-
مدیر بازنشسته
سگ ولگرد گوشه اي از اتوبان بود.
سگ ولگرد گوشه اي از اتوبان بود.
شايد مي خواست به آن طرف رود.
_ آري من خود ديدمش..
رنگش قهوه اي بود با بدني لاغر و رنجيده. به چشمانش خيره شدم. نگاه مهرباني داشت که عالم را به ستوه مي آورد اما دردي پشت چشمانش بود که دنيا را برايم بدون وصف بي ارزش کرد.
_ قلبم را سخت به درد آورد..
جواني شايد پر از شور زندگاني با اتومبيلش و با سرعتي سرسام آور به سگ ولگرد زد.
_ آري من شاهد بودم.. و مي فهميدم..
مغزش را متلاشي کرد. و لاشه اش را با قدرت بر تپه هاي سوزان کنار اتوبان کوباند.
_ و اندوه تمام جسم و جانم را فرا گرفت.. و من مي فهميدم..
انگار نه انگار که اتفاقي افتاده، جوان رفت با همان سرعت براي زندگاني خود.
لاشه ي سگ ولگرد بي نوا را ديدم که کنار جاده در خون و خاک غلتيده و بدنش لرزش هاي پيش از مرگ را دارد.
او مي لرزيد و قطره هاي اشک در چشمانش مي خشکيدند.
در سکوت، بدنش که لحظه اي قبل مي زيست رو به تجزيه شدن نهاد.
_ و من...
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن