گشته ای
تمام دریاها را گریستم
که شایــــد مهــــــــر به دل مـــا بازگردد
شاید دوباره عاطفه جان گیرد
و عشق فریاد زند
کودکــــــــــــی ، که آمدن تــــــو ، آنرا متـــــــــــــولد کرد
اینک
با رفتن تو آن کودک شاد به دوزخ نشینی پوچ بدل شده است
من مدتــهاسـت که دوزخ نشــــــین شـده ام
از آن زمان که کالبد فاقد روحت کنارم بود
و روح تشنه ی هوست در انتظار دیگری!!
بعد از تو چه کسی به سراغم میآید و پازل درهم قلب شکسته ام را نظمی میدهد؟
این منم که اولین بـــــازی زندگی ام را با شکســـــــت آغاز کردم
سرشارازاشتیاق بودم، مرا چه شد؟ چرا تهی گشتم ؟
با دلی سرشار از اغماض میگویم که :
هنوز هم دوســــــتت دارم